فکر کنم خیلی از شما در زمان این خاطرات من هنوز به دنیا نیومده بودید .قلب خوش به حالتون چه نو هستید .

 

ادامه ی مطلب قلب 


چند فقره از شیرن کاری های کوچولوی من :

 

دوم دبیرستان سر کلاس شیمی :

 

معلم شیمی پای تخته : خوب الان من اینجا چی دارم ؟ یه اربیتال خالی ...

داش دیوونه : آقا اگه خالیه بدیدش رهن و اجاره که یه سودی ببری .

نتیجه پرتاب شدن از کلاس به بیرون ولی بچه ها کلی خندیدن .

 

 

اول دبیرستان سر کلاس هندسه :

 

دبیر هندسه : خوب به این میگن (عمود منصف) که از اسمش پیداست چکار میکنه ... .

بنده : آقا ببخشید میخواید اسمشو بذارید عموی منصف (منصف = با انصاف) که دیگه معلوم نباشه چکار میکنه .

 

نتیجه اخراج از کلاس به مدت یک هفته  ولی بازم بچه ها از شدت خنده یه دو تاشون همیدیگه رو بلیعدن .

 

 

 

چهارم دبیرستان :

 

مدیر دبیرستان با فریاد از توی حیاط : آهای ... (داش دیوونه ) رو پشت بوم مدرسه چکار میکنی؟ (مدرسه سه طبقه بود وبنده لب پشت بوم نشسته بودم و پاهامو آویزون کرده بودم پایین) زود بیا پایین ایندفعه دیگه اخراجت میکنم .

بنده : آقا ما میخوایم خودکشی کنیم ، دیگه اخراجمون هم بکنی فرقی برامون نداره .

مدیر در حالت ترس و لرز: نه عزیزم نه پسرم ، یهو خر نشی بپری پایین . بذار من بیام بالا با هم صحبت کنیم .

بنده : نه تا بیای بالا من خودمو میندازم (بعدش بلند شدم لب پشت بوم ایستادم)

مدیر : خوب باشه پسرم از همینجا با هم حرف میزنیم . چرا خودتو میخوای بندازی پایین ؟

بنده : خوب چون احساس میکنم کار با کلاسیه بعد که مردم هی بهم توجه میکنید و دلتون میسوزه و حالتون گرفته میشه و من کیف میکنم .

مدیر : نه به خدا قول میدم اگه بیای پایین هم حالمون گرفته بشه و بهت توجه کنیم

بنده : خو باشه ولی الکی نگی ها

مدیر : نه قول میدم

بنده : نه از صدات پیداست الکی میگی . بیام پایین اخراجم میکنی . تازه چرا عینکت رو در آوردی ؟ (ایراد بنی اسرائیلی)من الان خودمو میندازم پایین .

مدیر: به ارواح خاک پدرم ، به جون بچه هام هیچ کاری باهات ندارم . خوب صورتم عرق کرده بود عینکمو در آوردم .

بنده : اگه بیام پایین قول میدی اخراجم نکنی و بذاری به زور زنگهای تفریح خوراکی بچه رو ازشون بگیرم ؟

مدیر : آره قول میدم .

بنده : خوب باشه الان میام پایین ولی یادت باشه قسم خوردی ها ...

مدیر : آره به پیر به پیغمبر کاریت ندارم ، فقط تو بیا پایین پسرم .

(حالا این اتفاق تو زنگ تفریح افتاده بود و بچه ها هم  تو حیاط جمع و دارن به بالا نگاه میکنن و یه عده ازشون داد میزنن بپر بپر تو میتونی و ناظم هم تند تند یا داره اسمشون رو یاد داشت میکنه یا دنبالشون میکنه . دلیل رفتن من به اون بالا هم این بود که دیدم یه کفتر رفته بالا رفتم بگیرمش در رفت از غصه نشستم لب دیوار و وقتی مدیر بهم گفت اخراجی این برنامه به ذهنم رسید)

نتیجه : نه اخراج شدم نه باهام دعوا کردن فقط فرستادنم پیش مشاور که یه کلی هم گول سر اون مالیدم البته به آقامم گفتن و آقام یه کم از بعد روانشناسی بهم پس گردنی زد . ولی بچه های همکلاسیم تا سه روز از شدت خنده به جای غذا اسفالت میخوردن ها راستی دو تا قفل هم بعدش زدن به در پشت بوم مدرسه .

 

 

دوم دبیرستان کلاس فیزیک :

 

دبیر فیزیک : به این آینه میگن آیینه گوژ و گوژ یعنی همون قوز ، حالا کی میدونه چرا بهش میگن گوژ ؟

بنده : فکر کنم بچه بوده صاف نمینشسته قوز در آورده

انفجار خنده بچه ها

دبیر فیزیک : نه یه دلیل خنده دار بگو عمرا از کلاس اخراجت کنم که بری تو حیاط فوتبال بازی کنی احمق .

بنده : خو آقا یه دلیل خنده دار تر ممکنه اسمش در اصل گو* بوده چون میدونستن بچه ها سر کلاس میخندن الکی به جای ز ، ژ گذاشتن .

دبیر فیزیک : برو گمشو بیرون کره خر ه پر رو .

نتیجه رفتم تو حیاط و فوتبال بازی کردم . تا آخر سال هم سر کلاس فیزیک راهم نداد . ومن هی فوتبال بازی میکردم .

 

 

به مرگ خودم یه عالمه از این خاطرات دارم بنا به دلایلی نمیشه همشو بنویسم

 

لبتان پر خنده باد

داش دیوونه

 قلب