اینم از خاطره ی امروز امیدوارم دوست داشته باشینقلب


آقا راستش من اصلا حوصله ی با خانواده رفتن پیک نیک رو ندارم مگر اینکه فقط مردهای فامیل باشن یا اینکه با دوستام برم . یکی از کابوس هام هم رفتن به سیزده بدره مخصوصا اینکه کل ایل و طایفه ی ما نشستن ببینن من کجا میخوام برم ؟ بعد برم برای همه ی اونها جا بگیرم . بعدم یه عالمه زن و دختر دورمون جمع بشن و هی پشت سر این و اون حرف بزنن و هی ریز ریز بخندن و برن رو اعصابم (چون من خیلی بدم میاد جلوی من کسی پشت سر کسی زر بزنه و در اسرع وقت جلوی روی خود زر زننده میرم طرف رو صدا میکنم و بهش میگم این پشت سرت اینو گفت ، تا ادب بشه و دیگه جایی که من هستم پشت سر کسی حرف نزنن همه ی زنهای فامیل هم یاد گرفتن جایی که من هستم غیبت کردن و بد گویی ممنوعه ) یکی دو سال پیش میترا میخواست همه رو مهمون کنه (یادم نیست برای چی) بعد به من گفت : به نظرت بگم بیان خونه یا بریم پارک شامو دور هم بخوریم ؟ گفتم نه بابا تو پارک زشته ملت رو مهمون کنی، همون تو خونه دعوتشون کن . اونم گفت باشه پس میریم پارک :-(     بعدشم از خال قزی تا بزبز قندی رو دعوت کرد که بیان پارک مخصوصا اون دوستای نسناسش رو . دو روز بعدش هم (جمعه بود) به من گفت یالا تو زود ظهر برو تو پارک چند تا از این موکت ها رو پهن کن یه جای گنده بگیر که میخوام یه هفتاد هشتاد نفر رو دعوت کنم بعد چند جمله ی مودبانه و شیک و مجلسی که سراسر فرهنگ و هنر و عشق درش موج میزد به هم گفتیم و با سر نیزه ی عیال رفتم برم پارک واسه ی تعیین قلمرو که میترا پشت سرم داد زد هووووی الاغ یه جا نزدیک دستشویی جا بگیر نری مثه سیزده بدر سی کیلومتری دستشویی جا بگیری ها . یکی از کسایی که دعوت بود اسی بود (البته احتمالا اینو نمیدونستید اسی خانمش فامیل بسیار نزدیک منه) برای دوستانی که تازه به ما پیوستند بگم اسی یه غول دومتر و خورده ایه که هموزن یه فیله و بی نهایت زشته بیماری ژیگانتیسم داره که پیامدش آکرومگالیه (دلم برای اون ریخت نحست تنگ شده اسی) ایشون بینهایت گنده و زشت و بد صدا هستند (از صدای یواش حرف زدنش قناریها لال میشن) و توی بچه ها صداش میکنیم ماهک ناز(دوستان دوران بچگیمه) . البته این از معدود دفعاتی بود که میترا اسی اینها رو دعوت میکرد اونم برای اینکه من حوصله ام سر نره و مهمونیش رو بهم نریزم (یعنی اسی اونروز هر چی کوفت کردی به خاطر من بود) هیچی رفتم دنبال ماهک ناز که بیاد با هم بریم جا بگیریم وقتی رسیدیم اونجا ظهر بود و هنوز پارک خلوت بود ، که بازم یه دفعه شیطون رفت تو جلدم و به اسی گفتم : اسی بیا بریم این موکتها رو درست دم در توالت پهن کنیم که میترا به آرزوش برسه و تا مستراح سه قدم فاصله باشه . اسی هم هی میگفت : نه بابا نکن بدبخت کلی خرج کرده نر*ن به حالش . ولی من نه که مرغ یه پا داره میخوام یه جا پهنشون کنم که ملت از شدت بو توان قورت دادن غذا نداشته باشن . خلاصه اسی گفت پس بیا بریم زیلوی تو ماشین منو بیاریم دم در مستراح پهن کنیم بعد که با میترا همدیگه رو زدید جای اصلی رو نشونش بده و اصلا هم نگو من باهات بودم که من با آبجیت رودرواسی دارم و اگه زنمم بفهمه نگاه به هیکل گنده ام نکن درسته قورتم میده . هیچی دم غروب که میترا بهم زنگ زد و گفت : کجای پارکی و منم بهش آدرس دادم و اومد جا رو دید صد متر مونده بود بهم برسه دو دستی زد تو سرش و وقتی بهم رسید با حالت گریه گفت : یعنی من چه گناهی به درگاه خدا کردم که تو داداشمی ؟ منم خیلی مظلومانه گفتم خو تو گفتی خیلی نزدیک مستراح باشه (یعنی فاصله ی زیلو تا مستراح کمتر از دو متر بود و قبلشم هر کی رد میشد میگفت آقا اینجا هم جاست شما نشستین؟ منم میگفتم اسهال دارم نمیتونم بیشتر فاصله بگیرم) عیال هم همینطوری فقط بهم نگاه میکرد (احتمالا داشت روشهای مختلف اعدام با اعمال شاقه رو بررسی میکرد) که ویدا (خواهر کوچیکم)گفت : نترسید شما این دلقک رو هنوز نشناختین؟ شک نکنینن با آقا اسماعیل اومده اینجا یه جا این گرفته و یه جا هم اون گرفته میترا گفت : تو یکی خفه شو نمیدونی این دیوونست و برای اینکه حال منو بگیره اینکارو کرده ؟ که ویدا بهش گفت : د آخه خنگول اینجا فقط یه زیلو پهنه که اصلا مال ما نیست بعدشم یکم چشم چشم کرد و اسی رو که اون دورتر پهن شده بود رو موکتها رو نشونشون داد . خلاصه یه دو ساعت بعد همه ی مهمونها رسیدن . از همه چیز جالب تر اونجا بود که اسی مودب شده بود و سعی میکرد ظریف حرف بزنه که دوستای فی فی میترا زیاد نترسن (خداییش وقتی ظریف زر زر میکرد هنوز صداش شبیه اره برقی بود) که در این حین ننه ی ما به اسی گفت : وووووی اسی چرا اینقدر یواش و شل حرف میزنی ننه ؟ خو مثه خودت باش ننه . هرکی خوشش نمیاد به درک (یعنی ننه ی ما آخر رک گویی ها) منم گفتم نه اسی جون همینطور مثه نو عروسهای خجالتی حرف بزن تا ملت از صدات اسهال نگیرن ، گناه دارن خو . حالا این ارشکم (پسرم اون موقع سه سال و نیمش بود تقریبا) گیر داده بود به اسی که عامو عامو تو رو خدا بلند شو چند تا از این مهمونها رو بگیر بزن که ببینن تو چقدر زورت زیاده . اسی هم هی داشت ناز میکرد و یواش و یواش با خانمش زر زر میکرد که آروم بلند شدم رفتم پشت سرش و با لگد گذاشتم تو پهلوش . یهو صدای واقعیش رو شد و گفت : آآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخ بعدشم ملوس بودن یادش رفت و گذاشت دنبالم و پشت سرم داد میزد بگیرمت کفشمو میکنم تو حلقت (هر کفشش قد یه اتوبوس بود) آقا این افرادی از فامیل که تا حالا صدای اسی رو نشنیده بودن هم از خنده غش کردن وقتی بهم رسید و کوبیدم زمین ملت که با شنیدن صدای اسی از دور ترین و نزدیک ترین جاهای پارک دور ما دوتا جمع شده بودن یا داشتن میدویدن که بهمون برسن با وحشت داشتن نگاهمون میکردن اسی هم هی داد میزد الان میکشمت ... منم به مردم میگفتم سریع دور بشین این گوریل سخنگوی گرسنه از قفس فرار کرده بعد از من شما رو میخوره . آخرش هم دو تایی پهن شدیم رو چمن ها د بخند . از همه چیز خنده دار تر حرف یه دختر 5-6 ساله بود که به باباش گفت : خندش گرفت نخوردش حیف شد . ارشکم که بهمون رسیده بود به دختره گفت : این مال منه (یعنی اسی حیوون خونگی ارشکه) بعدشم برای اینکه ملت فکر نکنن خالی بسته پرید رو اسی حالا اینها یه طرف دختر اسی هم که اومده بود دنبال ما هی منو با لگد میزد و میگفت دیگه بابامو نزنی ها بگو غلط کردم عمو ... (داش دیوونه) منم هی میگفتم غلط کردم و اونم ول نمیکرد، ملت هم پراکنده شدن و فقط یه پیرمرده بهمون گفت از سن و سالتون خجالت بکشین منم گفتم راستش حاجی کشیدیمش کش اومد و ملت با لبهای خندان و با دست پر از دورمون پراکنده شدن . خلاصه تا موقعی که شام رو آوردن همونجا چهارتایی پهن بودیم . موقعی که برای شام صدامون کردن و شامو زدیم (البته من شامم رو بردم تو ماشین خوردم چون من توی پارک غذا نمیخورم) بعدش بلند به همه گفتم اگه مایلید اسی برامون با اون صدای دلنشینش آهنگ تو ای پری کجایی رو بخونه براش یه کف مرتب بزنید . جالب اینجاست که اولش کسی الا ارشک کف نزد ولی بعد ملت تو رودر بایستی گیر کردن ویه کف شل زدن و منم هی میگفتم شله شله محکمتر . اما اسی نامرد نخوند که نخوند  و دلیلش این بود که نه اگه بخونم انجمن پری ها از دستم به دادگاه شکایت میکنن . بعدشم ننه ی منو عمه ام و میترا و ویدا شروع کردن از خرابکاری های ما دوتا (من و اسی) واسه ی ملت تعریف کردن . و این عمه ی ما تو این همه تعریف رفته بود سراغ اونکه وقتی هنوز هر دو مجرد بودیم (من و اسی) یه بار پسرش رفته بودیم دستشویی عمومی و اسی هم پشت در توالت ها با اون صداش عربده میزد زود باشید و ملت در حالت ش*ش بند دسته دسته از تو مستراح فرار میکردن . آخر سر هم یه دختره لوس که از دوستهای میترا بود و فرانسه کارگردانی خونده بود با صدای لوس لوسکش به اسی گفت : اگه بهتون پیشنهاد بدن حاضرید تو فیلم بازی کنید ؟ منم زود پریدم وسط و گفتم : من منیجر ایشون هستم  باید در این رابطه با من صحبت کنید ، آره با شرایطی قبول میکنند اونم با حالت فی فی پرسید : شرایطشون چیه ؟ منم خیلی جدی گفتم : اول دستمزد خوب و دوم اینکه شما هم بعد از عمل اون دماغتون بیاید پای قرار داد (خداییش با اون دماغش باید تو کوچه سر و ته میکرد) که میترا هم سرم داد زد خاک تو سرت بی تربیت (حالا اون با این پیشنهادش قیافه ی رفیق ما رو ضایع میکرد اشکالی نداشت) و من با لبخند گفتم : تو هم وقت کردی شوهر کن لیته .

امیدوارم خوشتون اومده باشه برای آشنایی با شخصیت اسی به خاطره های قبل تر میتونید مراجعه کنید . در ضمن اسی خودش بهم اجازه داده قیافش رو اونطوری که هست توصیف کنم و یه در ضمن دیگه برای اسی که میدونم اینو امروز میخونه ، اسی جان خاک بر سرت که رفتی  الان من و شهرام تنهایی تفریحات سالم میکنیم و جاتم خالی نیست (پشت سرت میگیم قسمت بعدی کارتون شرک با هنرمندی اسی به اسم شرک در تورنتو به زودی به بازار می آد جلو روت هم گفتم که بدونی).

داش دیوونه