ببخشید این خاطره کمی طولانیه خواستم دوقسمتش کنم ترسیدم دو قسمتم کنید قهقهه


قبلا هم براتون گفتم ما (من و دوستانم) اکثرا توی یه محله ی فقیر نشین بزرگ شدیم و کلا دنیای ما تقریبا یه شکل دیگه بود مثلا تا مدتها نمیفهمیدیم که بالاخره یه روز ما هم ممکنه بتونیم دو تا نوشابه بخوریم ، یا یه چیز خنده دار تر اینکه مثلا اگه یه ساندویچی تو محلمون باز میشد که با نوشابه اش نی هم میداد جرات نمیکردیم بریم داخلش چون فکر میکردیم نی چیز خیلی گرونیه و الان پول نی رو هم ازمون میگیره . البته خوب بدی شانس ما اینجا بود که تا رفتیم اول دبستان جنگ شد و تا نوجوون شدیم وقت باز سازی بود و تا اومدیم یه نفسی بکشیم افتادیم توی زندگی بزرگسالها ... . هیچوقت یادم نمیره یه پسره بود به اسم رهام که یه بچه مایه دار بود و برای یه مدت از تهران اومده بود اصفهان و همکلاسی ما شده بود حالاچرا این اومده بود اصفهان و اونم توی محله ی ما دلیلش این بود که مادر مادرش (مادر بزرگش) توی محله ی ما زندگی میکرد و سخت مریض حال بود و به هیچ وجه هم حاضر نبود بره تهران خونه ی دامادش (با پدر رهام مشکل داشت)  خوب دیگه به ناچار مادر رهام اومد اصفهان و تا چند ماه بعد که فوت کرد اونجا پیشش موند . زبون بسته این رهامه اصلا نمیدونست با یه مشت آدم خور همکلاس شده. فقط اینو بدونید که رهام بسیار خوش پوش و ادکلن زده بود و کلا همه چیزاش (وسایلش . از مداد و دفتر بگیر تا دوچرخه و اسکیتش) واسه بچه ها زیادی براق بود و به همین دلیل بچه ها صداش میکردن پسر نوئه (نو) یا رهام براق . اکثر بچه های دور و بر ما هم بچه های خوزستان بودن و جنگ زده و تو خونه ی هر کدومشون به طور میانگین 8 تا بچه بود و بچه ی نهم هم فقر بود .

 

 

روز ورود رهام به کلاس ما (کلاس اول دبیرستان)

رهام از شانس بدش نشست کنار منو شهرام و اومد خونگرم بازی دراره و زود قاطی بشه .تانشست از من پرسید : میگم چند شنبه ها شیمی داریم  من عاشق شیمی ام . یعنی ما دو تا صورتمون کش اومد که یه نفر با کمال وقاحت داره میگه عاشق یه درسیه و در کل برای ما مثه این بود که یکی یهو بیاد بگه سلام ، خوبید ما خانوادگی سوسولیم  با من دوست بشید . خداشاهده هنوز اون احساس عجیب رو یادم نرفته نمیدونم چطور توصیفش کنم فقط میتونم بگم احساس کردم یه سیبیم که کرم از داخل تمام منو خورده یه جورایی حس سبک شدن و پوچ شدن و شناوری در فاضلاب بهم دست داده بود . داشتم فکر میکردم چطوری خودمو بزنم که این حس دست از سرم برداره که شهرام (آشغال همون موقع هم قد خرسی بود) بلند شد پس گردنشو گرفت و از تو نیمکتمون پرتش کرد بیرون و بهش گفت برو از پروفسور بالتازار(یه کارتونی بود که زمان ما نشون میداد) بپرس کی ها شیمی داریم بچه ننه . با این حرکت شهرام کلاس رفت رو هوا (البته هنوز معلم سر کلاس نیومده بود) بد بخت رهام عین یتیم ها مونده بود وسط کلاس که آخرش یادم نیست چطوری شد که رفت بغل پژمان نشست . اونموقع پژمان حکم بچه مایه دار کلاس ما رو داشت حالا چرا ؟ چون دو تا کاپشن داشت .

 

زنگ تفریح هم پژمان اومد پیشمون و گفت بچه ها زنگ آخر میخوام بگیرم تا میخوره بزنمش. حالا چرا ؟ چون به پژمان گفته بوده خودکارمو وقتی با بابام رفته بودیم انگلیس از اونجا خریدم  و پژمان به این نتیجه رسیده بود که دو حالت داره یا این پسره باباش جاسوسه که رفته بودن انگلیس یا داره دروغ میگه پس در حال باید کتک بخوره . بعدشم هی الکی حرص خورد و تا زنگ آخر دوام نیاورد و و رفت بی دلیل یقه رهامو گرفت و تا میخورد زدش  و وقتی ناظم پژمان و رهام رو برد دفتر رهام به ناظم و مدیر گفته بود که داشتن با پژمان با هم شوخی میکردن و پژمان جون به در برد . به خاطر این کارش دیگه زنگ دوم کاری باهاش نداشتیم فقط تحویلش نمیگرفتیم . که بیچاره زنگ تفریح دوم رفته بود برای منو شهرام و پژمان و کوروش و متین از بوفه مدرسه ساندویچ خریده بود (چیزی که شاید هفته ای یه بار پولمونو میذاشتیم رو هم تا یکیشو بخریم و با هم قسمت کنیم) وقتی آورد جلوی اکیپ ما و گفت بفرمایید بچه ها  همه بچه ها زیر چشمی به من نگاه میکردن ببینن باید چکار کنیم منکه خداییش دلم میخواست یکی بالگد بزنم زیر دستش تا بفهمه اینجا کجاست و ما کی هستیم ولی هر چی کردم دلم نیومد (یعنی روم نشد) و یکی برداشتم اما بقیه منتظر شدن ببینن من اولین گاز رو میزنم یا نه (پیش خودشون میگفتن نکنه برداشته که مثلا بزندش تو سرش)وقتی اولین گاز رو زدم اونهام با سوظن یکی یه دونه برداشتن . همگی در سکوت داشتیم ساندویچ گاز میزدیم که ناظم اومد طرفمونو به رهام گفت : یه سوال ازت میپرسم اگه دروغ بگی اخراجت میکنم بعد اشاره کرد به منو شهرام و گفت این دوتا بهت گفتن اگه برامون ساندویچ نخری اذیتت میکنیم ؟ رهامم گفت نه به خدا من خودم خریدم اولش هم بر نمیداشتن . خلاصه ناظم ولمون کرد . بعد که ساندویچ رو خوردیم من بهش گفتم ببین ما دیگه کاری باهات نداریم دیگه هم نمیخواد برامون چیزی بخری ولی تو نمیتونی دوست ما باشی ، تو فقط همکلاسی مایی ولی نباید با ما بگردی فقط اگه با بچه های کلاسهای دیگه دعوات شد کمکت میکنیم اونم چون همکلاسی مایی . رهام هم پرسید خوب چرا ؟ که متین سوتی گفت خوب ببین تو کفشهات نوئه مال ما کهنه است رهام گفت : نه به خدا اینها کفش (افتر اسکیه )(گویا کفشیست که بعد از اسکی میپوشند) که متین گفت : ببین چه مارک گرونی هم هست (البته بعدها برامون توضیح داد کفش افتر اسکی معنیش چیه) تازه تو خیلی سفیدی ما همه سبزه هستیم فقط این داش دیوونه یه کم سفیده ولی در عوض سیبل هاش  کامل در اومده، دیگه اینکه تو در کل سوسولی اگه با ما بگردی آبروی ما میره . رهام پرسید خوب چکار کنم که سوسول نباشم  و با شما دوست باشم . من بهش گفتم نمیشه تو کلا سوسولی ،چون سوسول به دنیا اومدی ولی ما سوسول به دنیا نیومدیم . اما شهرام بهش گفت یه راه داره اولا از فردا باید مثه ما درب و داغون بگردی بعدشم عصر بیای با ما بریم ته محل اونجا که بچه بزرگها فوتبال بازی میکنن یهو بری تو زمینشون و توپشونو شوت کنی تو خیابون اولین نفری که بهت گفت چرا اینکارو کردی رو با مشت میزنی و بهش میگی  تا دند پدرت نرم بشه بعدشم میگی دیگه نبینم اینجا فوتبال بازی کنید ها یادتم باشه وقتی دارن لهت میکنن ما کمکت نمیکنیم حتی اگه بمیری چون اونها هم مثه ما سوسول نیستن . با پیشنهاد شهرام یه احساس خوبی بهمون دست داد و گفتیم از دست این کنه راحت شدیم (ما خودمون هم جرات نداشتیم یه همچین غلطی بکنیم چون ماها اون موقع 13-14 سالمون بود اون بچه ها حد اقل 18-19 ساله بودن و همشون از این شاگرد مکانیک ها بودن .) اما رهام در کمال شگفتی قبول کرد . اونروز عصر من و شهرام و متین و پژمان وکوروش و رهام و کلی از بچه های محل (همسن و سالهای خودمون) راه افتادیم تا رهام رو ببریم قتلگاه خداییش صد بار هم سعی کردیم بترسونیمش که پشیمون بشه ولی رهام تصمیم گرفته بود به هر قیمتی بیاد توی اکیپ ما .تا رسیدیم به محل فوتبال بازی بچه بزرگها رهام دیگه معطل نکرد رفت وسط زمینشون توپشونو شوت کرد وسط خیابون اما اون بچه بزرگها هاج و واج بدون اینکه چیزی بگن فقط نگاهش میکردن رهام که دید کسی بهش نمیگه چرا اینکارو کردی؟ خودش ابتکار به خرج داد و به ایوب کلفتو (بسکه چاق بود معروف بود به ایوب کلفتو) که از همه گنده تر بود گفت : حتما میخوای بدونی چرا اینکارو کردم ؟ خوب تا دند پدرت نرم بشه و در ضمن دیگه نبینم اینجا فوتبال بازی کنی گوساله... . بعدشم رفت جلو پرید هوا و با مشت گذاشت تو صورت ایوب . دو ثانیه بعد رهام در زیر دست و پای اونها و گرد و خاک غیب شد . خداییش با اینکه عین سگ میترسیدم ولی نتونستم همونجا وایسم و پریدم وسط و با فحش های  نا جور سعی کردم توجهات رو از رهام به خودم جلب کنم تا حد اقل هر دومون کشته بشیم و مفقود الاثر نشیم پشت سر من هم شهرام پرید وسط و بعدش بقیه بچه ها تو همون دو ثانیه ی اول زیر چشم من چاک خورد و لب بالام ترکید کلا همه ی ما تبدل شده بودیم به موکت ولی بازم کم نمی آوردیم میزدیم و فحش میدادیم . خدا خیرشون بده یه دو سه تا راننده تریلی اون ته داشتن ماشینشو گریس کاری میکردن که اونها هم تالیور به دست به کمکمون اومدن و باعث شدن بچه بزرگها در برن و ما بتونیم ته نشین بشیم . وقتی بلند شدیم بریم رهام پرسید : خوب قرار بود شما نیاید کمکم حالا که اومدید فردا هم باید همین کار رو بکنم ؟ یعنی اون موقع اصطلاح اون اعتماد به نفست تو حلقم اختراع نشده بود ولی یه چیزی توی همین مایه ها بهش گفتم . بعد دوباره پرسید : دیگه الان سوسول نیستم ؟ منم گفتم : نه فکر کنم تو از اول هم سوسول نبودی و فقط تو محله ی سوسولها بدنیا اومدی (یعنی من یکی تو کتم نمیرفت که سوسولی ربطی ژنتیک نداره و فکر میکردم یه مرض ارثیه) . کار نداریم وقتی رسیدیم تو محل خودمون و بچه بزرگهای محل خودمون ما رو دیدن و از اون طرف عموی متین (یعنی شرور ترین آدم دنیا بود) فهمید چی شده فرداش رفتن نسلشونو در آوردن و دیگه تا روزی که یادم میاد کسی اونجا فوتبال بازی نمیکرد و رسما دیگه بچه بزرگهای محل خودمون ما رو هم بزرگ حساب میکردن . رهام هم به ننه اش گفته بود تو راه چند نفر بهش گیر دادن و زدنش و ما هم رفتیم کمکش جالبش هم این بود که فرداش ننش اومد مدرسه و ازمون تشکر کرد و بعدشم برای جمعه ناهار دعوتمون کرد خونشون (این اولین باری بود که یکی ازم تشکر میکرد) مدیر هم کلی بهمون گفت آفرین که هوای دوست جدیدتونو داشتین.البته ناگفته نمونه که اون سر و صورت کبودو له شدمون برامون تو مدرسه کلی ابهت آفرین بود . از فردای اونروز رهام توی نیمکت ما مینشست درسته همیشه لباسهاش نو بود و همه چیزش برق میزد ولی دیگه از دید ما سوسول نبود و فقط نو و براق بود .

 

پی نوشت : یادمه چند وقت قبل که از فقرمون نوشته بودم یکی از آبجی ها پرسیده بود مگه یتیم بودید ؟ اگه این سوال براتون پیش اومده باید بگم اکثر شما هم نسل من نیستید زمانی که من بچه بودم شدت تورم با دستمزدها اصلا همخونی نداشت و یه جورایی میشه گفت 60 -70 درصد بچه ها توی مایه ما بودن . شاید بد نباشه بگم دهه ی 60 ها هم این وضع رو تا حدودی دیدن فقط فرق ما دهه 50 ها با اونها این بود که ما بزرگتر بودیم و این فشار رو کامل درک میکردیم .

 

چاکر همه ی شما داش دیوونه

 

 قلب