دوستان عزیز اینو ویدا خواهرم براتون نوشته اگه مایلید برید ادامه ی مطلب قلب


سلام بر شما خوانندگان وبلاگ داش دیوونه ،

من ویدا هستم هستم خواهر شیری داش دیوونه و دختر عموش و یه جورایی میشه گفت همدستش در بعضی از خرابکاریها من تنها دختر یا شاید بهتر باشه بگم تنها موجودی هستم که توی فامیل آزار این داش دیوونه بهش نرسیده یه بارم که میتی ازش پرسید چرا هیچوقت به ویدا زور نمیگی و اذیتش نمی کنی داش دیوونه گفت : خوب چون این خیلی کوچیکه . البته ناگفته نمونه من هم خیلی کوچیک نیستم و الان سی و یک سالمه ولی در اون لحظه خدا را شکر کردم که من کوچکترین بچه بین این خواهر و برادر ها هستم . داش دیوونه به من گفته باید حد اکثر هر ده روز یک خاطره خنده دار براتون بنویسم من هم از این به بعد هر چند وقت یک بار یک مطلبی خاطره ای چیزی براتون مینویسم اگه دوست نداشتید به داش دیوونه بگید تا من رو معاف کنه . البته به میترا هم گفت ولی طبق پیش بینی سه ثانیه بعد دعواشون شد . میترا داش دیوونه رو خنج خنجی کرد و داش دیوونه هم گیس به سر میترا نگذاشت . باورتون میشه این دوتا تقریبا دیگه چهل سالشونه ؟ شاید باور نکنید ولی وقتی میتی و داش دیوونه توی یه مجلس کنار هم هستند تمام حضار در مجلس دچار تنش عصبی هستند که کی و چه وقت قراره این دو تا دعواشون بشه و قراره چطوری همدیگه رو سکه یه پول بکنن . اول میخواستم یه مقاله تحلیلی در باره تشابهات و تفاوتهای این دو نفر بنویسم اما یک ماجرایی به ذهنم رسید گفتم اون رو برای شما بنویسم شاید جذابیت بیشتری داشته باشه .

من کوچولو بودم فکر کنم دوم یا سوم دبستان بودم ودرست اواسط مرداد ماه بود که دختر پسر عموی بابام فوت کرد و همه عازم اهواز شدن اما اهواز توی اون فصل خیلی گرمه  و پدر و مادر ها تصمیم گرفتن بچه ها رو با خودشون به اهواز نبرند و باز عموم و بابام تصمیم گرفتن که میترا و داش دیوونه رو سرپرست یتیم خونه بکنند و این دو تا رو به عنوان مراقب بذارند بالای سر ما اولش که داش دیوونه گفت نه من هم باید بیام وهمین میترا باشه کافیه که خلاصه بابا نمیدونم چی در گوش داش دیوونه گفت که خلاصه راضی شد بمونه . در کل با بودن هر دوی اونها تعادل قدرت توی خونه تا حدودی حفظ میشد . چون اگه میترا می شد سرپرست یتیم خونه اونقدر دیکتاتور بازی در می آورد که همه از روز دوم دچار یاس فلسفی میشدند و اگه تنها داش دیوونه میموند هر چیزی ممکن بود یا نصف بچه ها رو گم میکرد یا محض خنده یکی یه کاسه میداد دستشون میفرستادشون سر چهار راه واسه گدایی یا بچه ها رو میبرد قنات واسه شنا و دو سومشون غرق میکرد یا ازشون ارتش تشکیل میداد واسه مردم آزاری یا مسابقات جام یتیم خونه ها رو راه می انداخت و همه رو وادار میکرد دو تا دو تا همدیگه رو بزنند تا قهرمان یتیم خونه معلوم بشه .  اما خدایی هست باید اعتراف کنم داش دیوونه خیلی از میترا با حال تر بود چون از روزی که بزرگترها رفتند تا روزی که برگشتند در مقابل مخالفتهای میترا ایستاد و صبحانه و نهار و شام برامون سوسیس و کالباس و ساندویچ میخرید البته ساندیویچیه هم دوستش بود و خودش صبح و ظهر و شب غذا رو می آورد دم در خونمون و ما هم یه مشت بچه ریز و پیزه هورا کشان تا دم در میدویدیم و با گرفتن جیره روزانه از توی حیاط مشغول خوردن ساندویچ و نوشابه با کاغذاش میشیدیم تا توی خونه . حالا اینکه چرا ما اینقدر گدا گشنه ساندویچ بودیم هم دلیلش این بود که خانواده های ما توی سرشون رفته بود که ساندویچ کلا منبع هر نوع مرضیه از آبریزش بینی بگیرید تا انواع امراض روحی و روانی مثلا خدا شاهده عموم صدبار به ما گفته بود این داش دیوونه از بس تو بچگی ساندویچ خورده زده به سرش . از یه طرف دیگه هم همه ی بچه ها هر روز عصر موقع پخش برنامه کودک دو تا پفک یا کامک با سه تا شکلات سهمیه داشتن که همه تو صف می ایستادیم و یکی یکی میرفتیم جلو و به داش دیوونه میگفتیم آقای فاگین سهمیه ما رو بدید  . این قانوش بود . فاگین هم اسم یک شخصیت بد جنس توی کارتون الیور تویست بود . روز دوم یتمیم شدنمون میتی با داش دیوونه دعوا راه انداخت که اینها چیه میدی به بچه ها اگه مریض شدن من چه خاکی توی سرم کنم ؟ داداش دیوونه هم بهش گفت من خاک رس رو ترجیح میدم و نبرد سختی بینشون در گرفت و داش دیوونه میترا رو هل داد و خنده دارترین قسمت ماجرا هم اونجا بود که ما کوچولو ها که تقریبا یه ده دوازده نفری میشیدم همه به میترا حمله کردیم و تا تونستیم برای ساندویچ و پفک و شکلات گیسهاشو کندیم. اون هم قهر کرد و گریه کنان رفت طبقه بالا ، با این کودتا داش دیوونه شد رئیس و به عنوان پاداش رفت برامون یه جعبه نوشابه نارنجی خرید . شب که شد میترا رفته بود کباب سفارش داده بود و خودش نشست به تنها خوردن که یعنی دل ما رو بسوزونه و ما به داش دیوونه بگیم که از فردا برامون کباب بخر اما قبلش این داش دیوونه اینقدر سوسیس و کالباس  تو حلق ما ریخته بود که همه عین متکا ورم کرده بودیم و هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم . بعدشم شروع کرد به داستان وحشتناک برامون تعریف کردن الان به دلایلی که بعدا عرض میکنم از اون داستان این فقط یادمه که یه جنی به شکل یه پیرزن کوتوله توی خونه ی یکی از رفیقهاش بوده که رفیقشو کتک میزده ما هم همه از ترس چپیده بودیم زیر شمد هامونو داشتیم گوش میدادیم و مرتب سوال الکی میپرسیدیم مثلا : پیرزنه چاق بود یا لاغر ؟ اسم مادر پیرزنه چی بود ؟ پیرزنه ناف هم داشت ؟ چرا پیرزنه تبدیل به جن شده بود ؟ و داش دیوونه هم جواب تک تک سوالامونو میداد به گونه ای که فکر میکردیم ایشون دکترای جن پیرزن کوتوله شناسی از دانشگاه کمبریج داره . دوباره میترا اومد و شروع کرد سر داش دیوونه به جیغ زدن که اینها چیه برای بچه ها تعریف میکنی ؟ مردشور تو و اون پیرزنه و دوستت رو با هم ببره . که داش دیوونه گفت : به پیرزن جنی تو هین میکنی ؟ فقط خدا خدا کن تا صبح بیچارمون نکنه . بعدشم دو باره میتی قهر کرد و رفت طبقه بالا . با رفتن میترا داش دیوونه بهمون گفت : بچه ها همه اش رو از خودم در آوردم و همش دروغ بود میخواستم میترا رو بترسونم اما بیایید یه نقشه شیطانی بکشیم . ما هم همه قبول کردیم داش دیوونه هم یه چادر مشکی کشید سر یه گلدون که توش پر از گلهای سیمی بود و آروم رفت گذاشتش پشت در ورودی طبقه دوم که میترا اونجا بود و بعدشم برگشت پایین و به ما گفت حالا همه با هم جیغ بزنید و بگید وای پیرزنه اومد وای وای جیغ جیغ ماهم فقط برای یک مشت ساندویچ به صورت مزدورانه دستور رو اجرا کردیم و میترای بی چاره هم تند اومده بود بیاد پایین که پشت در ورودی طبقه ی دوم با پیرزنه جنی مواجه شده بود . حالا اونم فرار کرده بود داخل و در رو از پشت قفل کرده بود و همراه با ما اما از طبقه ی دوم جیغ میزد . بعدشم خود داداش رفت پیر زن جنی رو برداشت و به میترا که هنوز داشت جیغ میزد گفت بیا پایین فکر کنم رفت ؟ بعدش تا میتی اومد پایین ازما پرسید شما دیدینش ؟ چه شکلی بود که سهیل احمق بهش گفت : شبیه این بود که سر اون گلدون سیمیه چادر مشکی بکشن اما بازم میترا دو ریالیش نیفتاد . بعدشم داش دیوونه به میتی گفت آره چون تو به پیرزنه توهین کردی باید مجازات بشی و الا دو باره می آد . میتی خنگ هم پرسید خوب باید چطوری تنبیه بشم ؟ داش دیوونه هم گفت نمیدونم باید برم ازش بپرسم . میترا پرسید  خوب مگه الان کجاست ؟ داش دیوونه هم گفت توی دستشویی داخل حیاطه . بعدشم رفت توی دستشویی و با جنه مشورت کرد و برگشت و گفت پیر زنه میگه میترا باید هر دو تا طبقه رو برق بندازه و الا می آم با خودم میبرمش . خلاصه اونشب ما که خوابیدیم ولی بنا به گفته ی خود میترا که بعدها برام گفت تا ساعت سه شب داشته تمیز کاری و گرد گیری میکرده . آهان راستی یه چیزی داشت یادم میرفت توی چند روزی که یتیم بودیم داش دیوونه هر روز یه تور تفریحی هم برامون داشت هر روز یک یا دو ساعت قبل از شروع برنامه کودک ما رو به صف میکرد میبرد سر کوچه با دوستاش تخمه میخوردیم و صد البته ما با پوست میخوردیم و از لابلای سخنان گهر بارشون با دوستاشون جدیدترین و به روز ترین فحشها رو یاد میگرفتیم . هیچوقت یادم نمیره آقا شهرام یک بار از داش دیوونه پرسید راستی چرا این بچه های فامیلتون اینقدر بوی سیر میدن ؟ نکنه بیگاری میفرستیشون مزرعه برات سیر جمع کنند ؟ اونم گفت نه بابا اینها بسکه سوسیس کالباس خوردن این بو رو میدن .

درسته داش دیوونه خیلی بد جنس بود و هست اما یه چیزی از اون روزها خیلی آزارم میده اونم اینه که وقتی بابام اینها برگشتن بابام به پولهایی که برای خرج و مخارج تو خونه گذاشته بود نگاه کرد و گفت پس این بچه که دست به این پولها نزده از کجا می آورده تو حلق اینها هله هوله میریخته ؟ که میترا هم بعد از کلی فحش که به داش دیوونه داد بهش گفت مردک روانی بعضی وقتها تابستونها با دوستهاش میره کارگری سر ساختمون بعد میاد پولهاشو اینطوری حروم میکنه بابام هم دو بار زد رو پای خودشو گفت لا اله الا الله

 

اگه سبک نوشتن من رو دوست نداشتید پیغام بذارید دیگه وقت شما رو هم نگیرم .

با تشکر از صبر شما ویدا .