اینم یه خاطره است که مال چند سال پیشه اگه مایل بودید بگید ادامه بدم اگر هم نه که بگید ادامه ندم .قلب

 

 تقدیم به آبجی سمیه 


نمیدونم متین سوتی رو یادتون هست یا نه ؟ واسه ی دوستای جدیدتر باید بگم متین سوتی کلا یه اسطوره است . یه سرمایه ی ملیه که به راحتی میتونه اسم کشور ما رو توی گینس ثبت کنه کسی که هر سه دقیقه با سوتی هاش میتونه دنیا رو بلرزونه . اگه با متین سوتی باشید و به اندیشه ها و گفتارش فکر کنید به راحتی میتونید بیست لیتر اسید رو عین بستنی لیس بزنید و اصلا هم حسی بدی بتون دست نده . مثلا این اندیشمند یه روز به من گفت : یه کشفی کردم باید کجا ثبتش کنم ؟ گفتم چه کشفی ؟ گفت پشت خورشید عین یخ سرده . گفتم از کجا اینو فهمیدی ؟ گفت : چیزی که جلوش اینقدر داغه دیگه جونی براش نمیمونه که بتونه پشتش رو هم گرم کنه پس پشتش سرد میشه (لطفا یه لحظه بلند بشید یه چراغ روشن کنید، به همین سوی چراغ اینو با اطمینان گفت اونم وقتی سی سال به بالا سن داشت) بعد که بهش گفتم خوب بخاری هم پشتش گرمه هم جلوش اونو چی میگی ؟ گفت : برو بابا بخاری رو با خورشید مقایسه میکنی ؟ اون خورشیده خیلی داغه میفهمی خیلی داغ . یه مدت هم رفته بود از این کلاسهای مدیتیشن و این چیزها بعد مربیه گویا بهشون میگه حالا تمرکز کنید ، حالا فرض کنید که با کل عالم هستی یکی شدید حالا حس کنید کل عالم درون شماست که یهو وسط کلاس داد میزنه استاد من نمیتونم تحمل کنم دارم می پکم . فکر نکنید واسه ی خندیدن اینو گفته ها نه خدا شاهده خودش میگفت واقعا حس کردم عالم هستی داره میره توی درونم و من دارم میپکم . بعد که اینو برامون تعریف کرد من براش دست گرفته بودم که توی اون لحظه ی خاص متین هی باد در میداده و استادش میپرسه متین چته ظهر نون و چوب پنبه خوردی ؟ و متین میگه استاد من فعلا از کل عالم هستی دارم بخش هوا رو در درونم جا میدم هنوز به بقیه اش نرسیدم ، استاده هم بهش گفته تا بقیه اش رو جا ندادی و ن*یدی برو بیرون. خلاصه استاده عذرشو خواسته بود و از کلاس مدیتیشن انداخته بودش بیرون . بعد از اون قضیه یه روز تو پارک اومد توی جمع ما نشست (آخه ما  هنوز یه پاتوق خاص داریم که روزهای تعطیل اگه وقت داشته باشیم همونجا جمع میشیم و همدیگه رو میبینیم) و گفت: (اگه نوشته ها غلط غلوطه عمدیه و میخوام با طرز حرف زدن متین آشنا تر بشید عینا جملاتشو مینویسم .) سلام بر جمع بچه های دیروز که تمام خاطراتم توشونه (یعنی میخواست تاثیر گذار حرف زده باشه. لطفا یه لیوان اسید گرم) و بچه های امروز شدن که رفیقشونو قاطی خر هم حساب نمی کنن . در این لحظه از شدت خنده ما مشغول چرا در چمن زار شدیم. بعد شهرام (قدیمی ترین دوست من) بهش گفت : نه ، متین میدونی چرا ما تو رو قاطی خر حساب نمیکنیم ؟ متین هم عین بز بهش زل زد و گفت: نه . شهرامم گفت چون شهر داری اجازه نمیده توی حیاط خونمون طویله درست کنیم . (دور دوم چریدن آغاز شد) خدا شاهده متین کاملا جدی گفت : خو به شهردار چه که هر کی خودش میخواد چه طویله ای ؟ (میدونم جمله ناقصه ولی همینه که هست متین اینه) و البته با جواب متین بچه ها اینقدر خندیدن و زمین رو چنگ زدن که دوتاشون به نفت رسیدن و توی نفتها غرق شدن و مردن . اینبار من به متین گفتم : خو شهردار که خو آقات همه ماهی میخورن ،خو چرا ؟ (در این لحظه بچه ها اینقدر خندیدن که همشون به خس و خس افتاده بودن) متین هم با تعجب بهمون نگاه میکرد که چرا ما میخندیم ؟ به نظرتون در جواب اون جمله ی بی سر و ته من چی گفت ؟ گفت : ها ، آره ، خو . فکر کنم بعد از این جمله ی متین کلا همه ی ما دسته جمعی فوت کردیم و الان هم توی عالم برزخیم و فکر میکنیم هنوز زنده ایم .خلاصه وقتی خنده هامون تموم شد گفت : ها ، دید چقدر باحالم و همتون از خنده عرق خیس (خیس عرق)شدید ؟ بعدش قضیه ی اون کلاس مدیتیشن رو برامون تعریف کرد و گفت : خو حالا اگه یکی این رفتار رو با شهرام یا ... (داش دیوونه) یا یکی دیگه اتون کرده بود که همه میرفتید ... ... (حرف بی ادبی منظورش این بود که حالشو میگرفتید) یادتونه بچه بودیم هر جا دعوا بود منم باهاتون می اومدم ؟ (راست میگه می اومد ولی بعدش باید سه تا کشته میدادیم که اینو از زیر دست و پا در بیاریم) یادتونه تو مردسه (منظورشون مدرسه است) هر وقت خرابکاری میکردید مدیر میگفت کار منه و مینداخت گردن من و منم لوتون نمیدادم و جا همتون تنبیه میشدم ؟ (نه اینو خدایی راست میگفت) همین تو... داش دیوونه یادته وقتی جمال کفتر اینها رفته بودن تهران رفتی سر پشت بومشون کله ی همه کفتراشو کندی و وقتی جمال اومد منو قد خر زد و نگفتم تو بودی (البته این قضیه اش طولانیه صد بار بهش گفته بودم تو محل کفتر بازی نکن وقتی دیدم داره متین رو میزنه رفتم جلو بهش گفتم من بودم و تا سه ماه هر وقت همو میدیدیم کار به کتک کاری میکشید و همه ی اون کفتر ها رو دادم به  متین اونم برد خونه با خانواده زدن به بدن ) یادتونه الکی رفتین به آقام گفتین متین معتاد شده اونم سه ماه بستم به تخت ولی من نگفتم که معتاد نیستم که لوتون نداده باشم . (واقعا هم نگفته بود که ما الکی میگیم و قبول کرده بود معتاده که بعدها بهش نگیم آدمفروش- یعنی در این حد خره) یادتونه ... که اینجا شهرام بهش گفت : آره بابا یادمونه خو حالا باید چکار کنیم تا ولمون کنی ؟ متین هم گفت : من نمیدونم ولی باید برید برام حال این استاده رو بگیرید . راهی نبود باید میرفتیم ، بچه ها هی داشتن سر به سرش میذاشتن و ازش میپرسیدن خوب چی شد که تصمیم گرفتی بری مدیتیشن اونم داشت میگفت : خو دیدم تو زندگی هیچ گ*ی نشدم ، گفتم برم سراغ این کار ... متین داشت یه ریز زر میزد و سوتی میداد و بچه ها میخندیدن اما فکر من به شدت مشغول بود ، واقعا اینقدر حق داشت که اینو ازمون بخواد . صدای متین و خنده ی بچه ها برام توی پس زمینه قرار گرفته  بود و تمرکزم روی این بود که چطوری باید حال استاد مدیتیشن رو بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همینطور که داشتم فکر میکردم و به قیافه ی متین نگاه میکردم شیطون خزید زیر جلدم . بچه ها رو شمردم بدون متین هفت نفر بودیم . اگه استاده یه متین رو بیرون کنه و یه دفعه هفت تا متین برن سر کلاسش ثبت نام کنن چی میشه ؟

 

با خواست شما ادامه خواهد داشت اگر عمری باقی باشد .

مخلص شما داش دیوونه .قلب