برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید اونهایی که حال دارن نظر بدن بگن چقدر خندیدن اونهایی که حال ندارن هر جا هستن شاد باشن . قلب


هر چند ما منتظر بودیم اون یارو اسسسسسسسسسسستاد اول ازمون شهریه بگیره ، اما در کمال تعجب بهمون گفت دو جلسه ی اول رایگانه و اگه مایل بودیم ادامه بدیم برای سیزده جلسه ی بعدی باید شهریه رو پرداخت کنیم ، کلاسها رو هم توی زیر زمین خونشون برگزار میکرد (زیر زمین که نه یه منهای 60 بود) . البته وقتی برای بچه ها نقشه رو گفتم و هی به همدیگه خبر داده بودن استقبال چشمگیری از قضیه شد و حتی مجبور شدم به بعضی هاشون بگم بابا دیگه جا نداریم و انشاالله در تفریحات سالم بعدی جبران میکنم . کلا بیست نفر برای ثبت نام انتخاب کردیم و یارو استاده هم تا بهش گفتیم بیست نفریم میخواست ذوق مرگ بشه و بهمون گفت سانس ما خصوصیه و کلی بهمون سفارش کرد که کلاسش غیر قانونیه و جایی هم به کسی نگیم که براش دردسر درست نشه . همون روز ثبت نام هم یه کلی خزعبلات برامون بافت که آره من تو هند ده سال شاگرد یه مرتاض (حالا درست یادم نیست شایدم یه جوکی) بودم و اون یاروهه پرواز میکرد و ... (یه مشت اراجیف دیگه) خلاصه روز موعود فرا رسید و یه گله آدم خل و چل و خوشحال به سرکردگی بنده و گوساله (اسی سابق)و شهرام راه افتادیم بریم مدیتیشن ناک بشیم .

تا کلاس شروع شد همه رفتیم گرفتیم سر جاهایی که یارو استاده بهمون گفت نشستیم و بعد ایشون شروع کرد به زرجات (زر + جات) اولیه که نمیدونم آره دنیا همش یه چیزه مثلا این دیوار پشت سرتون با کفشهاتون یکیه و هیچ فرقی با هم ندارن . همینجا بود که پرسیدم ببخشید استاد یعنی وقتی ما خیلی مدیتیشن شدیم (عمدا اینطوری حرف میزدم و الا بابا می دونم باید میگفتم وقتی خیلی مدیتیشن ناک شدیم) میتونیم به جای کفش با دیوار بزنیم تو دهن گوساله (اسی سابق) بچه ها هم هیچکدوم نمیخندیدن و با حالتی که انگار مشتاقان سینه چاک هستن به دهن استاد چشم دوخته بودن که ببینند چه در و گوهری الان خارج میشه . اونم یه مشت چیز دیگه بافت که آخرش جوابش همون نه خودمون بود . بعدش بهمون گفت باید یه جور خاصی بشینیم یه حالتی که روی پامون بیاد روی رونمون واقعا هم سخت بود (حد اقل برای من سخت بود) و بعدش هم گفت باید با انگشتهامون سوراخ درست کنیم و بذاریمش کنار زانوهامون و در آخر هم گفت به این حالت میگن نیلوفر بسته و بعدم فرمود از این به بعد تا گفتم نیلوفر همه اینطوری میشینین . در اینجا بود که گوساله (اسی سابق) بلند شد رفت یقه ی استاد رو گرفت و چسبوندش به دیوار و بهش گفت : دفعه ی دیگه اسم نیلو فر رو به زبونت نیاری ها نیلوفر عشق منه کسی اسمشو بیاره دو شقه اش میکنم . که خلاصه با پا در میونی من گوساله ( اسی سابق)ولش کرد و قرار شد اسم اون حالت (نگار) بسته باشه که ممد گفت نه بابا اومدیم فردا نگار هم اسم عمه یکی از بچه ها در اومد . در آخر با رای گیری از جمع قرار شد اصلا اسمش پدرام بسته بشه . بعد که دوباره نشستیم شهرام پرسید ببخشید استاد فرق پدرام بسته با پدرام باز چیه ؟ که من گفتم : پدرام بسته بچه زرنگیه و کمک حال آقا و ننشه ولی پدرام باز حال نداره و همش  با لنگهای باز دراز کشیده جلو تلوزیون . اینجا بود که دیگه  بچه ها نتونستن جلو خنده خودشونو بگیرن و همه پهن شدن کف زمین و د بخند . بعدشم بلند شدیم نشستیم دور هم و هر کس در مورد این فرقها یه تزی داد یکی میگفت پدرام بسته رو تا حالا کسی بازش نکرده و محتویات داخلشو نخورده ولی از پدرام باز فقط پوستش مونده . یکی میگفت  نه پدرام بسته رو تو خونه پدرام صدا میکنن ولی پدرام باز رو پدی صدا میزنن  والبته حرفهای ناشایست دیگه ای هم زدن که اینجا جاش نیست بگم . که این مرحله هم یه پنج شیش دقیقه ای طول کشید و یارو استاده هم هاج و واج نگاهمون میکرد . (خداییش فکر کنم پیش خودش فکر کرده ما دسته جمعی از تیمارستان فرار کردیم) . بعدش دوباره جو به حالت عادی برگشت و دوباره همه به حالت پدرام بسته نشستیم و طرف گفت وقتی میگم یک نفس عمیق بکشید و وقتی گفتم دو آروم آروم با ده شماره نفستونو بدین بیرون . با گفتن یک همه نفس عمیق کشیدیم و تا گفت دو احسان تپل گفت آقای استاد مدیتیشن ، آقای استادبزرگ  شرمنده تا شما میگین دو و این جعفر کچل نفسشو میده بیرون این اطراف ما بوی گه بلند میشه . ممکنه به این جعفر کچل بگید وقتی نفس عمیق میکشه بعدش دیگه نفسشو نده بیرون ؟ بعدم جعفر گفت : خفه شو احسان تپل تو خودت وقتی نفس عمیق میکشی خیلی نفست زیاده موقع خروج نمیتونی همشو با ده شماره از دماغ  بدی بیرون از خروجی کمکی استفاده میکنی . بعدشم دو تایی بلند شدن وسط کلاس همدیگه رو قد خر زدن . و مرتب از لقب سلطنتی چ*و در حین دعوا استفاده میکردن . خلاصه دو باره از هم جداشون کردیم و از اسسسسسسسسستاد معذرت خواستیم و دعوتشون کردیم به ادامه ی درس بپردازن یارو هم که دیگه دو ریالیش افتاده بود ما نیومدیم مدیتیشن مند بشیم و قضیه سر کاریه اومد یه خودی نشون بده و گفت : میدونید من چند سال کونگ فو کار کردم ؟ سعی کنید مودب باشید . که شهرام (شهرام حد اقل بیست ساله بدن سازه و باز حد اقل بیست و چهار پنج ساله کونگ فو کار میکرد و سالها هم مربی بود)  بهش گفت : اصلا استاد میخوای بی خیال مدیتیشن بشیم و کونگ فو یادمون بدی ؟ استاده هم پرسید : تحمل خوردن ضربه ی سنگین پا رو داری ؟ شهرام هم گفت : بله استاد ، اصلا شغل قبلیم این بود که تو پارک می ایستادم مردم بهم لگد میزدن و بعدش بهم پول میدادن . استاد هم گفت : خوب پاشو بیا اینجا بایست (بعد از گوساله (اسی سابق) گنده ترین فرد بین ما شهرام بود فکر کنم یارو پیش خودش گفت اگه یه لگد به این بزنم این بیفته ما هم حساب کار دستمون میاد و دیگه جرات نمیکنیم کلاسو بهم بریزیم) . شهرام هم رفت ایستاد جلوش . منم تند دویدم با دستمال کاغذی که تو جیبم بود شروع کردم به پاک کردن عرق پیشونی استاد و تو گوشش گفتم استاد جوری بزنش که ب*وزه و از این به بعد بتونیم شهرام گ*زو صداش کنیم . خلاصه استاد تمرکز کرد و گفت یییییییییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بعدش با لگد زد تو شکم شهرام (خدا شاهده شهرام حتی یک سانت هم تکون نخورد) وقتی بچه ها دیدن شهرام تکون نخورد همه زدند زیر خنده که شهرام گفت خفه شید استاد فقط گرم فرمودند الان یکی میزنه که رو دیوارتبدیل به اعلامیه فوت بشم . خلاصه استاد ده تا دیگه هم زد و شهرام هی به ما گفت خفه استاد دارن ولرم میشن . آخرش طرف کم آورد و گفت : نه شما خیلی قوی هستین  رزمی کار کردین ؟ شهرام هم گفت نه استاد فقط یه مدت کلاس رقص میرفتم میخواید نشونتون بدم ؟ بعدشم بی اینکه معطل تایید اون بشه اومد وسط و شروع کرد به یه سری حرکت ناموزون (البته خداییش رقصش همینه ) و ما هم شروع کردیم به کف و سوت زدن و بشکن زدن . این استاده هم هی التماس میکرد تو رو خدا سر و صدا نکنید همسایه ها شاکی میشن . خلاصه در انتها سر بچه ها داد زدم همه خفه شید جلسه مدیتیشن امروز تموم شد گمشید خونه هاتون قشنگ واسه ی فردا تمرین کنید یادتون هم نره نفری یه بسته پدرام هم با خودتون بیارین . (حالا انگار من استادم که بگم کی کلاس تموم شده) . آخر سر که داشتیم جمع میکردیم بریم استاده گفت : بچه ها خداییش کی بهتون گفته بیاید کلاس منو بهم بریزید ؟ منم جواب دادم هیچکس استاد ما خودمون میخواستیم مدیتیشن ناک بشیم منتها ما روش مدیتشین ناک شدنمون فرق داره ما باحال مدیتیشن ناک میشیم . دوباره گفت : آقا من باید چکار کنم که شما دیگه نیاید ؟ منم گفتم راستش ما یه رفیق داریم به اسم متین قبلا شاگرد شما بوده ما میتونیم بگیم ایشون بیاد خدمتتون یاد بگیره بعد بیاد به ما یاد بده ، اما هر وقت دیدید حوصلشو ندارید، اخراجش کنید بعدش ما خودمون خدمت میرسیم مدیتیشن ناک میشیم البته تعدادمون خیلی بیشتره کلی پول گیرتون میاد ... .

فردای اونروز استاد زنگ زدن خونه ی متین و خیلی محترمانه ازشون دعوت کردن سر کلاس برگردند . فکر کنم متین حدودا یه سال هم رفت کلاس این بابا ولی هیچ پخی نشد که نشد .

البته همونشب بعد از مدیتیشن ناک شدن  بیست نفری رفتیم تو پارک و اینقدر به کارامون خندیدیم که علی (پسر عمه ی شهرام که مهمون شهرام بود و شهرام بعنوان هدیه اسمشو چپونده بود تو جمع تفریح کنندگان که رسم مهمان نوازی رو به جا آورده باشه) از شدت خنده بالا آورد .

 

مخلص تک تک شما داش دیوونه

 

 

 

 قلب