راستش این یه خاطره ی خیلی خنده دار برای خودمه اما نمیدونم شما دوست داشته باشید یا نه . 

اگه مایل بودید به ادامه ی مطلب تشریف ببرید . قلب


نمیدونم هنوز درس آموزش دفاعی رو توی دبیرستان تدریس میکنن یا نه . موقعی که سال چهارم دبیرستان بودیم یه هفته کلاس ما رو دادن به چند تا از این بچه های سپاه که بیان به ما آموزش نظامی درس بدن این زبون بسته ها هم خیلی آدمهای با حالی بودن و بر عکس معلمهامون خیلی با خوشرویی و مودبانه باما تا میکردن کلا چهار تا مربی بودن که سه تاشون از این مجروحهای جنگ بودن خلاصه اینقدر به ما احترام گذاشتن که دیگه ما آدمخورها هم رومون نمیشد اذیتشون کنیم . تند تند درسو میدادن و بعدش مینشستن از خاطره های جنگ و اینها برامون تعریف میکردن . البته فقط اون یکی که مجروح جنگی نبود و یه کم دور بر داشت که بعدش وقتی دید فایده نداره با ما کله بگیره اونم اومد تو خط . روز آخر بردنمون اردو (اردو که نه وسط بیابون) که هم تیر اندازی کنیم هم اینکه بعضی چیزها رو عملی نشونمون بدن . همزمان با ما بچه های چهارم یه دبیرستان دیگه هم که ما بهش میگفتیم دبیرستان سوسولا رو هم آوردن همونجا اردو (البته اونها مربی خودشونو داشتن) اول فقط تفاوت رفتار بچه های ما با اونها رو ببینید .

موقع میدون تیر دبیرستان سوسولا : هر یه تیری که شلیک میکردن هر کدومشون یه ربع گوششو میگرفت و هی میگفتن : آقا نمیشه بقیشو نزنیم ؟

موقع میدون تیر ما : برادر ، کاکا ، اخوی ، میشه یه خشاب دیگه بدید ؟ هر چی با تیر زدیم توی پایه ی سیبل (سیبل= هدفی پارچه ای که روی دو پایه ی چوبی قرار دارد) سیبله از جاش در نیومد .

موقع انفجار دینامیت دبیرستان سوسولا : تا دینامیتشونو منفجر کردن یکیشون که غش کرد بقیه هم عین گچ رنگشون پرید و گوشاشونو گرفتن.

موقع انفجار دینامیت برای ما : تا دینامیت منفجر شد و لاستکیی که روی چاله ی دینامیت گذاشته بودن رفت هوا یه سوم بچه ها دنبال لاستیکه میدویدن دو سومشون هم داشتن کف و سوت میزدن و از ته دل داد میزدن دوباره دوباره یه بار فایده نداره .

بعدشم پیله کرده بودیم برامون ضد هوایی و تانک بیارن و هی به مربیه التماس میکردیم . (فکر میکردیم چون این تو جبهه بوده صبحها با تانکش میره پادگان و یه پنج تا ضد هوایی هم یه جایی قایم کرده.)

همه ی اینها گذشت تا موقع ناهار که هر کس برای خودش ناهارش رو آورده بود نود درصد ما تخم مرغ آبپز آورده بودیم و شاید یکی دو نفر کتلت . اما بچه های اونها همه کنسرو تن ماهی و نوشابه و میوه و سالاد .

از همینجا بود که دیگه کلی لج ما دراومد. وسط ناهار متین رفت پیش مربی ما و گفت : برادر فلانی (الان فامیلش یادم نیست) نگاه کن چقدر لباسهای اونها نوئه ، تازه این لباس اردوشونه ما لباس مهمونیمون هم اینقدر نو نیست تازه نگاه کن دارن چیزهای خوب میخورن و به ما تعارف نمیکنن . مربیه هم گفت : خوب اونها وضعشون خوبه شما هم درس بخونید تا مثله باباهای اونها وضعتون خوب بشه و بچه هاتون خوب بپوشن و خوب بخورن . متین گفت : نه آقا اونها آقاهاشون دزدن ، میگم یه پیشنهادی بدم ؟ طرف گفت خوب بگو : متین گفت میخواین فرض کنیم اونها دشمن فرضی هستن و ما بهشون حمله کنیم و چیزهاشونو ازشون بگیریم و لباساشونم غنیمت بگیریم ؟ مربیه ی بد بخت هم که نمیدونست این متین خله و فکر کرد داره شوخی میکنه و بهش گفت : پس اول یه نیروی گشتی بفرستید توشون و آمارشونو در بیارین و نقاط ضعف خط دفاعیشونو پیدا کنید بعد حمله کنید که تلفات نیرو های خودی کم بشه . با شنیدن این جمله متین آروم رفت توی جمع بچه های اونها. بیچاره مربیه هم داشت با خنده نگاهش میکرد . ما هم که میدونستیم الان کار به کجا میرسه داشتیم گردن هامونو نرم میکردیم و قولنج انگشت میگرفتیم . که یهو متین بی دلیل یقه ی یکیشونو گرفت و با عربده گفت (با طرز حرف زدن خودش اینجا رو مینویسم): ها ! ها ! چیه ؟ فک میخواستی بکنی که خیلی ،ها، فکر کردی خط دفاعی آقا دزت خیلی قویه که تن ماهی برات خریده شاشوی عراقی فرضی... ، یکی از بچه های اونها اومد وسط که جداشون کنه که متین هم هنوز یارو دهنشو باز نکرده بود با مشت زد تو صورتش و سرش داد زد : تو دیگه با من گه خوری نکردی ها (بدبخت اونی که مشت خورده بود پهن زمین شد) بعدشم داد زد : بچه ها حمله کنید اینها تو خطشون گه هم نیست ما اگه به اینها تلفات بدیم خو باید بریم گه بخوریم  با فرمان حمله ی متین ما هم همگی عربده کشان به صفوف دشمن فرضی سوسول  عراقی حمله ور شدیم و از همه خنده دارتر اونجا بود که اون احمقها هم همه با هم فرار کردن اگریه نفر صحنه رو از بالا نگاه میکرد میدید که پنجاه تا بچه دارن دنبال هم میدون و مربیهای ما هم سوت زنان و عربده کشان دنبال ما میدویدن . خلاصه بعد از اینکه گرفتیمشون و نبرد در گرفت تا مربی ها تونستن از هم جدامون کنن تا تونستیم لباسهاشونو پاره کردیم و زدیمشون بعدشم وقتی مربی اونها سر متین داد که چرا دعوا راه انداختی متین گفت : تو برو عامو خجالت بکش که مربی عراقی های فرضی  شدی .بعدش مربی اونها یه جوری به مربی ما نگاه کرد که معلوم بود فکر کرده مربی ما دستور حمله داده و به ما گفته اینها عراقین . بعدشم مربی ها رفتن باهم یه کم حرف زدن و آخرش دوتاشون از شدت خنده پهن زمین شده بودن . آخر سر هم که مینی بوس اومد دنبالمون که برمون گردونه متین از تو ساکش چند تا تن ماهی نصف و نیمه خورده شده و میوه و اینها در آورد و داد به من و شهرام و مسعود و پژمان و گفت بیاید بچه ها اینها غنیمته ازشون برداشتم شما خیلی سربازهای شجاعی بودین وقتی دیدم همه دارن میجنگن منم دیدم هیچکی حواسش نیست وسط جنگ رفتم براتون غنیمت جمع کردم . وقتی هم بهش گفتیم نمیخوایم خودش نشست همشونو خورد . دم مربی ما گرم که اصلا نیومد مدرسه به مدیر مون رفتار سر ا سر پر مهرمون رو گزارش کنه .

البته یه بار دیگه هم توی یه اردوی دیگه متین یه گندی زد اساسی که انشا الله اگه عمری بود چند وقت دیگه براتون مینویسمش .

حقیقتا این برای خود من یکی از خنده دار ترین خاطراتمه ولی میدونم برای شما زیاد جذاب نبود . موفق باشید .

داش دیوونه .

 قلب