برگ زرینی دیگر از کارنامه ی  درخشان داش دیوونه قلب

 

یه سوال از خاطرات همراه با کتک کاری بیشتر خوشتون میاد یا از این ساده هاش ؟قهقهه



نود و نه درصد عکسهای میترا توی آلمان در این حالت گرفته شدنقهقهه

اینم عکس اون شیطونی که هی میره تو جلد من 

 میترا خواهر ما یه مشت دوست داره که من حالم از ریخت تک به تکشون بهم میخوره . نمیدونم چه سریه که همه ی دوستاش شبیه انترن ولی تحصیلکرده و با دماغهای براق . من همیشه پیش خودم فکر میکنم مثلا میترا میره یه جایی و یه دختر انتر رو میبینه بعد میره جلو و ازش میپرسه شما تحصیلاتتون چیه ؟ انتر خانوم میگه من دکترای بیو انتری از کالج سلطنتی دارم بعد میترا میگه بذار دماغتو ببینم وای چقدر قشنگ برق میزنه بیا با من دوست شو . ها تایادم نرفته اینم بگم همه ی دوستاش نصف وزن صورتشون رو سیلیکون تشکیل میده . خیلی دلم میخواد یه بار خدا قسمت کنه با یه سوزن بزنم تو گونه هاشون و لباشون ببینم مثه بادکنک پقی میترکن یا نه ؟ لازم به ذکره که میترا هم حالش از دوستهای من بهم میخوره و بهشون میگه دسته ی اوباش و میگه تحصیلات همه ی دوستای منو روی هم بذارن تا وسط درس حسنک کجایی میشه . یه بار چند ماه پیش کف خیابون داشتم دنبال ماشین اصلاح میگشتم که از دور چشمم خورد به میترا که توی ماشین نشسته بود و داشت از تو پارکینگ عمومی می اومد بیرون منم پریدم جلوش و تا ایستاد بدون اینکه به داخل ماشینش توجه کرده باشم رفتم کنار پنجره و بهش گفتم خانوم ته این خیابون نرو دارن ترشیده ها رو جمع میکنن ببرن بسوزونن ازشون صابون درست کنن . اونم که منبع زبون درازی واسه منه گفت: تو هم نرو سر خیابون تمام چاه فاضلاب خالی کن های شهر ایستادن دارن دنبال گ*های فراری میگردن . که یه دفعه دوستش مانیا (اون موقع تازه با هم دوست شده بودن و منو نمیشناخت در ضمن اینو هم بگم اسمش لاله است میگه مانیا صداش کنن اسمشو هم جراحی کرده) که تا اون لحظه اصلا متوجهش نشده بودم بهم گفت : برو گمشو آشغال . منم تا چشمم بهش خورد یه لحظه جا خوردم و بهش گفتم : شرمنده فکر کردم خواهرم تنهاست ولی واسه ی تنوع شما وقت کردی برو بقیه ی اون دماغتو هم عمل کن که کلا به جاش دو تا سوراخ بمونه اینطوری مجلسی تره. بد بخت خشکش زد و داشت به میتی نگاه میکرد بعدشم منو میترا کمی کلمات محبت آمیز به هم گفتیم و در آخر هم رفتن . یه ساعت بعدم یه دویست تا فحش برام اس ام اس کرد .طرفهای شش عصر فرادی اونروز بود که دیدم میترا بهم زنگ زد و گفت : داداشی کجایی ؟ تا گفت داداشی دو ریالیم افتاد که کارش بهم گیر کرده و گر نه ایشون در حالت عادی از گ* کمتر به داداشش نمیگه . گفتم : تو دفترم چه مرگت شده که بهم میگی داداشی ؟ گفت : فکر کنم همون اطراف دفترتون مانیا و خواهرش ماشینشون خراب شده میشه بری یه سری بهشون بزنی ؟ گفتم : مگه من مکانیکم ؟ بگو زنگ بزنه به داداش خودش یا به باباش یا به شوهرش بعدم قطع کردم . دیدم دوباره زنگ زد گفت خو قبلا که شاگرد مکانیک بودی حتما سرت میشه (از اون کارهای تابستونی دوران تحصیلم بود)تازه اینها که داداش ندارن باباشم فوت کرده و از شوهرش جدا شده  گفتم همینه دیگه مرد بالا سرش نیست که رفته خودشو شبیه سمندر بخارایی کرده بعدشم من جرات نمیکنم برم بگو زنگ بزنه این تعمیرگاههای سیار . پرسید : چرا جرات نمیکنی بری ؟ گفتم اگه یهو خودشو خواهرش منو دزدیدن چی ؟ میدونی که من چقدر جذابم و از ترس سرقت نشدن به خودم دزدگیر بستم . اونم شروع کرد به التماس که وای من بهش گفتم داداشم الان میدوه میاد و تورو خدا آبرومو نبر و ... (از همینها که منو همیشه میگوله) . وقتی قبول کردم و پرسیدم دقیقا ماشینشون کجاست ؟ اونم گفت روبروی پیتزا ... . گفتم اگه تونستم درستش میکنم نتونستم هم ماشین خودمو بهش میدم بره و ماشینشو میبرم تعمیرگاه حسن اینها (حسن دوست دوران خدمت منه) . دوباره میترا پررو شد وشروع کرد به سفارش و دستور دادن که : باکلاس برخورد کن نری عین این مکانیک ها تا کمر خم بشی  تو موتور ماشین ها شق و رق بایست ماشینشو تعمیر کن ، نری از این اصطلاحات چاله میدونیت بکار ببری ها مثلا نگی( کرتیم به مولا) بگو سپاس . نری بهش بگی چه مرگش  شده این ماشین  آبجی، بگو خانم فلانی مشکلی پیش اومده ؟ نری بگی ری*م به این شانستون موتورش سوخته بگو متاسفانه اینطور یا اونطور شده . ببین ... (داش دیوونه) من بهش گفتم تو رئیس شرکتی و کلی تعریفتو کردم اون نمیدونه تو خلی ها و... .  بازم شیطون رفت تو جلدم منم . رفتم سراغ ماشین خودم و اول کاپوت رو زدم بالا و خوب دستمامو مالیدم به دور محل مخزن روغن و خوب که دستام کثیف شد حسابی مالیدمش به صورتم و گردنم و بعدش رفتم سراغشون . وقتی بهشون رسیدم دیدم دو تا از این بچه ژیگول ها خم شدن تو موتور ماشین و دارن ابراز لوس بازی میکنن . تا رسیدم بهشون گفتم : دستتون درد نکنه خلوت کنین ببینم . بعدش لاله اومد جلو و در حالی که از دیدن ریخت من که شبیه حاجی فیروز شده بودم شکه شده بود گفت : شرمنده آقای مهندس مزاحم شما شدیم  . تا این به ما گفت مهندس اون دو تا بچه ژیگولها زدن زیر خنده خو حقم داشتن تا حالا مهندس در طرح حاجی فیروز ندیده بودن . تا اونها خندیدن چنان عربده ای سرشون زدم و تربیت خودمو که شبیه به یه نجیب زاده ی انگلیسی قرن هیجدهمی بود و نشونشون دادم که بدبختها با سرعت نور درست مثه دو فوتون یتیم فرار کردن . بدبخت این لاله و خواهرش که اونم دیگه صورت واسه ی عمل کم آورده بود خشکشون زد  بعد در حالی که داشتم پشت انگشتمو زیر دماغم میکشیدم یعنی دارم نم بینیم رو میگیرم گفتم : این آبجی دکتل (دکتر) ما به من زنگید و گفت جلدی (زود) مکانیکیمو ببندم و خدمت شوما همشیره برسم خو حالا چه مرگیش شده این اتل (اتل=ماشین در زبان جاهلی) اونم گفت : هیچی یهو افتادم تو دس انداز و بعدش خاموش کرد و هر چی استارت زدیم روشن نشد . پرسیدم تسمه تیمشو کی عوض کردی همشیره ؟ اونم یه کم نگاهم کرد و گفت : تسمه چی ؟ منم گفتم هیچی بابا خر ما از کرگی دم نداشت و همینطور که داشتم با ماشینشون ور میرفتم شروع کردم به تعریف اینکه آره من بهترین مکانیک شهرم و تا سوم دبستان درس خوندم و بعدش آقام زد زیرم و گفت برو دنبال نون که این درسها واست زندگی نمیشه حقم داشت ببین الان واسه خودم کسی شدم و تو شهر به هرکی بگی ... (داش دیوونه) گیربکس صاف ما رو نشونت میدن ... .یه دو دقیقه بعد هم فهمیدم فیوز برقش از جاش در اومده تا استارت زدن و دیدن ماشین روشن شد کلی خوشحال شدن ولی من گفتم نه صداش بد بود دوباره خاموش میکنه (چون شیطان رجیم بازم بیشتر رفته بود زیر جلدم) بعد دوباره فیوزو کشیدم بیرون و گفتم یه بار دیگه استارت بزن  اینبار روشن نشد . حالا توی این زمان هم کلی دیگه خودمو کثیف کردم . بعدش گفتم شرمنده همشیره بذارید یه زنگ بزنم به یکی از این بچه های میدون تره بار بهش بگم نمیرسم بیام سر وعده ، بعدش زنگ زدم به شهرام و الکی  با عربده گفتم : تو کی هستی ؟ شهرام هم اونور خط گفت : چه مرگته روانی . منم الکی دوباره با عربده گفتم: گوشی رو بده به ابرام پرتقال بعدم کلی با ابرام پرتقال فرضی حرفهای مودبانه زدم و آخرش قرار شد بار پرتقال فردا رو بچه های ما پخش کنن (مثلا یعنی ما مافیای پرتقالیم) . آخرش هم فیوزو دوباره جا زدم و ماشین روشن شد . اونها هم کلی خر کیف شدن بعدش لاله هم با شک و تردید اومد جلو و گفت : ببخشید اگه جسارت نیست بفرمایید باید چقدر تقدیم کنم . (یعنی از اساس باورش شده بود من مکانیکم) منم گفتم : بی خیال همشیره می خوای آبجی دکتل ما امشب از قناری قصابی آویزونمون کنه .  فقط بی زحت یه ام اس اس (اس ام اس) بزن به آبجی دکتل بگو شب که میان از سر راه یه کم ترشی لیته بخرن بیارن خونه ، شرمنده ها ما ام اس اس یاد نداریم بزنیم نه اینکه سواتمون کمه بلت نیستیم .موقعی که خدا حافظی کردم و رفتم از تو آیینه نگاه کردم دیدم خواهر لاله مثه خر داره میخنده یعنی کم مونده بود آسفالت خیابونو با دندوناش شخم بزنه . شک ندارم داشت میگفت آقای رئیس شرکت رودیدی طرف مکانیکه ... . عجیب ترین چیز این بود که میترا اونشب اصلا بهم زنگ نزد پیش خودم گفتم بابا دم این لاله گرم به روی میترا نیاورده که چاخان کرده و داداش مکانیکه . فردا صبح سر کار بودم و اتفاقا داشتم با یکی از این بچه های مهندس شرکت صحبت میکردم که دیدم منشی شرکت اومد تو اتاق و گفت : ببخشید خواهرتون اومدن یعنی اصلا اینقدر فکرم گیر بود که دیروز رو فراموش کرده بودم موندم ویداست یا میترا بهش گفتم بگو بیاد ببینم چکار داره ؟ که دیدم میتی و لاله و خواهرش با هم اومدن داخل ، بعدش میتی رو کرد به این جوجه مهندسه و گفت : ببخشید آقای مهندس میشه بگید ایشون اینجا چکاره هستن ؟ (یعنی من) اونم بدبخت هاج و واج شد و گفت : مدیر شرکت هستن . منم کم نیاوردم و گفتم : خو مهندس بهش بگو این شغل دوممه و عصرها میرم تو مکانیکیمون کار میکنم  و گر نه بار پرتقال رو میدم به یکی دیگه پخش کنه ها. بیچاره جوجه مهندسه که گیج شده بود گفت با اجازه من میرم بعدا می آم .بعدشم اون سه تا ایستادن و زل زدن به من . منم دیدم دست بر نمیدارن برای تغییر جو انگشتمو کردم تو دماغم تا حداقل یه کم از آبروی برگشته ی میتی دوباره بره .بعدش میترا بهشون گفت : این الان حاضره با دست مغز خودشو دربیاره ولی منو کوچیک کنه بعدشم در کمال سکوت رفتن بیرون .

امیدوارم خوشتون اومده باشه

داش دیوونه

               قلب