خانومهای گرامی این خاطره ی ما یه کم سبز اینطوریه  گفته باشم . 

 


وقتی بچه بودم توی محله ی ما یه بقالی بود که صاحبش عطا نامی بود و همه حاج عطا صداش میکردن البته حاجی هم نبود نمیدونم فکر کنم به خاطر سن و سالش دیگه لقب حاجی افتخاری گرفته بود . و اونموقع جز معدود مغازه هایی بود که تلفن داشت  و اونم تلفنش رو سکه ای کرده بود و یه جورایی شده بود تلفن عمومی محل خودش هم که میخواست زنگ بزنه سکه میذاشت تو تلفن و زنگ میزد . همه چیز از اونجا شروع شد که یه ظهر تابستون من تنها نشسته بودم روبروی مغازش و دیدم یه خانومه ازش یه کم ماست خرید و رفت و تا خانومه دور شد یهو عطا حمله کرد به تلفنش و یه سکه گذاشت توشو تند تند شماره گرفت و بعدش یه دو ثانیه با یکی حرف زد و شروع کرد به هار و هار خندیدن . همون لحظه تمام سلولهای بدنم بهش مشکوک شدن که چرا این داره میخنده بعدم به این نتیجه رسیدم که حتما این کار شیطانی خاصی کرده که اینقدر خوشحاله (حالا اون موقع این عطا ی بدبخت یه 60-65 سالی داشت .) دیگه هیچ فکری برام نمونده بود جز اینکه ببینم این داره چطوری ملت رو اسکول میکنه هر روز از صبح ساعت هشت تا یک و نیم که این مغازه رو میبست مینشستم روبروش که سر از کارش در بیارم دوباره از ساعت چهار تا ده ونیم  شب که میرفت خونه همین برنامه رو اجرا میکردم یه سه چهار روزی بد جور تو کوکش بودم  نمیدونم چرا با اینکه هیچ کار خاصی ازش نمیدیدم  همینطوری هی بهش مشکوک تر میشدم .  بعدا هم پیش خودم فکر کردم ببین چقدر زرنگه که من هم نمیتونم دستشو بخونم و باز پیش خودم گفتم : وقتی منم مثه این پیر شدم حتما مثه این زرنگ میشم . یه بار دیدم اصغر هابالا بالا (این اصغره تارای صوتیش مشکل داشت و وقتی حرف میزد آدم به نظرش می اومد  هی داره میگه هابالا بالا و صداش هم خیلی خشن و خفه بود  اما کم کم بعد یه مدت متوجه میشدیم داره چی میگه) داره میره تو مغازه ی این عطا منم تند دویدم سمتش و گفتم : چی میخوای بخری ؟ گفت : (هابالا بالا) یعنی ماست میخوام . گفتم : پولتو بده من برم برات بخرم اصغر دوباره گفت: (هابالا بالا) یعنی چرا ؟ گفتم : پولتو بده بعدا بهت میگم و خلاصه پولو گرفتم و رفتم سراغ عطا و بهش گفتم : آقا عطا یک کیلو ماست . دیدم عطا هم شروع کرد به ماست رو کشیدن و هی گفتن که : الان یه ماستی بهت بدم که کیف کنی ، ماستهایی که من می آرم بهترین ماسته  و ... . ماست رو دادم به اصغر و اونم رفت ولی من دوباره نشستم روبروی مغازش و این عطای بدبخت طبق تصادف رفت و دوباره با تلفنش زنگ زد و خندید . دیگه مطمئن شدم هر کاری که میکنه یه ربطی به ماست داره . بعدشم کلی فکر کردم که با ماست میشه چکار کرد ؟ تنها به یه نتیجه رسیدم اونم اینکه این عطا حتما میره تو ماستها تف میکنه بعد میده به ملت و بعد زنگ میزنه به دوستاشو با هم میخندن . خلاصه همون روز عصر ستاد جنگ رو تشکیل دادم و همه ی بچه محلها رو جمع کردم و اولش یه مشت فحش آب نکشیده دادم به هر کس که این راز رو بهش بگم و بره برای کسی تعریف کنه ، بعدم یکی یه دور اونها فحش دادن و راز داری مجلسمون به این صورت محکم شد . وقتی قضیه رو براشون گفتم همشون حالشون بد شد یکی میگفت ما ظهر ماست خوردیم یکی میگفت ما دیشب ماست خوردیم و ... . اما یه اتفاق دیگه ای افتاد که احدی به حرف من شک نکرد . اونم این بود که این متین سوتی هم گفت (به سبک حرف زدن خودش مینویسم): ها! مو خو خیلی وقته میدونستم خودوم یه بار دیدمش داشت ماسها رو تف مالی میکرد ، ئی عطا زنش با زن عموم دوسته ، خودش به زن عموم گفته بود از ماسهای ما نخرید ها ، ما تو خونه یه کاری باهاشون میکنیم که همینطوری الکی زیاد بشن . (یعنی حسابشو بکنید عطا و شیش تا دخترش و زنش هشت تایی توی ماستها هی تف میکردن که ماستها زیاد بشن) همون موقع میدونستم متین داره زر زیادی میزنه ولی به چشم یه قشون کمکی به زر زر هاش نگاه میکردم . آقا متین هم که اینو گفت دیگه همه حالشون بد شد و هی مرده و زنده ی عطای بدبخت رو دادن دم فحش آب نکشیده . و بعدشم یکم سکوت کردیم و بعدش متین دوباره گفت : ها ! هیچ شک نکرده بودین که چرا ماستای عطا اینقدر کش می آد ؟ اینها ازشون بعید نیست خیلی کارای دیگه ای هم کرده باشن (تا یادم نرفته اینم بگم که اصلا متین مال کوچه ی ما نبود و خونشون سه کوچه بالاتر بود ولی همیشه تو کوچه ی ما پلاس بود) . که دیگه همه سرش داد زدند که خفشو متین حالمون بهم خورد (البته چند قلم شیریم کاری دیگه هم گفت و بعدش فحش خورد. من خودم بخاطر اینکه خیلی از خواننده ها خانوم هستن سانسورش میکنم) خلاصه بعدش دوباره به اینجا رسیدیم که خوب حالا باید چکارش کنیم که دیگه از این محله بره . اول ازهمه دوباره متین نظر داد : میخواید بدزدیمش بعد شب بندازیمش تو بیابون های دور و گرم که از تشنگی همه تفهاش خشک بشه و بمیره ؟ که دوباره فریاد متین خفه شوی جمع بلند شد .احسان گفت : میگم بیاید بریم شکاتشو بکنیم به اداره ی بهداشت و بگیم بیان ببرنش تا طاعون نگرفتیم . اما این فکر هم به دلیل سوسولانه بودن سریع رد شد (حالا اینم بگم دایی میترا اونموقع رئیس اداره بهداشت کل استان بود) . یکی دیگه گفت : میخواید بریم بزنیمش ؟ بعدش بهش بگیم اگه از این محل نری هر روز همین برنامه است ؟ یکی دیگه گفت حیف حد اقل پسر نداره پسراشو بزنیم . شهرام پیشنهاد زیبایی کرد و گفت : بیاید بریم اول قشنگ و منطقی باهاش حرف بزنیم بعد بزنیمش . خلاصه تا شب که از هم جدا شدیم  هیچ چیز خاصی به ذهنمون نرسید فقط موقع رفتن متین گفت بذارید امشب یه حالی ازش بگیرم که اسمش یادش بره خبرش بهتون میرسه . ما هم گفتیم طبق معمول داره زر زیادی میزنه . (حالا من موندم من واقعا باور کرده بودم که طرف یه ریگی تو کفشش هست بچه هاهم حرف منو باور کرده بودن اما این متین که از اولش داشت دروغ میگفت دیگه چطوری خودش دروغ خودشو باور کرده بود ؟) فردا صبحش بچه ها اومدن در خونمون که داش دیوونه بیا، بیا متین به قولش عمل کرد به نظرتون وقتی رفتم بیرون چی دیدم ؟ نه فکر کنید بعد بقیشو بخونید .

د میگم حدس بزنید ؟

وقتی رفتم بیرون دیدم عطا با کله ی باند پیچی شده ایستاده و داره شیشه های مغازشو با کمک شیشه بر ها عوض میکنه .

بعدش فهمیدیم متین روانی با کمک داداشهاش وقتی این عطا تعطیل کرده اول قایم شدن تو تاریکی و با تیر کمون کله ی این بدبختو شکوندن و وقتی عطا در رفته ایستادن تمام شیشه های مغازشو خرد کردن . بعدشم حتی جلوی ما میزد زیرش و میگفت : نه ما نبودیم ، از طرف اداره بهداشت اومدن با تیرکمون عطا رو زدن ولی ما فقط دیدیم . یعنی شما فرض کنید مامورهای اداره ی بهداشت تیرکمون به دست رفتن تو تاریکی ایستادن و عطا رو زدن و شیشهاشو هم به جرم تف کردن تو ماست شکوندن و بعدشم فرار کردن (سالها بعد خودش اعتراف کرد چکار کردن) . خلاصه من تا مدتها به زور شده بودم مسئول خرید خونه و میرفتم از بقال سر کوچه ی متین اینها چیز میخریدم (البته بقیه بچه ها هم همینطور). تا آخرش یه شب تو خونه ی میترا اینها برای اینکه حال میترا رو بگیرم هی براش از ماستهای تفی و ... عطا تعریف کردم اونم که اصلا ککش از این حرفها نمیگزید فقط رفته بود تو این نخ که توی تف چه ماده ای هست که باعث میشه ماست کش بیاد ؟ بعدشم رفته بود نشسته بود برای داییش تعریف کرده بود و حدودا یک ماه بعد از این قضیه هم از طرف بهداشت اومدن هم مغازه ی عطا رو بستن و هم مغازه ی سر کوچه ی متین اینها رو البته نه به خاطر تف کردن تو ماست عطا که گویا کل اقلامش از قند و شکر و ترشی و ماست بگیر تا پنیر و کره اش مورد داشت . اون یکی هم گویا عمدا توی شیری که میفروخت آب میریخته.

 

مخلص شما داش دیوونه

  قلب