اینم یه خاطره ی دیگه اما فقط در صورتی ادامه اش رو مینویسم که واقعا بدونم طرفدار داره و دوست دارید ادامه اش رو بخونید . قلب


 سوم دبیرستان که بودیم من توی منطقه نفر اول مسابقات شعر و قصه شدم و برای مرحله ی استانی دعوت شدم که برم به اردوی باغ ابریشم (باغ ابریشم یه اسم یه دهی هستش که توی مسیر اصفهان ذوب آهنه و جای سر سبزیه و اردوی آموزش و پرورش هم اونجاست) از اون طرف بچه های گروه سرود مدرسه ی ما هم اول شدن و همراه من اومدن برای مسابقه البته این بار اول من نبود که برای این مسابقات میرفتم اردو ولی اون سال و سال بعدش تنها سالهایی بودند که با بچه های مدرسه ی خودمون دسته جمعی میرفتیم یه اردوی فرهنگی (دقت کنید ما + فرهنگ = ترکیبی جالب) هفتاد درصد گروه سرود رو بچه های ما تشکیل میدادند میدونید چرا ؟ چون خیلی به سرود علاقه داشتند ؟ جواب منفیه . تنها دلیل این بود که هی به بهانه ی رفتن به تمرین سرود از کلاس جیم بشن . خلاصه مینی بوس اومد دنبالمونو همگی چپیدیم توش و حمله به باغ ابریشم . معلم پرورشیمون هم که همراهمون بود نمیدونم درباره اش چی بگم ، اگه بگم ببو بود ممکنه اشتباه کرده باشم شاید بهتر باشه بگم با حال بود ولی نه خداییش همون ببو بگم بهتره چون اصلا نمیتونست بچه ها رو کنترل کنه و عین این ننه ها هست که به پسرهاشون میگن بذار اگه به بابات نگفتم ... هی بهمون میگفت بذارید برگردیم اگه به مدیر نگفتم ... . حالا حسابشو بکنید از کلاس ما افضل احمقهای جهان متین سوتی و شهرام  و کوروش و علی و یکی از بچه ها که اسمش یادم نمیاد (معروف بود به ساس مخترع) و ابراهیم ومسعود و یکی دو نفر دیگه و یه چهار پنج نفر هم از بقیه ی کلاسهای مدرسه بودن . تا مینی بوس راه افتاد بچه ها پرده های پنجره ی ماشین رو کشیدن و پیرهناشون رو کندن و شروع کردن به قر دادن و خوندن و رقصیدن ، تا اینکه معلم پرورشی گفت : اگه به مدیر نگفتم ... . که متین سوتی شروع کردن به صورت نوحه گفتن که اگه به مدیر نگفتم ... یه آشی برات نپختم و ما هم شروع کردیم به سینه زدن . حسابشو بکنید تا موقعی که رسیدیم اینقدر سینه زده بودیم و ورجه  وورجه کرده بودیم که خیس عرق بودیم . حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم و مربیمون گفت تو رو خدا همینجا وایسین تا من برم براتون اتاق بگیرم مربی که رفت بچه های ما عین میمونهایی که پس از سالها اسارت به آغوش طبیعت برگشته بودند به درختها حمله کردند و هر کدوم از یه درخت بالا رفتند فقط  مسعود نتونست بره بالا اونم چون چاق بود ولی اومده بود زیر درختها و بلند بلند داشت عر عر میکرد تا از قافله ی حیات وحش عقب نمونده باشه (البته بچه های کلاسهای دیگه ایستاده بودن سر جاشون و داشتن به ما میخندیدن) . فقط اینو تصور کنید که از درخت کاج بالا رفته بودیم (از درخت بالا رو ها میدونن چقدر سخته) وقتی هم رسیدیم به بالای درختها هر کدوم از بچه ها نقش یکی از حیوونهای باغ وحش رو بعهده گرفته بود . یکی صدای فیل در میآورد (حساب کنید فیل درختی) یکی صدای یابو یکی بز و ... . بعدم شروع کردیم کاج به هم پرت کردن و فحش دادن به همدیگه . چند دقیقه بعد مربی ما با یه آقای کت شلواری برای سر شماری بچه ها از راه رسیدن . بعدشم اومدن زیر درختها و شروع کردن به داد و هوار که بیاید پایین . همه اومدیم پایین بجز متین هر چی مربیه و اون یارو بهش میگفتن بیا پایین میگفت نمیآم و میگفت : آقا شما برین من دیگه همینجا برا خودم لونه میسازم و با یه کلاغی چیزی ازدواج میکنم و تشکیل زندگی میدیدم و خوشبخت میشیم و منم بال در میارم و پرواز میکنم. تا اینکه من به اون یارو گفتم : آقا میخواید من بیارمش پایین ؟ اونم گفت بیار منم خم شدم و یه سنگ برداشتم و پرت کردم به متین بعد از منم بقیه بچه ها حالا اون دوتا هی بین ما میدویدن تا نذارن به متین سنگ بزنیم و متین هم داشت بالا سنگ میخورد و قار قار میکرد و فحش میداد . خلاصه قبول کرد به شرطی که نزنیمش بیاد پایین ما هم قبول کردیم اما به وسط راه که رسید دو باره اولین سنگ رو من بهش پرت کردم و بقیه هم زدنش و از وسط راه افتاد پایین و بینیش پر خون شد . مربیه و اون یارو هم از ترس ر*ده بودن به خودشون و شروع کردن سر ما داد وقال که حالا جواب خانوادشو چی بدیم ؟ که یکی از جملات بزرگ و تاریخی رو شهرام گفت . شهرام گفت : ناراحت نباشین آقا این خانواده نداره دو کلاغ بزرگش کردن و پارسال هم رفتن دنبال زندگی خودشون . حالا متین هم با بینی خونی تو این وضع شروع کرده به خندیدن و میگه نه آقا الکی میگه ننم کفتر بود آقام کلاغ . هر چی هم بهش گفتن بیا بریم بهداری متین زیر بار نرفت و گفت : سی ئی (نگاه کن به این) مگه مو (من) سوسولم که برا دماغم برم بهداری یارو هم که حرصش در اومده بود گفت: به درک نرو . بعدم گفت دنبالم بیاید و آخر سر هم سه تا کلبه چوبی کوچولو نشونمون داد و گفت اینم محل اسکان شماست و میخواست از مربیمون امضا بگیره که تحویل داده شد و اینها که دوباره عقل ناقص متین به دادمون رسید . متین پرسید : شرمنده آقا اگه یهو شب سردمون شد و خود و به خود یکی از این کلبه ها آتیش گرفت و شما نتونستید رو ما ثابتش کنید (یعنی ثابت کنید که ما عمدا اینو آتیش زدیم) بقیه ی کلبه ها هم آتش میگیرن ؟ یارو یه دو ثانیه مکث کرد و بعدش گفت : اصلا میخواید شما بیاید بریم یه جای دیگه رو بهتون بدم . بعدشم بردنمون به سالن که کف و سقف و دیواراش از بتن بود و همه با هم رفتیم  اونجا و بچه های بدبخت بقیه مدارس تو کلبه هایی خوابیدن که کفش چوب بود و تا صبح قیژ قیژ میکرد . تا موقع شام وسط سالن بچه ها داشتن دو به دو کشتی میگرفتن و همدیگه رو میزدن و این مربی پرورشی بد بخت هم هی میگفت : اگه به مدیر نگفتم ... . وقتی از بلند گو اعلام کردن بیاید برید دم آشپزخونه و شام بگیرید دیگه کسی معطل این نشد که مربیه بگه برید توصف همه به سمت بیرون حمله کردیم که نفر اول غذا بگیریم ،همه  بی هدف در حال دویدن بودیم و مربیه بدبخت هم پشت سرمون میدوید هی میگفت : اگه به مدیر نگفتم ... . وسط راه چشممون خورد به یکی از بچه های مدارس دیگه و ازش پرسیدیم آشپز خونه کجاست ؟ (البته من سالهای قبل هم اینجا اومده بودم ولی از این جاییه که بهمون جا داده بودن نمیدونستم باید کدوم طرف برم چون اردو گاهش بینهایت بزرگه) خلاصه یارو هم گفت : فکر کنم از این طرفه چون یه عده تو صف داشتن میرفتن اونطرفی و دوباره مسابقه ی دو آغاز شد خنده دار اینجا بود که متین بعدش که آدرسو گرفتیم یه پس گردنی به پسره زد و گفت : اینم برای اینکه چشمات سبز مفیه . وقتی رسیدیم دم آشپزخونه فقط یه گروه قبل از ما رسیده بودن اونجا و توصف ایستاده بودن که شهرام رفت جلوشون ایستاد و ماهم به ترتیب پشت سر شهرام جلوی اونها ایستادیم و هلشون دادیم عقب . یکیشون گفت : هوی نره غول (شهرام از بدو تولد گنده بود) ما اول رسیده بودیم اینجا منم برگشتم با دست زدم تو سینه اش و گفتم : گ... خوردی ما زنبیل گذاشته بودیم ، تنت میخواره بگو تا بخوارونمش . متین هم برگشت بهش گفت : زر زیادی نزن ، اینجا قانوش اینه هر کی اول بایسته در اصل دوم ایستاده میخواین دعوا کنیم هر کی زد اول بایسته ؟ که مربی اونها اومد وسط و گفت : بچه ها ولشون کنید اینها از این در و دهاتی های بی فرهنگ هستن . که کوروش هم گفت : ها ، آره ما بی فرهنگیم یه کم برید عقبتر فرهنگتون گ...ی نشه . توی همین لحظات بود که مربی ما هن و هن کنان رسید و به ما گفت :اگه به مدیر نگفتم ... . بعدم ایستاد پیش مربی اونها و شروع کرد از بدی ما گفتن . خلاصه در آشپزخونه باز شد و شام رو که الویه بود رو شروع کردن به پخش کردن . شهرام نفر اول شام گرفت و تا غذاشو گرفت (توی یه ظرف یه بار مصرف یه نون گذاشته بودن و وسطش 50 گرم الویه بود  گفت : په عـــــــــــــــــــــــــــامو چرا اینقدر کمه ؟ آشپزه گفت : نه کم نیست ! شهرام گفت : خیلی هم کمه یه کم بیشتر بده بینیم . فکر کردی میخوای گنجیشک سیر کنی ؟ خلاصه آشپزه زیر بار نرفت و شهرام رفت کنار نوبت به من که رسید : دیدم صندوق صندوق نوشابه تو آشپز خونه پیداست و به طرف گفتم : پ اون نوشابه ها مال کیه ؟ یارو گفت : مال نهار فرداست .تا غذا رو گرفتم شهرام گفت الان بچه ها ردیفش میکنن بیا بریم پشت آشپز خونه تا حقمونو بگیریم . هنوز یه ثانیه نشده بود که صدای داد و قال ابی و مسعود که داشتن همدیگه رو میزدن بلند شد (شهرام قبلا باهاشون هماهنگ کرده بود) تا دو تا آشپزها از در رفتن بیرون که در عملیات جدا سازی شرکت کنن من وشهرام هم رفتیم داخل و یه صندوق نوشابه و هفت هشت تا بسته غذا برداشتیم و از یه  کوره راه مسیر خوابگاهمون رو در پیش گرفتیم ...

چنانچه مایل باشید ادامه دارد

مخلص شما داش دیوونه .قلب