دوستان شرمنده که وقت نکردم بازم همشو یه جا بنویسم امیدوارم از این قسمت هم لذت ببرید .قلب


با بچه های خودمون نشسته بودیم پشت دیوار و داشتیم الویه ها و نوشابه ها رو قایمکی میخوردیم که شهرام گفت : بچه ها اگه فردا صبح دیدید سر صبحانه هم گدا بازی در آوردن باید یه فکری بکنیم والا این دو سه روزه اینجا از گشنگی میمیریم . متین گفت نه عامو بعد از شام خودم میرم براتون از حالا صبحانه رو ردیف میکنم . پرسیدیم : چطوری ؟ گفت : میرم پیش یارو میگم یا صبحانه رو درست مثه آدم بهمون میدید یا حالیتون میکنم . ساس مخترع گفت : ها ! اونها هم میگن وای وای متین تو رو خدا حالیمون نکن بیا اینم همه ی صبحانه ها فقط حالیمون نکنی ها . متین هم بهش گفت : تو زر نزن ساس اگه مو (من) فردا براتون نفری یه صبحانه اضافه نیاوردم اسمم ساس مخترعه . وقتی غذا تموم شد و کل یه جعبه نوشابه رو خوردیم بچه ها میخواستن جعبشو ببرن وسط درختها ول کنن . اما یه کلی چیز از ذهنم گذشت و گفتم نه . بیاید ببریمش دزدکی پشت کلبه ی بچه های دبیرستان ... (یعنی معدن بچه مایه دارهای اصفهان بود) قایم کنیم تا اگه بعد پیداش کردن حالشونو بگیرن و فکر کنن کار اونها بوده . و همین کارو هم کردیم و باز به پیشنهاد من روشو هم یه کم با برگ و آت و آشغال ناشیانه پوشوندیم که یعنی سعی هم کردن که قایمش کنن . خلاصه وقتی برگشتیم به سالنی که بهمون داده بودن دیدیم دبیرمون قیافشو یعنی خیلی جدی کرده و تا رسیدیم با اخم و خشانت بار (خشانت = خیلی خشونت) از من پرسید تا حالا کجا بودید ؟ منم بدون اینکه بهش رو بدم راهمو گرفتم و رفتم و گفتم : با بچه ها . بعد از شهرام پرسید ، اونم گفت : آقا ما اعصابمون خرابه از یکی دیگه بپرس . از مسعود پرسید : اونم منو شهرام و نشون داد و گفت : من با اون دو تا بودم . که متین بحث و قطع کرد و گفت : خو تو چکار داری که ما کجا بودیم ؟ تو برو اگه به مدیر نگفتمتو بکن  . (میدونم ایراد دستوری داره ولی متین اینطوری حرف میزنه ) اینو که گفت : بچه ها دیگه داشتن روده هاشونو از شدت خنده بالا می آوردن . اونم یه کم سرخ شد و یکم نگاه کرد به بچه ها و تا خواست حرف بزنه ابی بهش گفت : ها ! ها ! اگه به مدیر نگفتی و بچه ها اینبار طوری خندیدن که اگه حامله بودن حتما بچشون سقط میشد . دبیره هم (بیچاره شاید پنج شیش سال از ما بزرگتر بود و از لحاظ جثه خیلی ریز بود و نصف ما هم سیبیل و ریش نداشت) قهر کرد رفت  یه پتو کشید سرشو گرفت خوابید   و زیر پتو داشت غر میزد که منم آرام رفتم از طرفی که پاهاش بود سرمو کردم زیر پتو و گفتم : داری به مدیر میگی ؟ آقا اونم که دیگه حسابی حرصش دراومده بود دور سالون دنبالمون میکرد و داد میزد : بیشرفها ، پدر ...ها اگه بگیرمتون دونه دونه سیبلهاتونو دود میدم . از همه جاش خنده دارتر اینجا بود که شهرام بهش گفت : بعدم به مدیر میگی ؟ جالبتر اینکه اونم گفت : آره ! شاید براتون باورش سخت باشه ولی به خدا قسم توی همون حین آقای نجفی وزیر آموزش و پرورش وقت (همین کسی که امروز داره میره مجلس رای اعتماد بگیره) با یکی دو نفر بدون خبر قبلی اومدن به سالن ما و تا مربیمون دیدش رنگش پرید و سر وضعشو مرتب کرد و به ما گفت : آقای نجفی وزیر آموزش و پرورش . . . . خداییش ما هم دیگه خشکمون زد فکر کردیم برای یه صندوق نوشابه که  خوردیم رفتن برامون وزیر رو آوردن . آقای نجفی هم بدون اینکه حرفی بزنه با دست یه اشاره ای کرد (که یعنی چرا مربی پرورشی دور اتاق داره دنبالمون میدوه ) که مربیمون هم رفت و باهاشون دست داد و گفت : داشتیم با بچه ها گرگم به هوا بازی میکردیم . اونم یه لبخندی زد و یه چند تا سوال از پرسید که از کدوم مدرسه هستید و برای چه رشته هایی شرکت کردید و بعدا هم به هممون گفت موفق باشید و خواست بره که متین سوتی گفت : آقای وزیر اجازه ؟ اونم با حرکت سر اشاره کرد که  بگو : متین هم گفت : آقا اجازه ما اکثرا بچه های جنگ زده هستیم ، نمیدونم چرا اینجا با ما لجن و به ما به اندازه ی کافی غذا نمیدن الانم مربیمون برا اینکه گشنگی یادمون بره داشت باهامون بازی میکرد که گشنگی یادمون بره . آقای نجفی هم چیزی نگفت و فقط یه نگاهی به رئیس اردوگاه کرد که یارو کم مونده بود سکته کنه و بعدم که خواست بره متین گفت : آقا میشه با من هم دست بدین ؟ اونم دستشو آورد جلو که با متین دست بده و متین چنان از ته سالن دوید که باهاش دست بده که روی موکت ها لیز خوردو کم مونده بود با کله بره توی شکم آقای وزیر ولی بالاخره باهاش دست داد و اونم اسمشو پرسید و خدا حافظی کرد و رفت . یه یک ساعت بعد هم رئیس اردوگاه اومد به سالن ما و پرسید : مگه چقدر بهتون غذا دادند ؟ ما هم گفتیم یه نون نازک با 50 گرم الویه تازه به دوتامون هم نرسید (دیگه اینو الکی گفتیم چون اگه به دو تا از ما غذا نمیرسید مطمئن باشید درختهای محوطه رو خورده بودیم) اونم پرسید حالا از کجا میدونید 50 گرم بود ؟ که من بهش گفتم : آقا ما تابستونها تو ساندویچی کار میکنیم یه ملاقه میشه صد گرم این نصف ملاقه بود(من واقعا تابستونها کار میکردم یه ماه مکانیکی یه ماه ساندویچی یه ماه عملگی و ... ) . اونم یه سری تکون داد و رفت . ها یادم رفت بگم وزیر که رفت مربیمون گفت : بچه ها خدا پدرتونو بیامرزه که نگفتید من دنبالتون کرده بودم و الکی میگم  داریم بازی میکنیم . که شهرام بهش گفت : نکنه باورت شده بود که ما عصبانیتت رو جدی گرفتیم ؟ اینبار ما و مربیه همه با هم خندیدیم . شب قبل از اینکه بخوابیم دیدیم یکی از بچه های مدارس دیگه سرشو کرد تو اتاقمونو گفت : بچه ها ببخشید کسی اینجا آسپرین داره مربیمون سرش درد میکنه . که متین از ته سالن داد زد ها بیا داخل مو (من) اصلا قراره اینجا داروخونه باز کنم . یارو هم باورش شد میخواست بیاد داخل و بعدش شهرام گفت بیا بغل عمو... که مربیمون جلوشو گرفت و گفت: نه نه آسپرین نداریم برو بیرون تا اینجا نخوردنت علی هم پشت سرش داد زد به مربیتون بگو سرشو بکوبه تو درخت کاج حالش خوب میشه . منم دویدم پشت سرش و داد زدم به مربیتون بگو من پارسال دندونم درد میکرد کشیدمش خوب شد ،اگه میخواد بره سرشه بکشه خوب میشه .موقع خواب هم که شد و چراغها رو خاموش کردیم اینقدر صدای بز و قاطر و اسب و سگ در آوردیم که خوابمون برد .   فردا صبحشم من خواب بودم که دیدم بچه ها رفتن تو صف صبحانه و برام صبحانمو گرفتن یعنی ایندفعه صبحانه اینقدر زیاد بود که باور کنید ما جارو برقی ها به سختی تونستیم همشو بخوریم و متین سوتی به حرفش عمل کرد و حالیشون کرد . خلاصه بچه ها موندن توی سالن و مشغول تمرین سرود شدن و منم رفتم به محل کلاسهای شعر و قصه میدونید استاد کلاسمون کی بود ؟ هوشنگ مرادی کرمانی (نویسنده ی قصه های مجید) البته الان یه لحظه شک کردم اونجا باهاش کلاس داشتم یا توی رامسر ولی به احتمال زیاد همونجا بوده که نتونستم کلاس رو بهم بریزم و از این قسمت خاطره ی خاصی ندارم . یک ساعت بعد هم کلاس تموم شد و برگشتم و دیدم بچه ها هنوز دارن تمرین سرود میکنن .تا من برگشتم اونها هم تمرین رو تعطیل کردن و گفتن حالا چکار کنیم ؟ و قرار شد بریم جلوی ساختمون گل کوچیک بزنیم . جلوی سالن بودیم و داشتیم آماده میشدیم که دیدیم جلوی کلبه ی بچه پولدارها که صندوق نوشابه ی خالی رو قایم کرده بودیم شلوغه همه با هم دویدیم اون سمت ببینیم چی میشه که وقتی که رسیدیم دیدیم یه یارو کت شلواریه داره بهشون میگه ببینید یکی مثه شماها که به حقش راضی نیست میره غذا میدزده و به یه عده نمیرسه و برای ما درد سر میشه ما و مربیمون هم ایستاده بودیم داشتیم گوش میکردیم که مربیمون تا فهمید قضیه چیه یه نگاهی بهمون کرد و آروم گفت اگه به مدیرنگفتم . بعدش یه کم دیگه یارو سخنرانی کرد که یه بچه نو (بچه نو = به بچهایی میگفتیم که همسن و سال ما بودند ولی ریش و پشم نداشتند و جامه های الوان به تن داشتند .) از بینشون گفت : ببینید جناب ما هیچکدوم نیازی به نوشابه ی صندوقی نداریم شما تشریف بیارید توی اتاقهای ما هر کدوم از بچه ها چند تا نوشابه و کلی خوراکی با خودشون آوردند ما نیازی نداریم که نوشابه بدزدیم . که متین سرش داد زد : خفه شو بچه نو ، تو وقتی یه بزرگتر داره حرف میزنه که نباید زر گنده تر از دهنت بخوری که خفه شو گوش کن بعدشم بگو غلط کردم . نمیگی دزدی میکنی ما دیشب گشنه مردیم تاصبح (از ادبیات فارسی عذر میخوام) که اون پسره هم که خشم نو آنه ای در بر گرفته بودش گفت : شما ساکت شید بچه گداها .( خداییش هم سر و تیپ ما پیش اونها مثل بچه گداها بود) یعنی سه ثانیه بعد عین این کارتونها گردو خاک بود و ما و بچه نوها و هر چند ثانیه یکی ازشون ازتوی گردو خاکها پرت میشد بیرون و یه دست ناشناس میگرفت و برش میگردوند تو گرد و خاکها  خلاصه تا مربیها و مسئولها اومدن از هم جدامون کنند تمام بچه نو ها روبچه کهنه کردیم و آخر سر هم مسئوله تقصیر رو انداخت گردن اونها و گفت : اینها داشتند از من دفاع میکردند (یعنی ما) که اونها (نوها) بهشون فحش دادند و در آن ما تبرئه شدیم و برگشتیم برای گل کوچیکمون و اونها رو بردن دفتر اردوگاه... . 

 

به امید خدا ادامه دارد .

مخلص همتون داش دیوونه . قلب