برای خواندن این خاطره به ادامه ی مطلب تشرییف ببرید قلب


بعد از اینکه فوتبال بازی رو شروع کردیم  کم کم بچه های مدارس دیگه هم جمع شدن دورمون و شروع کردن به نگاه کردن به فوتبال بازی کردن ما نود درصدشون معلوم بود که تا حالا یه همچین فوتبال بازی کردنی ندیده بودن . یعنی جوری توی پای همدیگه میرفتیم و روی هم فول انجام میدادیم که تو جام جهانی هم اینطور بازی رو جدی نمیگرفتن . یه بار هم همون اوائل بازی من و متین سر اینکه پام خورد تو ساق پاشو ساقش خونی شد با هم دست به یقه شدیم و منم یه مشت زدم تو پیشانی متین و اونم یه مشت زد تو شکم من و بعد بچه ها جدامون کردند . دو دقیقه بعد هم شهرام با آرنج از پشت کوبید تو صورت متین که یه سی ثانیه صبر کردیم تا متین حالش جا اومد (یعنی نیمه بی هوش شده بود) یه دقیقه بعد هم علی و مسعود گلاویز هم شدند و متین بدبخت که رفت جداشون کنه یه کشیده از مسعود خورد . سه دقیقه بعد هم منو علی همدیگه رو گرفتیم به قصد کشت زدیم (چون علی داشت به طرز خوردن زمین مسعود میخندید منم با توپ شوت کردم تو دهنش) چند دقیقه بعد هم همه ی ما ریختیم سر کوروش (داور ایستاده بود) و د بزن حالا چرا چون پنالتی نگرفته بود . خلاصه هم فوتبال بود هم دعوا . همه داشتن با چشمهای از حدقه در اومده به ما جونورها نگاه میکردن که یکی از مربی ها که داشت بازی ما رو تماشا میکرد رفت به مربیمون گفت : چرا چیزی به اینها نمیگی ؟ خدا شاهده میدونید مربی ما چی بهش گفت ؟ گفت : بعدا اگه به مدیرشون نگفتم . دور اول که تموم شد یکی از بچه های مدارس دیگه گفت : با ما بازی میکنید . متین اومد زر بزنه که شهرام بهش گفت : خفه . توپ مال منه من جواب میدم متین گفت اول خو توپ مال داش دیوونه بود که شهرام یکم نگاهش کرد و متین خفه شد(این توپه رو عموم برای من از آلمان آورده بود بعد چون من و شهرام همیشه چیز میزامونو حتی پول تو جیبیمونو با هم نصف میکردیم و دیدیم تو پو نمیشه نصف کرد این شد که دادمش به شهرام) . بعدشم گفت ببینید ما سوسول بازی نداریم اگه بازی کردید و خوردید زمین و زخمی شدید نرید ننه آقاتونو بیارید برامون ها ؟ متین هم شروع کرد به زر زدن  که ها دیدید ما هی همو زدیم و حالا هم مثه داداشیم همینه دیگه خو، بیاید بزنیمتون تا بعدا داداش بشیم .تا شهرام و متین  اینهارو گفتن مربیشون جمعشون کرد و بردشون طرف کلبشون . اما بعد یه سه چهار تا بچه بودن که از سر وضعشون پیدا بود سوسول هم نیستن گفتن قبول بیاید با ما بازی کنید . خلاصه تیم ما شد من و شهرام و مسعود و متین اونها هم چهار تا هم مدرسه ای بودن یعنی دو دقیقه از بازی که گذشت یکیشون اومد جلو و گفت شرمنده بچه ها دیگه نمیتونیم بازی کنیم و رفتن. حالا چرا؟ از بسکه  به بهانه ی گرفتن توپ جفت پا رفته بودیم تو حلقشون و بدبختها ناقص شدن . اما میدونید چرا اینطوری بازی کردیم ؟ چون تو سی ثانیه ی اول دو تا گل بهمون زدن و دیدم اگه مثه آدم بازی کنیم فجیع میبازیم این بود که با این روش توی بقیه ی بازی تونستیم دو تا گلشونو جواب بدیم . خلاصه با رفتن اونها ما هم جمع کردیم که بریم ولی مربیمون همینطور که به دور دستها خیره شده بود همونجا نشست بچه ها هم که هنگ کرده بودن همه به من نگاه کردن (یعنی فکر کردیم دیگه خل شده ) منم آروم رفتم کنارش نشستم و گفتم آقا پاشید بیاید بریم داخل ،اما هیچ توجهی به من نکرد منم مثه خودش که صداش تو دماغی بود صدامو تو دماغی کردم و گفتم : اگه به مدیر نگفتی ... بعدشم گفتم حالا پاشید بریم تا دستشو کشیدم که بلندش کنم بلند شد و افتاد دنبالم و منم خنده کنان الفرار ، اونم هی میگفت : بی شرف ، روباه ، نفهم ، غاز، چثافت (نمیدونم چرا به کثافت میگفت چثافت) ، احمق ... شعور و معرفت و انسانیت نداری تو ؟ آدم نیستی تو ؟ منم هی میگفتم : آقا تند تر بدو با هم بریم به مدیر بگیم . خلاصه یه ده بیست متر که دوید برگشت . بعدشم رفتم یه جایی یه کاری کردم که چون بیشتر جمع آبجی هستن دیگه روم نمیشه بگم . وقتی برگشتم دیدم دارن میدون برای ناهار خلاصه یه ناهار تپل هم گرفتیم و برگشتیم و رفتیم نشستیم تو محوطه به خوردن که دیدیم یه چند تا از بچه های دبیرستان های دیگه هم اومدن نزدیک ما نشستن و گفتن : چه حالی میده توی طبیعت آدم ماکارونی بخوره .( شرمنده شرمنده ها) مسعودهم قارتی یه باد ول داد و گفت : آره به جان شما . در کمال تعجب دیدیم اونها هم زدند زیر خنده و ول نکردن برن دنبال کارشون و یکیشون گفت : خیلی باحالید . بعدم یکیشون گفت اینجا همه چیزش عالیه فقط حیف نمیشه مثه خونه آدم بره یه دوشی بگیره سر حال بشه . که منم با تعجب گفتم : خوش به حالتون شما تو خونتون دوش دارید ؟ طرف پرسید : شما ندارین ؟ ما هم یکصدا گفتیم : نه !!!! پسره پرسید: پس چطوری میرید حموم ؟ منم گفتم : ما یه تشت خیلی گنده تو خونمون داریم آقام آبش میکنه میره میشینه توش بعد با لیوان آب میکنه تو دهنش میپاشه رو خانواده ، ننمون هم کلمونو با خمیر دندون چنگ میزنه آخرش هم لای موکت لولمون میدن و میذارنمون سر پشت بوم تا خشک بشیم اتفاقا پارسال همین طوری شد که گربه یکی از برادرمو برد . و در کمال تعجب دیدیم که عوض اینکه بهشون بر بخوره پهن زمین شدن و د بخند . بعدشم یکیشون گفت : خیلی باحالید . مسعود دوباره قارتی یکی دیگه ول داد و گفت : شیرین کام باشید . خلاصه هر چی متلک پروندیم و لیچار گفتیم دیدیم بیشتر خوششون میاد . آخر سر هم من بلند شدم از پشت کله ی یکیشونو گرفتم  و دور دهنمو که به خاطر خوردن ماکارونی  نارنجی شده بود با کله اش پاک کردم که بالاخره جرقه ی شروع دعوا رو زده باشم اما در عوض اونها دوباره از خنده غش کردن و بعد هم به همدیگه گفتن بچه ها چه باحال بیاید زود بریم این بلا رو سر بچها در بیاریم . بعدم با هامون یکی یکی دست دادن و به سمت کلبشون دویدن . ما هم داشتیم هاج و واج بهم نگاه میکردیم که چرا اینطوری شد ؟ بعدش متین گفت : بچه ها حالا که خراب شد میخواید پاشیم همدیگه رو بزنیم که با فریاد خفه شو لجن جمع (که اعصابشون خراب شده بود) مواجه شد و ساکت شد . بعدشم بلند شدیم بریم توی محوطه یه گشتی بزنیم که دیدیم یه جا چند تا بچه نشستن و دارن روی زمین به یه چیزی نگاه میکنن ، ماهم رفتیم ببینیم دارن به چی نگاه میکنن وقتی رسیدیم پرسیدیم به چی نگاه میکنید ؟ یکیشون گفت ببینید چه کفشدوزک بزرگ و قشنگیه (راست میگفتن یه کفش دوزک بزرگ بود که برعکس بقیه کفشدوزکها رنگش مشکی بود با لکه های نارنجی . ) بعدشم متین بی هیچ حرف اضافه ای با پا کوبید روش و گفت : خو دیگه ریقش در اومد ، فیلم تموم شد برید پیش مربیتون . یکیشون پا شد و با عصبانیت گفت مردتیکه مگه کرم داری ؟ که متین هم امون نداد و دستشو گذاشت رو صورتشو هلش داد و اون بدبخت هم تو خاک و خلها خورد زمین و متین بهش گفت : ها ! چی فکر کردی، فکر کردی دم قناری خونه آقاته ؟ (میدونم شما نفهمیدید راستش ما هم نفهمیدیم یعنی چی ؟)  بعدم به بقیشون گفت : کیش کیش برید تو لونتون . یکی دیگشون که از بقیشون درشت تر بود بلند شد و گفت: مگه دل درد دارید ؟ که شهرام هم با دست کوبید رو سینه اش و اونم خورد زمین و بعد شهرام گفت : دل دردم مال نفخه میخوای رو تو ...زم دل دردم خوب بشه ؟ که دیگه اونها کوتاه اومدن و رفتن پی کارشون . بعدم متین هی شروع کردن به فحش دادن که مثلا دعوا بشه اما خبری نشد . بعدشم دست از پا دراز تر برگشتیم به سالن خودمون و اونها شروع کردن به تمرین سرود و منم رفتم یه گوشه نشستم و یه دو ورق داستان درباره ی سوژه ای که بهمون گفته بودن نوشتم . تا بعد از اینکه شامو هم خوردیم اتفاق خاصی نیفتاد الا اینکه متین رفت دستشویی و بچه ها درو از پشت با سیم بستن که نتونه بیاد بیرون و وقتی میخواست از روی در بیاد بیرون با یه جاروی دسته بلند هی میزدن تو سرش و اونم هی می افتاد پایین و هی فحش میداد و ما هم اینطرف هی میخندیدیم اعتراف میکنم نقشه ی این کارو هم من کشیدم . بعد از شام بود که بارون بد جوری داشت میزد و دیدیم یه دو سه نفر از بچه های مدارس دیگه اومدن و دم در سالن ایستادنو یکیشون گفت: بچه ها پایه هستین دور هم بشینیم و مشاعره کنیم ؟ توی این فضا خیلی کار رومانتیکیه ! هنوز جمله ی طرف تموم نشده  بود که لنگ کفش و دمپایی و قوطی بود که میرفت تو چهار چوب در آخر سر هم ساس مخترع رفت دم در و پشت سرشون داد زد برید با آقاتون مشاعوره (مشاعوره = مشاعره + مشاوره) کنید . یعنی خدا شاهده نمیدونست مشاعره یعنی چی . آخر سر هم از بیکاری پیله کردیم به یکی از این بچه هایی که مال کلاس سوم فرهنگ و ادب بود (بچه های مدرسه ی خودمون بود) که چرا قیافه ی تو مثه دومادهاست؟ و بعدشم متین رفت یه کرم خاکی گرفت (زیر بارون کاملا خیس شده بود) و گفت بیاید بچه ها عروسو از آرایشگاه آوردم . بعدم عروسو گذاشتیم رو کاغذ و دامادم نشوندیم کنارشو کوروش هم ارگ رو روشن کرد و یه آهنگ بندری زد و ما هم د برقص و د به کف و کل زدن (البته بین ما فقط علی بلد بود کل بزنه بقیه صدای  حمله ی سرخپوستها رو در می آوردن) . آخر سر هم متین رفت با پا کوبید رو عروس و داد زد عروسو کشتن و بعدش شروع کردیم به جیغ زدن و رو کندن و عزا داری و آخر سر هم بردیم عروسو خاک کردیم . در تمام طول این مدت هم مربیمون با رنگ پریده و لبهای خشک فقط عین یه جنازه نگاهمون میکرد و حتی یکبار هم نگفت : اگه به مدیر نگفتم . فردای اونروز هم نشد زیاد حال کنیم چون همه حتی بچه های خودمون تند تند داشتن تمرین میکردن و تو ی محوطه ملخ پر نمیزد .

اما نتیجه ی مسابقه : مدرسه ی ما نفر اول سرود – بهترین نوازنده  کوروش خودمون – بهترین تک خوان (الان اسمش یادم نیست  ولی یه پسره بود چهارم اقتصاد بود از بچه های خودمون)نفر اول داستان نویسی داش دیوونه – نفر اول شعر داش دیوونه . یعنی به مولا هر چی مقام اول داشت رو درو کردیم و از همه خنده دار تر این بود که از طرف وزیر یه لوح تقدیر برای مربیمون ویکی هم برای متین صادر شده بود (اون موقع فهمیدیم چرا وزیر اسم متینو پرسید) . وقتی برگشتیم توی سالن و تقدیر نامه هامونو چیدیم رو زمین و دورشون میرقصیدیم  مربیمون گریه کرد . و اصلا هم اگه به آقای مدیر نگفت که چقدر ما بچه های مودبی بودیم .

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه  

داش دیوونه . قلب