لطفا به ادامه ی مطلب تشریف ببریدقلب


 سه خاطره ی کوتاه:

 

میترای ما عادتشه اگه برسه یه جا و سراغ منو بگیره و بهش بگن خوابه حتما میاد از خواب بیدارم میکنه و میپرسه داشتی چه خوابی میدیدی؟ برام تعریف کن دوباره بخواب یا اینکه میاد بیدارم میکنه و مثلا میگه فلانی (یکی از آشناها) رو دیدم گفت بهت سلام برسونم. خوب من وظیفه ام رو انجام دادم حالا بخواب یا اینکه بیدارم میکنه و میگه ساعت چنده ؟ یا ... . حالا منم اگه از خواب بیدار بشم دیگه نمیتونم بخوابم .یه باریه ظهر جمعه اومد خونمون و منم دیگه کم کم وقت بیدار شدنم بود و با صدای زنگ بیدار شدم اما از سر جام بلند نشدم تا اومد داخل از عیال پرسید: پس انتر خان کجاست ؟ اونم که همیشه نقش دستیار میتی رو در اذیت و آزار و جاسوسی کردن از من بازی میکنه بهش گفت : بدو بدو الانه که از خواب بیدار شه برو بچزونش . تا میترا اومد تو اتاقم و خواست نفس بکشه یهو شروع کردم به عربده زدن و فرار کردم و گفتم : میترا فرار کن دارن میان . اون بدبختم هول کرد و در حال فرار داشت پشت سرشو نگاه میکرد که تا برگشت ببینه داره کجا میره یه دفعه با صورت رفت توی لبه ی در بینیش پر خون شد و خط تقارن صورتش هم با رنگ آبی بعد از نیم ساعت رسم شد . بعدشم کلی گریه کرد و روح من شاد شد .

 

 

یه بارم میدونستم الانه که میتی برسه خونه الکی به ضعیفه گفتم من دارم میرم بخوابم و بعدش رفتم یکی از این صورتکهای وحشتناک رو که باهاش بچه های فامیل رو تربیت میکنم (ابزار کمک آموزشیمه) رو سرم کشیدمو سرمو کردم زیر پتو( حالا صورتکه مثه صورت کسیه که جزام داره  و لاستیکیه و میچسبه به صورت .) و خودمو زدم به خواب . تا اومد داخل از ضعیفه  پرسید : داداش عزیزتر از ... کجاست و بعد که فهمید خوابم اومد تو اتاق و یه کم تکونم داد و منم همونطور صورت زیر پتو با صدای خواب آلود گفتم چیه ؟ اونم پرسید : میگم : جوجه زردتره یا شله زرد ؟ منم همونطور بی حال گفتم : میتی برو بیرون فکر کنم آبله مرغونی چیزی گرفتم برو تا تو هم مریض نشدی . میتی پرسید : آبله مرغون ؟ بعد اومد پتو رو بزنه کنار تا پتو رو کشید کنار منم یهو نشستم و شروع کردم به قدقد کردن . صورتمو که دید یهو جا خورد و گفت : یع پع لع ههههههههههه و از ترس پس پس رفت و خورد زمین و بعدش تا من خندیدم و دو ریالیش افتاد که چه کار کردم میخواست حمله کنه و صورتک نازنینمو خراب کنه که به اندازه ی کفایت ادبش کردم . جالب اونجاست که اونموقع ارشک پسرم سه سالش بود پریده بود وسط دعوای ما و یه کم میترا رو میزد و یه کم منو بعدشم یه کم دو خودش میچرخید و دست میزد و شادی میکرد .

 

 

یه بارم بچه بودیم شاید هشت نه سالمون بود که همه ی ایل جمع شده بودیم خونه ی عمه ام (اون خونشون شاید یه چهار هزار متری بود شایدم بیشتر و یه باغ داشت که عظمتی بود) چون فردا،پس فرداش عروسی پسرش بود همه ی فامیل اونجا جمع بودن . منم شبش گرفته بودم وسط پذیراییشون خوابیده بودم . و شوهرعمه خدا بیامرزم هم رفته بود صبحانه حلیم خریده بود . سفره رو پهن کرده بودن و هی داشتن میگفتن د پاشو بچه پاشو حلیم بخور منم هی این پهلو اون پهلو میشدم  و میگفتم نه نمیخوام ... که میترای  از خر کمتر به بابام گفت : میخواید من بیدارش کنم ؟ اونم گفت : آره عزیزم برو بیدارش کن الهی من قربونت برم که تو اینقدر خانمی ... میترا هم یه کاسه ی حلیم کوچولو برداشت همینطور که خواب بودم چپش کرد تو صورتم و گفت بخور داداشی منم حلیم مال بلند شدم بزنمش اونم اومد در بره که رفت وسط سفره و از این طرف تا اونطرف لیز خورد و کلا حلیم تو سفره نمود . حالا اینها یه طرف جالبش اونجا بود که شوهر عمه ی خدا بیامرزم خداییش غولی بود (از این کردهای گردن کلفت) منو گرفته بود که میترا رو نکشم و بعدشم زدم زمین و با نون همه ی حلیمهای توی صورت و گردنمو خورد و ملت هم کف زمین از خنده پهن شده بودن و من از اون لحظه به بعد بیشخصیت شدم .

 

مخلص تک تک شما داش دیوونهقلب