برای خواندن به ادامه ی مطلب تشریف ببرید .

قلب


مدت زیادی شهرام مربی کونگ فو بود ، البته شغلش مربیگری نبود اینو کنار کارش داشت و واقعا هم مربی خوبی بود و مرتب شاگرهاش توی مسابقات مقام می آوردن . یه مدت یه خط درمیون منم میرفتم باشگاهش(رشته ی اصلی خودم جودو بود) البته زیاد با کونگ فو حال نمیکردم چون انعطاف بدنی زیادی نیاز داشت و منم بدنم کمی خشک بود تا اینکه سیگاری حرفه ای شدم و دیگه کلا نتونستم باشگاه برم . چون باشگاه برای سیگارم ضرر داشت . توی مدتی که کلاس شهرام میرفتم یه سری نزدیک زمان مسابقات بود (حدودا دو ماه مونده بود تا مسابقات استانی) و شهرامم داشت یه سری از شاگردش رو له میکرد که برای مسابقه آماده بشن . که توی همون حین یه عده شاگرد جدید ثبت نام کردن و به کلاسش اضافه شدن و شروع کردن به اصرار کردن به شهرام که اسم مارو هم برای مسابقه رد کن و به خدا ما چند سال سابقه داریم و تازه از شهرکرد اومدیم و ... .شهرامم بهشون گفت که چون تازه اومدید باشگاه نمیشه و برای مسابقات بعدی انشا الله . اونها هم هر ثانیه میگفتن خوب یه مسابقه ی داخلی توی باشگاه بذار و اسم برنده ها رو رد کن و هی قسم میخوردن که براش مقام میارن . شهرامم که دیگه کلافه شده بود انداختشون سر من و گفت : برید با ایشون (داش دیوونه) صحبت کنید اگه قبول کرد مسابقه ی داخلی میذاریم و برنده ها رو میبریم مسابقه . اونها بهش گفتن ایشون چکارست ؟ اون دیوونه هم الکی بهشون گفت : مربی بدنسازی و ذن هستن (ذن = یه نوع خاصی از تمرکزه که توی بعضی از رشته های رزمی کاربرد داره) البته اون از واژه ی دیگه ای بجای ذن استفاده کرد که الان یادم نیست . بعد از باشگاه دیدم چهارتایی اومدن سراغ من که تورو خدا بذار ما هم بریم برای مسابقه و ... . منم بهشون گفتم باشه اما به یه شرط قبول میکنم . به شرط اینکه توی آمادگی جسمانی و آمادگی ذهن بهم ثابت کنید که لیاقتشو دارید . و برای اینکه بهم ثابت کنید باید فردا صبح ساعت شش بیاید فلان جا (یه جایی تقریبا بیرون شهر بود که بیابونه) و دیگه اینکه اگه یکی از شما نیاد یا اینکه یه ثانیه دیر بیاد یا وسط کار بگه نمیتونم هیچکدومتون رو برای مسابقه قبول نمیکنیم و از الان بهتون بگم ها ! اگه بیاید روز سختی رو در پیش دارید . اون  ننه مرده ها هم قبول کردن . بعد از اینکه رفتم خونه کلا به شدت جو گیر شدم ،همش یاد این فیلم رزمی ها میافتادم که یه استاده توش می آد و رس شاگرداشو میکشه و کارهایی که نه خودش و نه باباش و نه بابای بنیان گذار اون سبک نمیتونسته انجام بده رو از شاگرداش میخواد و اونها هم به سختی انجام میدادن و بعد آدم بده ی فیلمو له میکردن می افتادم . دیگه راحتتون کنم رفته بودم توی جلد اون پیرمردهای چینی ریش دراز که یعنی استادن و اینها (البته همیشه یه کمم شیرین میزنن درست عین من ) . خلاصه من با موتور کراسی که اون موقع داشتم (البته به مدت چند ماه چون میترای ک...فت کاری کرد که فروختمش) رفتم سر قرار. من شش ربع کم رسیدم و هنوز هوا نیمه تاریک بود که دیدم اون چهار تا ننه مرده قبل از من رسیدن و دارن با ضربات کتو و متو گرم میکنن . تا بهشون رسیدم اول میخواستم بگم آفرین که زود اومدید اما روح جلینگ دلنگ (یعنی اسم همون استاد چینیه ی عقده ایه ) بهم نهیب زد که حالشونو بگیر احمق (احمقشم خیلی محکم گفت مثه بابای هانیکو) منم به اونها که داشتن لبخند میزدن خیلی خشک گفتم : مگه نگفتم ساعت شش اینجا باشین ؟ چرا یه ربع زود اومدید ؟ و دیگه منتظر جواب نشدم و گفتم یالا همتون حالت شنا بگیرید و روی پنجه هاتون بمونید تا ساعت شیش بشه . اون بدبختها هم در حالت شنا موندن (در اون لحظه احساس کردم روح استاد جلینگ دلنگ داره بهم لبخند میزنه) و عین شمر ایستادم بالای سرشون و گفتم: هر کس بیفته بلایی به سرش میارم که صدای بره ی یتیم بده . یادم نیست چقدر دووم آوردن اما بالاخره یکی یکی خوردن زمین . منم که گ* گیجه گرفته بودم نگاهی به روح استاد انداختم و یه کم از کرمهای روح استاد رو جذب کردم و بهشون گفتم : ئه ؟ اینطوریه ؟ برای من زمین میخورید (حالا اگه خودم جای اونها بودم حتما قبل از زمین خوردن ری*ه بودم به خودم) پاشید دستاتونو بگیرید بالا و دو تا دو تا روبروی هم بایستید اونها هم ایستادن روبروی همدیگه و دستاشونو بردن بالا منم گفتم : حالا تا جایی که میتونید بالگد محکم بزنید تو شکم همدیگه و اگه ببینم کسی با دستش دفاع کرد یا شل ضربه زد مجبورش میکنم روی زبونش پشتک بزنه . اونها هم بی معطلی شروع کردن دخل همدیگه رو آوردن و من حس میکردم روح استاد جیلینگ دلنگ داره از خوشحالی قفقازی میرقصه و باد ول میده و میخنده .خلاصه ساعت شیش که شد گفتم : یالا پشت سر من بدوید منم با موتور با سرعت کم زدم به بیابون و اون ها هم پشت سر ما میدویدن .  ( فکر کنم روح استاد هم ترک موتورم نشسته بود به این خاطر گفتم ما). همش منتظر بودم بگن ما دیگه نمیتونیم تا بگم برن خونشونو خودم هم برم بگیرم بخوابم اما از رو نمیرفتن فکر کنم یه ساعت تمام دویدن که دیگه دیدم از موتور سواری خسته شدم و کمرم درد گرفته  . وقتی گفتم بایستید دیدم همشون یکی یه بطری آب دارن از توی کوله پشتیشون در میارن که بخورن که ناگهان کرمک های روح استاد به جنبش دراومدند و سرشون داد زدم حق ندارید آب بخورید .شما  وقتی آب میخورید که من بگم .(قیام کرمک های روح استاد فرو نشست) بعدش گفتم بگیرید بشینید و تمر کز کنید و چشماتونو ببندید و حس کنید که الان خیلی آب خوردید و دیگه تشنه نیستید بعد از یه چند دقیقه هم بلند پرسیدم کی تشنشه ؟ دیدم بدبختها هیچکدوم نگفتن که تشنشونه . منم گفتم الان بطری هاتونو دربیارید و سه قلپ آب بخورید نه بیشتر . در اینجا فکر کنم روح استاد کمی از من دلگیر شد ولی خوب دیگه همش که نمیشد اون رئیس باشه . بعدش هم دوباره بلندشون کردم و گفتم بلند بشید و با هم مبارزه کنید و وقتی دست زدم جای حریفهاتونو با هم عوض کنید یه کم که مبارزه کردن  و چند بار دست زدم روح استاد یه روش پلیدانه به ذهنش رسید و بهشون اول یه چند دقیقه استراحت در حال قدم زدن دادم و دوباره گفتم : حالا سه نفرتون می افتید به جون اون نفری که من با دست نشونش میدم و شروع میکنید به زدنش اون نفر هم فقط باید از خودش دفاع کنه و بعدم دورشون با یه تیکه چوب یه دایره کشیدم و گفتم هر کس توی حین تمرین پاشو از این دایره بذاره بیرون میخوابونمش روی زمین و میگم بقیه نیم ساعت جفت پا پرن روش . خلاصه به اولین نفر اشاره کردم و شروع به له شدگی کرد . بعد نفر بعدی بعد نفر بعدی  و نفر بعدی وقتی دیدم دیگه نای نفس کشیدن براشون نمونده برخلاف نظر کرمکهای روح استاد یه کم بهشون استراحت دادم . بعد دوباره سوار موتور شدم و بهشون گفتم پشت سرم بدون اون بدختها هم آش و لاش میدویدن قیافشون شبیه سمندر خیر ندیده شده بود . یه کم که دویدن دو تاشون از شدت خستگی افتادن زمین و دیگه نمیتونستن بلند بشن که اون دوتای دیگه از ترس اینکه دبه در نیارم بگم چون این دو تا خوردن زمین نمیشه دیگه طبق مسابقات داخلی برنده ها برن برای مسابقه ی اصلی زیر بغلشونو گرفتن و نم نم شروع کردن پشت سر من به دویدن . کم کم حس میکردم  الان از بیرحمی با خود چنگیز خان مغول برابری میکنم . باور کنید هی میخواستم بهشون بگم خوب بسه قبول شدید ولی روح استاد هی سرم داد میزد ساکت شو احمق . دوباره یه ده دقیقه استراحت در حال راه رفتن دادمو بعد یه فکر رذیلانه از طرف روح استاد بهم القا شد . بهشون گفتم من میروم اونجا می ایستم (حدودا یه سیصد چهارصد متر دور تر) شما ها دو به دو گوشهای همدیگه رو میگیرید و عین خرچنگ از بغل تند تند راه میرید و میآید تا برسید به من . به هیچ عنوان هم حق ندارید گوش همو ول کنید هر کس گوش طرفشو ول کرد رو میذارم وسط و میگم بقیه دو ساعت بزننش . بدختهای توی راه یکی سه چهار بار با هم میخوردن زمین و وقتی بهم رسیدن گوشهاشون عین لبو شده بود . و در تمام این مدت روح استاد میخندید و با دست میکوبید روی شکم چاقش و هی میگفت (گوم گومه دلم تنبک) دوباره گفتم حالا دوباره بیاید دنبالم ولی اینبار در حالی بیاید که همه گوش همو گرفتید ویه دایره ی بزرگ چهارتایی درست کردید و دارید دور هم میچرخید درست انگار که دارید میرقصید مسیر رو طی میکنید  . اینبار فاصله کمتر بود حدودا یه صد متر . هنوز 50 مترش رو هم نیومده بودن که چهارتایی پهن زمین شدند و دیگه بلند نشدند . منم که حسابی جو گرفته بودم رفتم بالای سرشون و گرفتمشون زیر مشت و لگد بدبختها فقط میتونستن بگن ئئئئئئئئئئئئهههههههههههههه یعنی جوری ضعف کرده بودند که اگه قهرمان جهان هم بودند میتونستم چهارتاشونو زیر ده ثانیه ناک اوت کنم . یه پنج دقیقه بعد هم یکی یکی به زور سر پا ایستادن . و بهشون گفتم حالا یه کم دیگه آب بخورید . بد بختها تا آب خوردن چهارتایی زرد آب بالا آوردن . روح استاد هی زیر گوشم میگفت بهشون بگو رد شدید اما خوب دیگه دلم نیومد و گفتم برن خونشون . یکشون با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد پرسید : استاد قبول شدیم ؟ منم تریپ خبره برداشتمو گفتم : انتظار من این بود که همه ی اینکارهارو سه بار دیگه تکرار کنید اما حالا امیدوار باشید با شهرام صحبت میکنم ببینم چی میشه . بعدشم همونجا ولشون کردم و رفتم دم خونه ی شهرام و بلایای طبیعی و غیر طبیعیی رو که سرشون آورده بودم و براش تعریف کردم . شهرامم پرسید هیچکدومشون ن*ید به خودش ؟ گفتم: نه !!! اونم گفت : بیا یه کاری بکنیم تو یه دو هفته اینطوری تمرینشون بده بعد یه هفته هم استراحت بهشون میدیدم  و من فقط تو باشگاه رو تکنیکشون کار میکنم ببینیم چی میشه ؟ منم قبول کردم . اما یه چیز جالب اتفاق افتاد پس فردای اون روز چهارتاییشون تو باشگاه اومدن دنبالم و گفتن : استاد میشه ما رو بازم تمرین بدی ؟ هزینه ی اونو هم جدا باهاتون حساب میکنیم  که من گفتم نه هزینه ای نداره . یعنی دیگه میخواستم جلوشون زانو بزنم و بگم : پوست کلفتهای عزیز داش دیوونه ی واقعی شما هستید و من در برابر شما افضل عقلای عالمم . که شهرامم اومد وسط و بهشون گفت : دو هفته با ایشون بدن سازی کارمیکنید و هفته ی سوم من روی تکنیکتون کار میکنم و بعد مسابقه ی داخلی و اگه برنده شدید اسم شما رو رد میکنم . (البته یادم رفت اینو هم بگم اینها دو تا دوتا برادر و پسر عمو بودند با همدیگه) یعنی توی این دوهفته بلایی نبود که سرشون نیارم از کلاغ پر و مدل گوسفندی راه رفتن و پا مرغی بگیرید تا با کله معلق زدن و با دندون لباس همدیگه رو بگیرن و دنبالم بدون و توی یه دایره بایستن و همینطوری همشون همدیگه رو بی هدف بزنن و در حین دودیدن هی بهم پس گردنی بزنن و ... . عین این دو هفته رو تا از هوش نمیرفتن ولشون نمیکردم ولی بازم فردا صبحش پر رو پر رو می اومدن سر تمرین . روز مسابقات داخلی هم سه تاشون سه تا از شاگردهای شهرام رو له کردن و اون یکیشون هم به تجربه ی بالای شاگرد شهرام باخت (طرف یه بار توی یه رشته ی رزمی دیگه قهرمان آسیا شده بود و تجربه اش بی نهایت بالا بود) که شهرام به اون بازندهه هم گفت : اگه میتونی چند کیلو کم کنی اسم تو رو هم برای یه وزن پایینتر رد میکنم (میگفت طفل معصوم خیلی زحمت کشیده و گناه داره) . که آخر اسمشو هم رد کرد . شهرام هم یه عادتی داشت و فقط اسم کسایی رو رد میکرد که براش مسلم بود طرف اول میشه اگه به دوم شدنش شک میکرد به هیچ عنوان اسمشو رد نمی کرد . خلاصه چهار داش دیوونه ی اعظم هم همگی براش مدال استانی آوردن و از اون به بعد تا آخرین سالی که شهرام مربیگری میکرد دو سه ماه قبل از مسابقات به شیوه ی روح استاد کرمکی بچه هارو نفله میکرد و بعد از بینشون نفرات رو انتخاب میکرد و عجیب جواب میگرفت . حتی سابقه ی دعوت شدن به عنوان کمک مربی به تیم ملی رو هم بدست آورد که چون همزمان شده بود با رفتن به یه سفر خارجی برای دید و بازدید خانوادگی نتونست بره .  فقط اینو بگم که خدا شاهده دو تا از اون چهار نفر توی مسابقات کشوری هم مقام آوردن یکیشون طلا گرفت یکیشون نقره و همیشه فکر میکردن من اصلا یه استاد آسمانی ام .

 

چاکر شما داش دیوونه .قلب