یه خاطره ی خیلی کوتاه به نقل از یکی از  دوستانم قلب


اینو به نقل از یکی از دوستانم به اسم داریوش مینویسم :
داریوش میگفت:
رفتم خواستگاریه یه دختری و خلاصه وقتی خانواده ی دختره دیدن وضعم بد نیست و فوق لیسانس دارم ازم خوششون اومد و خلاصه آخرش قرار شد بریم تو اتاق با دختره بشینیم حرفامونو بزنیم . دختره تا اومد حرف بزنه یهو یه آروق زد که از بوش معلوم شد قبلش سالاد شیرازی با پیاز زیاد خورده . خلاصه دختره بدون اینکه خودشو ببازه گفت : خوب من دلم میخواد بدونم شما توی زندگی از چه چیزایی خوشتون میاد از چه چیزایی بدتون میاد و ... . منم گفتم : راستش من سالاد شیرازی خیلی دوست دارم ولی خیلی بدم میاد پیازش زیاد باشه . خنده
ناگفته نمونه داریوش با چهل سال سن هنوز مجرده و میگه تا یه دختر خوشگل میبینم توی ضمیر ناخود آگاهم بوی سالاد شیرازی با پیاز زیاد میپیچه سبزنیشخند

مخلصتون داش دیوونهقلب