آموزیدگان گرامی به ادامه ی مطلب تشریف ببرید . آهای زمین و زبل سر کلاس پفک نخورید قلب


آموزیده شوید اول :

 

 

 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. درآن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...

پس از خواندن دفتر خاطرات پسر دفتر را ریز ریز کرد و سپس مشت مشت خورده های کاغذ را بر سر پدرش میریخت و میگفت بابا عروسیته پاشو برقص پدر هم شروع به رقصیدن کرد و مرتب میگفت : هی هی هی هی عروسی عروسی و پسر که از او دزدکی فیلم هم میگرفت . با ارائه ی این فیلم پدر را تحویل تیمارستان داد و از شرش راحت شد .

نتیجه ی اخلاقی : تا قبل از پیر شدن حسابی نام کلاغ را به ذهن بسپارید .

 

 

آموزیده شوید دوم :

 

 

یک وکیل برای دفاع از مردی که متهم به سرقت بود دفاعیه جالبی را صادر کرد :
موکل من فقط دست خودرا داخل پنجره ی خانه ای کرده و چند اشیا بی اهمیت را برداشته است .واقعا این عدالت نیست دست او که خود او نیست پس چرا برای مجازات یک عضو بدن همه ی عضو بدن باید مجازات شود !!!!!
قاضی در جواب این وکیل میگوید :
بیان خوب و درستیس . من هم باشما موافقم پس من دست او را به یک سال زندان مجازات میکنم حال خود او میخاهد با دستش باشد یا بدون دستش !!!!
در ان لحظه متهم دست مصنوعیه خود را روی میز گذاشت و رفت !!!!
در ان لحظه قاضی عنش با گوهش قاطی شده بود :|

 

 

نتیجه: همواره یک دست خود را قطع کنید و از دست مصنوعی استفاده کنید

 

 

آموزیده شوید سوم

 

 

 

 

 

من گاو هستم….!!!

چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم… دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
«من ‘گاو’ هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان
متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر درمیان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم…»
از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
«اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی
خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر
نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:
«من گاو هستم!»
- خواهش می کنم، ولی…
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دخترسیزده ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید…
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید…»
- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دکتر… عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه…»

 

ناگهان معلمها حمله کرده و دکتر را گرفتند و ذبحش کردند و گوشتش را فروختند و پولدار شدند

 

نتیجه ی اخلاقی : گاو بودن خوب نیست حتی اگر دکتر باشید .