ادامه ی مطلب رو در یابید قلب


بذارید یه خاطره از دوران قدیمم براتون بنویسم :

وقتی من حدودا 10-11 سال سن داشتم تلویزیون روزی یکساعت برنامه کودک داشت و از این یه ساعت حدودا ده تا بیست دقیقه اش کارتون بود و مابقی یه مشت برنامه ی عروسکی وطنی که خداییش من هنوز که هنوزه موندم این عروسکها رو کی تولید میکرد یعنی اگه این عروسک گردان هاش دستشونو توی بالش میکردن و نمایش میدادن خیلی جذابتر بود. کارتونها هم اکثرا افسردگی ساز بودن ، یکیشون درباره ی یه بچه ای بود که آقاش مرده بود و دنبال ننه اش میگشت یکیشون به مرگ خودم یه کارتون بود که شبیه اندیشه های نیکولاس چاوسکو (رئیس جمهور معدوم رومانی) در حالت بین خواب و بیداری بود یکیشون درباره ی یه کرم بود که رفته بود توی لونه ی یه روباه و بیرون نمی اومد و ... . بعدها که دیگه بزرگتر شده بودیم این کارتون مهاجران و نل دختری در حنا و ... اومدن روی دور که اونها هم دست کمی از کارتونهای افسرده ساز دوران ما نداشتند و اینها هم شده بودن خوراک بچه های دهه 60 . توی این دنیای بی تفریحی یکی از تفریحات پر طرفدار زمان ما شده بود خوندن کتابهای تن تن و میلو که اونها هم بسیار نایاب بودن هر کس یکی دو تاشونو داشت و بچه ها هی کتابهاشونو باهم عوض میکردن . این کتابهای تن تن و میلو خوراک من و میترا و داداش کوچیکیه ی من بودن (سه سال از من و میتی کوچیکتره) و چون من دوستهای خیلی زیادی داشتم تقریبا به همه ی این کتابها دسترسی داشتم و از بچه ها کتابها رو امانت میگرفتم و میخوندم و میتی و داداشمو اول کلی خفت میدادم و مجبورشون میکردم کلی ازم اطاعت کنن و مشقامو برام بنویسن و برام نوشابه بخرن تا بذارم 31 صفحه از 62 صفحه اش رو بخونن بعد دوباره کلی خوارشون میکردم و ذلتشون میدادم و میذاشتم 31 صفحه ی بعدی رو بخونن . (البته اینو بگم ها کتابهاش مصور و کارتونی بودن) و اگه خدایی ناکرده میتی یا داداشم توی اون هفته دو کلمه زر زیادی زده بودن یا از من خبر چینی کرده بودن یا کتاب جدید رو بهشون نمیدادم بخونن و خودم مینشستم با چهره ای شاد جلوشون کتابو میخوندم و بعدش پسش میدادم به صاحبش یا باید قبول میکردن جدای تحمل خفت های اولیه بعد از خوندن هر صفحه یه پس گردنی ازم بخورن . یعنی حسابشو بکنید این میترای مغرور اینقدر به این کتابها علاقه داشت که حاضر بود اول در طول مدتی که من داشتم کتابو میخوندم منو باد بزنه و خیار قاچ قاچ شده دهنم بذاره بعدشم بشینه 62 تا پس گردنی بخوره تا کتابش تموم بشه . کلا برای خودم دیکتاتوری شده بودم . دختره ی چل الانم میگه تنها اگه تن تن یا کاپتان هادوک بیان خواستگاریش جواب مثبت میده . البته بذارید همینجا من هم یه اعترافی بکنم چند سال پیش پسر یکی از دوستام نیاز به جراحی داشت و رفته بودن مطب میتی و اونم بهشون برای یک ماه بعد نوبت عمل داده بود و طرف اومد دست به دامن ما شد که برو به خواهرت بگو نوبت عمل ما رو جلو بندازه هرچی بهش گفتم بابا برو پیش دکتر ... اونم همین تخصص رو داره وبه خدا تجربه اش از میترای ما بیشتره و فقط خارج درس نخونده و فردا بچه رو عمل میکنه اونم پاشو کرده بود توی یه کفش که نه همه بهمون گفتن فقط دکتر میتی لیته میتونه این عمل رو صد در صد موفقیت آمیز انجام بده خلاصه با خواری و ذلت رفتم پیش این ننه ی فولاد زره و اونم گفت : بذار 62 تا کشیده بهت بزنم تا بهش هفته ی بعد نوبت عمل بدم و من در کمال بد بختی 62 تا کشیده خوردم و بعدش که بهش گفتم به خدا اینها وضع مالیشون خوب نیست و بیمه هم ندارن و حالا که کلی منو زدی حد اقل باهاشون کمتر حساب کن گفت : باشه من دستمزد خودمو نمیگرم اما باید بجاش 62 تا اردنگی هم بخوری و بعد از خوردن هر اردنگیی هم بگی پرنسس میترا متشکرم . خلاصه شرمنده ام دیگه روی رفیقمو نمیتونستم زمین بندازم ... .

بذارید دوباره برگردیم به دوران کودکی که من رئیس بودم . خلاصه ما همش رئیس این دو تا بودیم تا یه روز عموم نمیدونم از کجا سه سری کامل از این تن تن ها رو برامون خرید (برای هر کدوممون یه سری کامل) و من از ریاست ساقط شدم . اما یه مدت که گذشت یه فکری به سرم زد تا بتونم دوباره به دوران شکوه و جلال سابقم برگردم . خلاصه یه بار که همه ی بچه ها دور هم جمع بودیم اون داداش آخریمو ویدا رو نشوندم و بدون اینکه به میتی و اون داداشم اهمیتی بدم شروع کردم به تعریف یه داستان تن تن برای اون دوتا ، حالا چه داستانی ؟ یه داستان من در آوردی با کلی شخصیت جدید که توی داستانهای اصلی تن تن اصلا وجود نداشتن جالب اینکه توی داستان من بر خلاف داستانهای تن تن شخصیت اصلی کاپتان هادوک بود و تن تن شده بود یه موجود ترسو ی بدبخت که فقط پایه ی خنده ی کاپتان بود . میترا و داداشم هم گوشهاشونو تیز کردن و بعد از اینکه داستان تموم شد اومدن سراغمو گفتن : تو اینو از کجا خوندی ؟ منم الکی بهشون گفتم : یکی از همکلاسی هام صد تا تن تن جدید داره هر روز میاره مدرسه و منم زنگ تفریح که میشه می خونمش ولی نمیده بیارمشون خونه و باید همونجا بخونمشون . یکبار دیگه شکوه و جلال همایونی از دست رفته ام رو بدست آوردم و قرار شد دوباره من رئیس بشم و هر روزی که یکی از داستانها رو میخونم بیام برای اونها هم تعریف کنم و طبق روال سابق اون دوتا رو خفت بدم و ذلیلشون کنم بعد از اون روز میترا هر روز بعد از مدرسه اش تا خونه ی ما میدوید  . اما ایندفعه قضیه خوار شدن فرق داشت هر کدومشون 30 امتیاز میگرفت میتونست داستانو گوش کنه و قرار شد اگه بفهمم یکیشون داستانو رفته برای اون یکی تعریف کرده دیگه ممنوع السمع بشه یعنی دیگه هرگز براش داستانو تعریف نکنم . حالا سیستم امتیاز گیری چطور بود ؟ هر پس گردنی نیم امتیاز بود نوشتن مشقهای من یک امتیاز خندیدن و خوشحال بودن جلوی من به هر دلیلی هفت امتیاز منفی داشت . حرف زدن با هر کس که مورد غضب من قرار گرفته بود میتونست تا سی امتیاز منفی داشته باشه آروق زدن در گوش میترا 5 امتیاز مثبت داشت (اون وقتها بدش می اومد مثل حالا هار نبود) خر سواری روی داداشم به مدت پنج دقیقه هم پنج امتیاز داشت در صورتیکه میتونست در حین سواری دادن از روی مانع (بالش های تو خونه) بپره بیست امتیاز داشت (که هرگز موفق نشد) اگه میترا جلوی چشم من پر دهنشو آب میکرد و میپاشید تو صورت دوستاش ده امتیاز داشت (که یه بار این بلا رو جلوی چشمم سر سیم سیم در آورد) اگه میترا کلا تبدیل به پسر میشد ده هزار امتیاز داشت (چون من همیشه دلم میخواست میترا پسر میشد و اینقدر کودن بودم که فکر میکردم دخترا اگه خودشون از ته قلب بخوان میتونن پسر بشن و البته این فکر ابلهانه رو عموم تو سرم انداخته بود و منو اسکول کرده بود و همیشه تو خوابهام میدیم میترا پسر شده و با هم داریم با یه عده دعوا میکنیم هر چند سعید (داداش شیریم و برادر میترا) هم بود ولی اون از بچگی بچه مثبت بود و همیشه کت شلوار میپوشید و آبروم رو جلوی دوستام میبرد بر خلاف اون میترا همیشه از بچگی شر بود یه بار که توی کوچشون دعوام شده بود دوید توی خونه و یه لوله ی آب برداشت و پا برهنه دوید توی کوچه و زد توی سر یکی از بچه ها و کله اش رو خورد کرد ) القصه خلاصه اون دوتا هم هی امتیاز جمع میکردن و من هم هی براشون داستان های جدید تن تن و میلو میبافتم و تحویلشون میدادم  خلاصه کم کم کفگیر سوژه های داستانیم ته دیگ خورد و من که هنوز دلم میخواست رئیس باقی بمونم یه فکر جدید به سرم زد با خودم فکر کردم چرا اصلا تن تن و کاپیتان هادوک به ایران نیان و با من دوست نشن ؟

 

بقیه ی این خاطره رو بعدا براتون مینویسم چون الان دارم از کمر درد نفله میشم .

مخلص شما داش دیوونه .قلب