جون مادرتون اگه ماشین صفر می خرین رو شیشه بنوسید «ماشین صفره»
ولی پلاستیک های رو صندلیشو بکنید!

 

گوشیم از بس زنگ نخورده قاطی کرده بدبخت!
همینجوری نشستیم یه دفعه خود به خود صفحه
روشن میشه ولی هیچ اتفاقی نمیفته ..!
فکر کنم قولنج مولنج میشکونه واسه خودش

!!!

دیدین سر جلسه امتحان وقتی رو یه سوال گیر میکنی تمام خاطرات زندگیت یادت میاد جز همون یه سوال .. بعد کافیه برگتو تحویل بدی کلمه به کلمش یادت میاد

 

یکی از فواید درس خوندن ، خاروندن نقاطی از بدن هست که تا حالا حتی دانشمندان هم کشفش نکردن

 

الان جواد خیابانی منتظره ایتالیا و هلند تو یورو 2012 به هم بخورن.بعد این قدر بگه دیدار لاجوردی پوشان ایتالیا با لاله‌های نارنجی هلند که...

 

دعوت مودبانه ی بابام از من برای صرف شام :
تَن لَشتو از پشت کامپیوتر جمع کن بیا پای سُفره پهن شو 

 

بـخشی از وصیت نامه استن لورل :
"اگر کـسی در مراسم درگذشت من گریه کند دیگر با او صحبت نخواهم کرد".

 

یه گروهبان تو خدمت داشتیم خیلی بچه باحالی بود... تعریف می کرد یه روز رفته بودم تو پارک واسه گشتن ، چندتا از این لاتای ولگرد بیخودی بهم گیر دادن و تا میخوردم کتکم زدن ، می گفت یه یه ربعی داشتم کتک میخوردم... هیچ کاری هم نمی تونستم بکنم، اون پارکه هم خلوت بود هیشکی نبود... بعد دیگه خسته شدن و رفتن ... منم بلند شدم خودمو تمیز کردم که برم ، دست کردم جیبم دیدم چاقو دارم !! گذاشتم دنبالشون و همینجور که می دویدم فحش ناموسی بهشون میدادم رسیدم بهشون دست کردم جیبم دیدم چاقو اُفتاده... هیچی دیگه یه یه ربع دیگه باز کتک سیری خوردم و برگشتم پادگان...

 

یه بار اومدم به مهمونا شیرینی تعارف کنم گفتم:

” بفرمایید دهنتونو سرویس کنید”

 

چند سال پیش عید یکی از آشناها اومد بهم عیدی بده بجا اینکه بگم دستت درد نکنه حول شدم گفتم قابل نداره؛الان هر وقت میبینم یه لبخند زیرپوستی بهم میزنه میگه قابل نداره

 

دوستم تعریف میکرد: "مامانم هر موقع میخواد چایی بیاره، واسه من تُو یه لیوانِ بزرگ میآره و همیشه به همه تأکید میکنه این لیوان مالِ دختر گُلمه،، مخصوصِ مخصوص... منو از همه بچه هاش بیشتر دوس داره، خیلی ماهه 
یه روز من رفتم خونشون، مامانش چایی آورد 
دو تا استکان معمولی و یه لیوان بزرگ. و گفت: "اون لیوان بزرگه مال دخترمه 
دوستم پرسید: "مامان، منو از بقیه بیشتر دوس داری که همیشه واسم چایی مخصوص میاری، نه؟ 
مامانش گفت: "آخه یه بار که از دانشگاه خسته و کوفته اومدی و با این استکانها چایی خوردی خیلی دلم برات سوخت دخترم 
دوستم: "چرا مامانی؟ 
مامانش: آخه نه که این استکانها کوچیکه، دماغت توش جا نمی شد

 

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کسی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ دادم : حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید:
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
... با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛ اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم
مرد گفت :من می‌تونم بیام طرفای تو؟
آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:
نه، الآن یه کم سرم شلوغه!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!