هر لحظه به من نزدیکتر می شد صدایی نداشت چیزی را هم نمی دیدم فقط حسش می کردم. می دانستمچیزی پلید و شیطانی رو برویم ایستاده و هر آن ممکن است گوشت و پوستم را از هم بدرد احساس ضعف شدیدیبه من دست داده بود. حس می کردم این آخر کار است . دو راه پیش رو داشتم یا باید می جنگیدم یا می مردماما با چه کسی می بایست به جنگ برخیزم ؟ او کجا بود ؟ چه بود؟ روح بود یا جن و پری؟ پس تنها راه دوم باقیمی ماند " مرگ " . آن قدر نفس در سینه ام حبس شده بود که مهرهای پشتم تیر می کشید . به ناگاه همان بو درفضا پخش شد . آری همان بو بود ، بویی که تنها میدانستم ردی در خاطره هایم دارد اما قبلا کجا آنرا تجربه کردهبودم؟ یادم نمی آمد . بویی آزار دهنده بود . اما با آن سالهای سال بود که آشنا بودم . چرا چرا نمی توانم به خاطربیاورم که این بو را قبلا کجا استشمام کرده ام ؟ (این سوالی بود که مغز در حال انفجارم مرتب از خود می پرسید.)

احساس می کردم با دانستن جواب شاید بتوانم از چنگ این موجود اهریمنی خلاصی یابم . ولی جواب برایم تنهابخشی از حافظه ام بود که پاک شده بود . غلظت بوی تنفر انگیز هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد . نفسم در حالبند آمدن بود . دیگر کار داشت تمام می شد من در حال جان دادن بودم ...

 قسمتی از کتاب- بعد از خوردن نخود سرتان را زیر پتو نکنید و بخوابید- نوشته ی دکتر نفخ نژاد

این مطلب مسروقه نیست و از نوشته های داش دیوونه است در حفظ این اثر کوشا باشید نقل تنها با ذکر منبع

کاشکی مجاز بود .