مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت…

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت:

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه

 

به غضنفر میگن: دوست داری بابات بمیره ارثش به تو برسه؟ میگه: نه، دوست دارم بکشنش تا دیه هم بگیرم

 

امروز از تاکسی پیاده شدم خواستم شیشه درو هل بدم در بسته بشه شیشه پایین بود دستم رفت تو ماشین خرد تو صورت دختره 

 

منطق ریاضى : هر مساله اى که دیدى آسون داره حل میشه ، بدون راه حلت اشتباهه

 

اعتراف میکنم کوچیک که بودم صابون که میافتاد کف حموم با شامپو میشستمش!

 

داداشم خواب بود، رفتم سروقت گوشیش
اسم خودمو به Irancell تغییر دادم...
روز و شب بهش SMS میدم:
مشترک گرامی روز جهانی معلولین ذهنی بر شما مبارک..!!!

نیوتون اگر جاذبه را درست میفهمید معشوقه اش از درخت متنفر نبود و در دفتر خاطراتش نمی نوشت: اشکهای من هم به زمین افتاد اما تو سیب را ترجیح دادی.

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!

 

سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
5 دقیقه اول خونواده :o
5 دقیقه دوم خونواده :|
1 دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
3 دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟
من : نه چطور ؟
یذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم:|

 

به نظرم،
اگه بعضی‌ از انسانهای اطرافمون رو بدیم به ‌نمکی،
به جاش دمپایی ابری بگیریم خیلی‌ مفیدتر واقع می‌شه تو زندگیمون.....!!!

 

یه رفیق دارم 170 قدشه حدودای43 کیلوئه.هر وخ خیلی گشنش میشه آب دهنشو قورت میده همون واسه سیر شدنش کافیه (اینم خودش جکه)

 

فراز گوشه ی اتاق نشسته بود
.
.
.
.
.
.
.
چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد
.
.
.
.
.
.
.
به گل های قالی زل زده بود
.
.
.
.
.
.
.
که خواهرش داد زد :
مامان .. مــــامــــــــ ــــان ! فراز پیپی کرده.....

 

اینکه ما تو دعواهای خونوادگی در مقابل این سوال والدین که میپرسن " برات چی کم گذاشتم ؟ هان ؟ " سکوت میکنیم، نشان از بزرگواری ماست

 

مادر بزرگم به توالت فرنگی میگه: دسشویی مصنوعی.... :|