سلام

بعضی از دوستان که خیلی به بنده لطف دارن اصرار دارن که من از خاطرات خودم بیشتر واستون بنویسم راستش من از وجود خودم به عنوان یک انسان اکثر اوقات شرمنده هستم ، چون هیچ کاریم به آدمیزاد نرفته و گاهی اوقات فکر می کنم  من به عنوان پایه ی خنده ی بشریت آفریده شده ام ، باور نمی کنید ؟ خوب پس بقیه متن رو بخونید .

راستش بنده هم فکر می کنم آدمم و خوب چون آدمها برای بقای نسلشون مجبورن ازدواج کنند و بچه دار بشن پس مجبورن عاشق بشن . یه روز بهاری بود که منم فکر کردم داش دیوونه دیگه وقتشه تو هم عاشق بشی  خلاصه در عرض ده دقیقه عاشق یکی از دخترای دانشگاهمون شدم  اما درست همین جا بود که مشکل اصلی پیش اومد حالا مشکل چی بود؟ عرض میکنم خدمتتون . مشکل اینجا بود که نمی دونستم بعد از عاشق شدن باید چه غلطی بکنم . این بود که یه چند هفته ای هم عاشق بودم و هم گیج .خلاصه این قدر بهم فشار اومد که مجبور شدم این قضیه رو با یکی از دوستان صمیمی ام که  تازه متاهل شده بود در میان بذارم .اونم ازم پرسید حالا طرف کیه ؟ منم با اینکه واسم خیلی سخت بود (چون قضیه رو در حد یک مسئله ی ناموسی میدونستم) بهش گفتم . شانس ما اون خانم رو کاملا می شناخت و بهم گفت فلانی میدونی عاشق  دختر یکی از مایه دار ترین آدمهای این شهر شدی؟  باور کنید اصلا نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟؟؟ اما بهم قوت قلب داد و گفت بابا خیلی ساده است برو بهش هر چی تو دلته بگو اگه قبول کرد برو خواستگاریش دیگه . یه سه هفته ای طول کشید تا بتونم اینو واسه خودم هضم کنم که بالاخره باید برم جلو و تکلیف خودمو روشن کنم . (در ضمن اینم بدونید که اون موقع من وضع مالی بسیار منفجری داشتم یه چیزی توی مایه همین حالام و برای داشتن پول تو جیبیم، بعد از دانشگاه سیگار میفروختم) هنوز قشنگ یادمه یه روز پنج شنبه بود اومدم برم سوار سرویس دانشگاه بشم که دیدم اون خانمه کاپوت ماشینشو زده بالا و با یه خانم دیگه دارن به موتور ماشینشون نگاه می کنن . فرصت بهتر از این نمی شد  خلاصه به سرعت به طرفشون رفتم و در حالی که نفسم از شدت هیجان بند اومده بود بریده بریده پرسیدم : م ... ش...ک..ل چیه اوناهم گفتن ماشینشون یهو خاموش شده منم ازشون خواستم برن تو ماشینو استارت بزنن . ماشین اصلا استارت نمی خورد . خیلی زود فهمیدم سر باطریشون لق شده خلاصه خیلی زود درستش کردم اما در همین حین نگاهم افتاد به کفشهای نیمه پارم و شلوار رنگ و رو رفتم درست در همون لحظات کلمات دوستم هی توی سرم میپیچید (( اون بچه مایه داره ... مایه داره ... م..ا..ی...ه داره)) لحظه ای که اون خانم استارت زد و ماشینش روشن شد بنده خدا اومد پایین تا ازم تشکر کنه درست منم تو همون لحظه تصمیم داشتم بهش بگم که آره این بنده ی حقیر خدا عاشق شما شده و حالا باید چکار کنه ؟ اما یه جور بغض تو گلوم بود، تمام بدنم میلرزید ، فکم درست باز نمیشد ، زبونم به کف فکم چسبیده بود . این بود که تا اون تشکر کرد من به جای اینکه بتونم حرفی بزنم یه صدایی از گلوم خارج شد که فقط میشه از حلقوم یه ماموت در حال مرگ شنید یه چیزی توی مایه ی یه ده تا ع غلیظ و یه بیست تا ی کشدار ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ....ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی .... بیچاره دختره فکر کرد الانه که یه سه تا دست باریک از تو دهنم در بیاد و سرشو بگیره بکنه (مثله این موجودات فضایی توی فیلمها) خلاصه در حالی که وحشت زده شده بود سوار ماشینشون شدند و در رفتند . باور نمی کنید حاضرم یه میلیون بدم فقط ببینم اون موقع قیافه ام چه شکلی شده بود . شاید باور نکنید ولی اونموقع اینقدر از این حرکت خودم شرمنده شده بودم که همون ترم از اون دانشگاه انصراف دادم .

میگم که بابا من آدم نیستم کسی باورش نمیشه آخه آدم ... ولش کن بابا همینه که هست واسه همین بهم میگن داش دیوونه .