این روزا به بچه ها میگن “برو گم شو”
میره تو اتاقش ، بعد بابا مامانه خودشون میرن منت کشی !!!
قدیما به ما میگفتن برو گم شو ، جا نداشتیم همینطوری مجهول بودیم الان کجا باید بریم !؟!؟!

 


سلامتی مادرهای قدیم که وقتی لنگه دمپایی رو پرت میکردن طرفمون ، صاف میومد میخورد تو سرمون !!!

 


دلنوشته دختران مجرد :
از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد ! آن مرد با اسب آمد !
ما که ترشیدیم ، مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد !

 

 

آخر نفهمیدیم منظور اینایی که میگن گوش کن ببین چی میگم چیه آخر گوش کنم یا ببینم

 

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری

بر اثر تجربه بهم ثابت شده که از یه سنی به بعد
دیگه نباید در پیشگاه والدین گرامی از افعال پرسشی استفاده کرد!
برای مثال:

میشه من امشب با دوستام برم بیرون؟ (شکل غلط)
من رفتم بیرون! (شکل صحیح)

 

 

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه 
این پدرمه ..

 

 

یه بار من داشتم از کلاس تربیت بدنی برمیگشتم خیلی خسته بودم نشستم صندلی عقب تاکسی ساعت 2 بود مسافر هم خیلی کم بود بعد یه دختره اومد نشست 
منم که خیلی کلافه شده بودم یه 5 تومنی دادم به راننده و گفتم که دو نفر حساب کنه که زودتر بریم 
یهو دختره که فکر کرده بود میخوام کرایه اونم حساب کنم خیلی شاکی برگشت به راننده گفت 
نخیر من اصلا این آقارو نمیشناسم شما یه نفر حساب کن 
بعد که راننده جریانو بهش گفت بیچاره سرخ شد و تا آخر سرشو انداخت پایی
ن منم که دیگه کبود شده بودم از خنده.

 

 

بچه تازه به دنیا اومده و از بیمارستان آوردیم خونه خوابیده ،

.

فامیلمون اومده میگه آخی خوابه ؟؟؟

.
پَ نَ پَ زدیمش تو شارژ ! دکترا گفتن ۱ – ۲ ساعت اول

.

خوب بزارین شارژ بشه بعد ازش استفاده کنین

.

وگرنه خوب گریه نمیکنه !!

 

امروز با بابام دعوام شده......
اگه خدا بخواد فردا آلبومم رو میتونید از سایتا و مراکز معتبر خریداری کنید...

 

 

دختره تو وبلاگش نوشته بود :

روز مرد رو به همسر آیندم تبریک میگم.

(چند سال دیگه این پست رو بهش نشون میدم میگم ببین من از کی به فکر تو بودم)

یه همچین همسر تکی هستم من... :)))

 

 

این پسر خاله ما دوران راهنمایی روی یکی از لنگ کفشهاش تقلب مینویسه (اسپرت سفید بود کفشش). سر جلسه امتحان هی خم میشه پایین که مراقبه میاد بالا سرش و نامردی نمیکنه کفشش رو ضمیمه برگه میکنه . با یه لنگه کفش اومده بود خونه تا چند وقت بساط خنده فامیل رو جور کرده بود.

 

یه بار با یه بنده خدایی دعوام شد در حد بزن بزن!!!بعد یهو دیدم وسط دعوا نشست شروع کرد خندیدن گفتم واسه چی میخندی؟؟گفت چرا وقتی مشت میزنی مثل این فیلم هندیا صداشم در میاری؟؟؟

 

یه دوست داشتم ترکمن بود تازه اومده بودن مشهد
مامان بزرگش اصلا فارسی بلد نبود فقط در حد چندتا کلمه یاد گرفته بود 
یه روز خونشون ناهار دعوت بودم سر سفره مامان بزرگه اومد تعارف کنه گفت : 
بخور بخور بیشتر غذا بخور خجالت که نمیکشی بخور
میخواست بگه خجالت نکش بخور

 

یک روز من و خواهرم که میخواست سرویس خواب بخره رفتیم یافت آباد تا یه نگاهی بندازیم.
توی آخرین پاساژ خ یافت آباد یکی از اون پاساژ باکلاسها داشتیم میچرخیدیم که خواهرم چشمش به یک سرویس خواب افتاد که با آرم ورساچه تزیین شده بود روش و قشنگ بود گفت :
من اینو میخوام
از اونجایی که خواهرهای من کمی خجالتی هستن همیشه موقع خرید منو به عنوان زبان خودشون میبرن 
(منم که همیشه گند میزنم با سوتی هام)
رفتم تو مغازه ,باکلاس و خیلی جدی گفتم:
آقا ببخشید این مدل ورچوستون قیمتش چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

 

بعضی دخترا آرایشو از فتوشاپ رد کردن اینقدر پیشرفت کردن لامصـــب دارن میرسن به انیمیشن !

 

دیروز مامانم صدام کرد گفت بیا با ماشین منو تا فلان جا برسون.گفتم حال ندارم.برو از آژانس سر کوچه ماشین کرایه کن.اونم هیچی نگفت و رفت
الان بهش میگم مامان گشنمه.پاشو ۱غذا درست کن،برگشته میگه حال ندارم.برو سر کوچه زیر آفتاب بشین فتوسنتز کن

 

 

 

تجویز دارو برای شب امتحان
.
.
.
.
.
.
سه بسته خاک برات نوشتم هر هشت ساعت می‌ریزی رو سرت!!

 

تو بانک بودم نوبتم شد رفتم جلو باجه ۷ ،خانمه دیگه تقریبا منو میشناسه
گفت: شمارتونو بدید…گفتم:شماره نوبتــمو؟
گفت:پـَـَـ نــه پـَـَــــ شماره موبایلتـو! من :| اون :)
شماره نوبتمو بهش دادم یه چکم بهش دادم کــه نقدش کنه. گفت میخوای نقدش کنی؟
گفتم:پـَـَـ نــه پـَـَــــ اینو دادم واسه این کــه تو شارژ بخری زنگ بزنی..!
من :) اون :|

 

یکی از حساس ترین لحظه ها توی امتحان اینه که: وقتی داری امتحان میدی بغل دستی هات دارن از ماشین حساب استفاده میکنن
و تو نمیدونی واسه ی چی دارن از این ماشین حساب استفاده میکنن !!

 

بچه 9 ساله الان
فیسبوک داره
توییتر داره
ایکس باکس داره
پی اس تیری داره
آیفون داره
آیپاد داره
ما که 9 سالم بود
دفتر نقاشی داشتیم
خمیر بازی داشتیم
دبرنا بازی میکردیم با نخود و لوبیا
توپ دو لایه میکردیم که حس توپ چهل تیکه بهمون دست بده
چه میدونم گل یا پوچ، چشمک، شاه دزد وزیر، اسم فامیل
دیگه فوق فوقش یه آتاری ای میکرویی چیزی برامون با کلی التماس میخریدن.

(البته بنده وقتی تازه آتاری اومده بود تو بازار برای بابام تعریف کردم که همچین چیزی دیدم کتک خوردم هنوزم نمیدونم چرا)