چهارتا از رفقای آرشی داشتن باهم شوخی میکردن،
یکی با آجر میزد توسر اونیکی...
یکی دیگه با چوب میزد تو چشم یکی دیگه. ...
خلاصه سرگرم بودن که یکی میمیره
یکیشون میگه :
آرشی اینا کیه میاری تو جمع !!

مرتیکه جنبه شوخی نداشت مُرد...!
..

 

 

یه جفت جوراب داشتم, خیلی باهم معاشرت داشتیم توی دوران اوج رابطه مون یه لنگه اش گم شد... امروز کشومو ریختم بیرون, یهو دیدم اون تــَــه زُل زده تو چشمام!!!! گفتم : کجا بودی لوتــــــــــی؟ !؟!؟ گفت : باس یه مدت با خودم خلوت می کردم, ولی تمام این مدت بوی تو رو می دادم... بــــــوییدمش.. . همون لحظه فهمیدم خیلی مــَـــــــــــ ـــــــــــرده! . سنگم بود با اون بو باید پودر میشد تا الان 

 

 

رفته بودم خونه ی دوستم ، تو حیاط بودیم.
یهو دیدم یه صدایی شبیه صدای گاو داره میاد از تو خونشون...
دوستم : میدونی این صدای چیه؟
من: گاو دارین تو خونتون ؟
دوستم : نه بابا ! بابامه داره از کمر درد به خودش میپیچه...

 

 

دختر خالم رشت زندگی می کنه ، همونجا هم درس می خونه .
بعد از امتحانات اومده بود تهران خونه ی ما به من گفت می خوام برم سایت نمره هامو ببینم . بعد از اینکه رفت user و pass رو زد به جای ورود زد دانشجوی مهمان !!! بهش گفتم چرا زدی دانشجوی مهمان؟
خیلی جدی جواب داد مگه من اینجا مهمان نیستم؟؟

 

 

یادش بخیر ! سؤال امتحان رو معلم می خوند و ما باید می نوشتیم ، بعدش هی می پرسیدیم : " چند خط جا بذاریم "
یادتونِ؟

 

 

امروز داشتم جدول حل میکردم یهو برق رفت؛منم با عصبانیت جدولو پرت کردم یه گوشه گفتم: اه تو روحت!!! اصلا هم یادم نبود جدول با برق کار نمی کنه...ینی چنین آدم اسطوره ایم من :))))))

 

 

به بچه فامیلمون میگم: عمو بزرگ بشی میخوای چه کاره بشی؟؟ میگه: ساسی مانکن...!!! والا ما که الگومون گابریل گارسیا مارکز و نیچه و حافظ و سعدی و ... بود، و میخواستیم دنیا رو عوض کنیم، تهش شدیم این..! وای به حال اینا که الگوشون ساسی مانکنه !!!

 

 

تو خارج حتی گداهاشونم خارجی حرف میزنن , ما کجائیم و اونا کجا.

 

 

یه دختره تو  وبلاگش نوشته روزی که تو رفتی شب بود (یعنی اون عقلت تو حلقومم)

 

 

وقتی قراره که من برات نقش زاپاس رو بازی کنم
ازم انتظار نداشته باش که
دعایی غیر از پنچر شدنت ، برات بکنم !

 

 

رفتم از عابربانک پول بگیریم میگه : وجه نقد موجود نیست. بعد مینویسه درخواست دیگری دارید؟!... آره ۴ تا جوک بگو بخندیم
:l

 

 

یه روز یه کامیون گلابی داشته توی جاده می رفته که یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز،
یکی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده، بر می‌گرده به کامیون نگاه می‌کنه و میگه:
گلابی‌ها، گلابی‌ها!
گلابی‌ها میگن: گلابی، گلابی!
کامیون دورتر می شه،
صداشون ضعیف‌تر می شه.
گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
گلابی‌ها می گن: گلابی، گلابی!
باز کامیون دورتر میشه، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه! گلابی‌ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزنن به موبایل گلابی،
اما چه فایده که گلابی ایرانسل داشته و توی جاده آنتن نمی‌داده!
گلابی یه نفر رو پیدا می‌کنه که موبایل دولتی داشته،
زنگ می‌زنه به راننده و می گه: گوشی رو بده به گلابی‌ها، وقتی که گلابی‌ها گوشی رو می گیرن، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی ها!
گلابی ها می گن: گلابی، گلابی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون شور و اشتیاقت تو حلقم ،
واقعا دوست داری باز هم ادامه داشته باشه؟!؟!؟!؟!؟

 

 

یکی از لحظه هایی که تو دوران مدرسه احساس غرور بهم دست میداد زمانی بود که دفتر حضور غیاب کلاس رو من از دفتر می آوردم

 

 

یه بار جوگیر شدم یه پیرمرد کور رو به زور از خیابون رد کردم دیدم یه چیزایی می گفتا شلوغ بود توجه نکردم. اون ور خیابون با عصا زد منو گفت احمق اونجا منتظر پسرم بودم!!

 

 

یه شب که تا دیر وقت بیرون بودم وقتی داشتم به خونه برمی گشتم همه جا تاریک بود و توی کوچه کسی نبود پشت سر من یه موتوری که لباس سیاه تنش بود با کلاه کاسکت پیچید تو کوچه, یهو خوف برم داشت کیفم رو سفت چسبیدم و سرعتم رو زیاد کردم, وقتی به من نزدیک شد دیگه داشتم میدویدم با وحشت وارد ساختمون شدم دیدم اونم پیاده شده و داره دنبالم میاد قلبم تند تند میزد پله های ساختمون رو دوتا یکی بالا میرفتم وقتی به من رسید قلبم ایستاد و یه جیغ خفیف کشیدم, اون از من چندتا پله بالاتر رفت که باصدای من به طرفم برگشت اونجا بود که فهمیدم این یارو همسایه واحد بالاییمونه برگشت گفت خانوم اتفاقی افتاده؟ با خجالت گفتم نخیر. گفت تشریف میبرین بالا؟ یهو متوجه شدم که اینقد ترسیده بودم نفهمیدم کی واحد خودمون رو رد کردم و داشتم میرفتم بالا. از شرم سرم رو پایین انداختم با سرافکندگی رفتم پایین.
حالا هروقت منو میبینه یه لبخند معنا دار بهم میزه که دوس دارم خفش کنم.

 

 

رتبه اول سوانح رانندگی دنیا رو داریم...
ولی تا سپر 2تا ماشین میخوره به هم 2000 نفر جمع میشن...
با تعجب نگاه میکنن!!

 

 

رفتم پرنده فروشی میگم اقا قناری های نرومادتون کدومان. میگه میخوای بخری .پ ن پ مامور منکراتم اومدم ببینم قفسشون یه وقت مختلط نباشه...

 

 

ارسطو را گفتند: "ادب از که آموختی؟"
.
.
.
.
.
.
.
ارسطو قدری نگریست و گفت:
نه! وجدانا کجای قیافه ی من به لقمان می خوره؟!

 

 

تو آکواریوم قرص جوشان انداختم .. ماهیا دارن هلیکوپتری میزنن

 

 

تو سلمونی یارو پرسید موهاتو چجوری بزنم؟ گفتم کنارش بیشتر از بالاش کوتاه کن. گفت همین؟ دیگه روم نشد بگم همینم م...رینی