بچه ها من (داش دیوونه) یه دوستی دارم به اسم متین (فکر بد نکنین پسره اسمش دخترونه است) این آقا متین ما اسمش هزاران سال پیش هم در اساطیر یونان اومده بوده به عنوان فرزند کوچک زئوس و بزرگترین خدای سوتی . این متین ما وقتی از خونه میره بیرون تمام خبرنگاران مجله های طنز دنیا تعقیبش می کنن تا بتونن واسه ی مجلشون کلی نکته ی خنده دار جور کنن . چند سال پیش این رفیق ما عاشق شد (البته از این عشق های یه طرفه ) حالا عاشق کی هم شد ؟ عاشق یه دختر خانمی که فوق تخصص جراحی اطفال داره !!! البته سطح تحصیلات متین هم بد نبود ایشون دانشجوی اخراجی کاردانی مکانیک بود و این خودش برای اون کلی کلاس داشت . اون خانم پدرش یکی از بزرگترین بساز و بفروش های کشوره و حتی در کانادا و فرانسه هم ملک و املاک قابل توجهی داره (البته ایشون مهندس فوق العاده مشهوری هم هستن) و متین قصه ی ما باباش یه کارگر بازنشسته بود . خانم دکتر مامانشون مهندس عمران شهری فارغ التحصیل از آمریکا هستن و مادر متین جان سوادش در حدی بود که به سوپ می گفت سولف !!!  خانم دکتر یه خواهر داره و یه داداش که خواهرشون هم دکترن و صاحب یه رادیولوژی و سونو گرافی و داداششون هم دکترای فیزیک کوانتوم دارن و در کشور آلمان استاد دانشگاه هستن .اما متین جان سه تا داداش داشت که دو تاشون با هم شریکی یه ماهی فروشی داشتن و یکیشون شاگرد یه قهوه خونه سنتی بود .البته یه خواهر هم داشتن که از شوهر معتادش جدا شده بود و فال قهوه میگرفت .القصه توی فامیل خانم دکتر همه حداقل فوق لیسانسه بودن و توی خانواده ی متین فقط دوتا معلم بود خالشون معلم دبستان بود و داییشون استاد تربیت بدنی دانشگاه (البته هر دوشون باز نشسته هستن) . خانم دکتر دو تا بی ام دبلیو مدل بالا (یکی سفید و یکی مشکی ) دارن و متین ما یه دوچرخه کوهستان هشت فنره (البته من فقط چهار فنرش رو دیدم چهار تا فنر دیگش طبق ادعای خودشه) خانم دکتر قدشون نزدیک 180 سانتی متره و متین جان قدش خیلی باشه 175 تاست . خلاصه خانم دکتر ، دکتر هستن و متین شاگرد بنگاه دار .بنده (داش دیوونه و لکه ی ننگ فامیل – از لحاظ  قد وثروت و تحصیل وشغل و شعور-) پسر عمو و برادر شیری خانم دکتر هستم . یه روز دیدم متین کنار خیابون ایستاده و منتظر تاکسیه سریع کشیدم کنار تا سوارش کنم و اونم چند تا سوتی ناب بده و روحم شاد بشه .اونم تا سوار شد اولین سوتیشو داد و گفت پرایدت 176 هستش؟ (منظورشون 141بود) منم گفتم نه 241 هستش اونم سری تکون داد و پرسید مال چه سالیه ؟ گفتم 82 . پرسید 1982؟ منکه دیگه داشتم منفجر می شدم گفتم نه 1782 . اونم خیلی جدی سری تکون داد و گفت فلانی (داش دیوونه) می تونم واسه یه امر خیر ازت کمک بخوام ؟ من که دل تو دلم نبود که الان یه عالمه سوتی دیگه میده گفتم حتما بگو . متین هم گفت : راستش من گلوم پیش دختر زن عموت گیر کرده (دقت کنید دختر زن عمو نه دختر عمو) اگه می شه یه کاری کن عموت دخترشو به من بده !!! پرسیدم کدوم دختر عموم ؟ گفت اونی که سمند مشکیه رو داره . پرسیدم : سمند مشکی ؟؟؟؟ گفت : آره همون سمند مشکیه که مدل بی ام و درش آورده !!! هم جا خورده بودم هم نزدیک بود از شدتی که خندمو کنترل میکردم شلوارمو خراب کنم . پرسیدم تو کجا دختر عموی منو دیدی ؟ گفت اونروز همراه عموت اومده بودن بنگاه، عموت می خواست چند تا از آپارتماناشو با یه زمین که مال صاحب بنگاه بود عوض کنه . منم دیدمش . پرسیدم : میدونی دختر عموم چکارست؟ گفت آره میگن دکتر مکتری چیزیه و در ادامه گفت بهشون هم بگو من با کار کردن همسرم مخالف نیستم فقط حق نداره به مردها آمپول بزنه .فقط خدا میدونه چطور با اون همه فشاری که در مقابل کنترل خنده ام تحمل میکردم چشمهام بیرون نزدن . بهش گفتم الان عموم سرش شلوغه ولی سی و چهارم ماه بعد بهش میگم . اونم پرسید : سی و چهارم چند روز دیگه میشه ؟ گفتم نمی دونم خودت بعد حساب کن . و چند لحظه بعد به مقصد رسیدیم و پیاده شد و در حین پیاده شدن بهم گفت یادت نره ها منتظر خبر می مونم بهم زنگ بزن . گفتم باشه و به سرعت به حرکت ادامه دادم تا به یه جای دنج برسم و بخندم . اما تا چند متر ازش دور شدم صبرم سر اومد و از خنده منفجر نه منهدم شدم . بعد یه فکر شیطانی به سرم زد. گازشو گرفتم و رفتم خونه ی عموم . همه داشتن شام می خوردن . تا رسیدم داخل گفتم دارید شام میخورین زود بخورین  ممکنه واسه ی میترا خواستگار بیاد . چشمای همه گرد شد و پرسیدند خواستگار ؟ گفتم:  آره

زن عموم گفت : این چه خواستگاریه که خبر نکرده می آد ؟ میترا گفت : احتمالا عزرائیله که بی خبر می آد عموم که خیلی خوب منو میشناخت گفت : بیا بشین ،بیا بشین شام بخور اینقدر چرت و پرت نگو بسکه ملت رو سر کار گذاشتی صورتت شبیه اداره ی کار یابی شده .منم قسم و آیه که نه به خدا همین یه ساعت پیش یکی از دوستام بهم گفت گلوش پیش میترا گیر کرده . میترا یه نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد و گفت : دوست تو ؟ خدا به خیر کنه ، چاه مستراح خالی کنه یا شرکت تاپاله سازی صنعتی داره ؟ منم بی درنگ جواب دادم نه ترشی فروشه دید دیگه ترشیدی گفت حداقل یه استفاده ای ازت بکنه . میترا هم با لبخند موزیانه ای جواب داد : آدم ترشیده باشه بهتر از اینه که کتابی بنویسه که پنج سال طول بکشه تا همشو ازش بخرن . منم به صورتی که میدان رو خالی نکرده باشم گفتم : درک یه هنرمند بزرگ برای یه ترشیده ممکن نیست . زن عموم پرید وسط بحثمون و گفت : حالا هر چی شوخی میکنید به خودتون مربوطه ولی بهتون بگم حوصله ی کتک کاریتونو ندارم ها (میدونم سن من و میترا برای کتک کاری یه کم زیاده ولی این یه واقعیته ، البته بیشتر من کتک میخورم ولی اگه  میترا موقع مشت زدن به من دردش هم بگیره این جوری حساب میشه که من اونو زدم) . عموم پرسید : فلانی (داش دیوونه) حالا این دوستت کی هست ؟ گفتم : متین . هر سه باهم پرسیدند : متین سوتی ؟ ( ببینید چقدر معروفه ) سرم را با معصومیتی ساختگی و اغراق آمیز به نشان تایید تکان دادم . و بعد از چند لحظه همه از خنده منفجر شدند .  : )))) عموم پرسید : میترا رو کجا دیده ؟ منم کل جریان رو از لحظه ای که متین رو سوار کرده بودم واسشون تعریف کردم خلاصه دیگه کسی شام نخورد و مرتب سی و چهارم ماه رو به هم یاد آوری می کردن و می خندیدند . می خواستم خدا حافظی کنم و برم که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره نگاه کردم دیدم متینه ، به همه گفتم ساکت متینه اونها هم پیله شدن که صدارو بذارم روی اسپیکر تا اونها هم فیض ببرن منم همین کارو کردم .

-          الو

-          الو (داش دیوونه) منم متین

-          فهمیدم وقتی زنگ زدی اسمت افتاد رو گوشیم

-          چه گوشی باکلاسی داری ( البته من تا حالا گوشیی ندیدم که این قابلیت رو نداشته باشه و در ضمن خود متین یه گوشی گلکسی داره)

-          مگه گوشی تو این کارو نمی کنه؟

-          نمی دونم فروشنده که بهم نگفت میکنه یا نه

-          پدر سوخته فروشندهه احتمالا اینشو ازت دزدیده برداشته برا خودش

-          جدی؟؟؟

-          آره دیگه

-          الان میرم در مغازش نسلشو در میارم

-          آره برو بهش بگو سیم مغزی منو چرا قطع کردی میفهمه حالیته بهت میدتش

-          حالا برا یه چیز دیگه زنگ زدم میخواستم بگم ماه که سی و یک روزه سی و چهارم نداریم که بهم گفتی سی و چهارم به عموم جریان خواستگاری رو میگم ؟؟؟

-          آره خنگ خدا ولی امروزه آدم باکلاسها به سوم ماه بعد میگن سی و چهارم

-          ها ، آره خودم میدونستم ، می خواستم بدونم تو هم اینو می دونی

-          آره میدونم در ضمن من بهشون زنگ زدم و گفتم

-          خوب چی گفتن ؟

-          هیچی دختر عموم میگه نمی تونه شرایط تو رو قبول کنه میگه حتما باید به مردا هم آمپول بزنه

-          چی ؟ بهش بگو اصلا حرفشم نزنه . اگه اینطوری باشه منم نمیرم خواستگاریش .

-          بهش گفتم ولی گفت قبول نمیکنه باید به مردا آمپول بزنه

-          پس قضیه رو تموم شده بدون ، دیگه هم اسم منو جلوشون نیار

-          حالا متین طوری نیست بیچاره بیست و شیش هفت سال درس خونده که آمپول بزنه نمیشه که یهو بی خیالش بشه .

-          نه ، اصلا ، حتی اگه تا حالا به مرد هم آمپول زده باشه دیگه نمی گیرمش

-          بابا حالا تو هم اینقدر گیر نده

-          نه خداییش نمی تونم ، دیگه اصرار هم نکن که رفاقتمون به هم می خوره

-          باشه ، پس بهشون بگم دیگه ...

-          آره بگو نمی خوام ، ولی یه جوری بگو که بهشون بر هم نخوره

-          باشه

-          به هر حال ازت متشکرم

-          خواهش میکنم کاری نکردم

-          خداحافظ

-          خدا حافظ

وقتی خدا حافظی کردم خودتون دیگه حدس بزنید صدای خنده تا کجا میرفت .

 

پ.ن : حالا یه موقع فکر نکنید که (داش دیوونه) از اون مایه داراست ها ، نه ، باور کنید تنها مفلس این ایل و طایفه منم ، چون هیچ وقت تو زندگیم نه دنبال پول رفتم نه شهرت و نه مقام ، من فقط دنبال دلم رفتم و کسی که دنبال دلش بره ، هرگز پول و قدرت و شهرت رو نخواهد داشت . امیدوارم از این خاطره هم خوشتون اومده باشه . منتظر نظرات تک تک شما خواهر برادر های گلم هستم.

با احترام داش دیوونه