چرا به من میگن داش دیوونه؟

یه رفیق داشتیم به اسم شاهین این رفیق ما از سن 16 -17 سالگی شروع کرد به کچل شدن  (البته الان میگه تا 25 سالگی دست تو موهاش نمیرفت – ما میگیم راست میگه ،شما هم بگین راست میگه -) آقا این افتاده بود به تلاش که چکار کنه تا جلوی ریختن موهاشو بگیره . از داروی مالیدنی و خوردنی و جویدنی و مکیدنی و لیسیدنی بگیر تا داروی منطقی صحبت کردنی و دود دادنی و جمبل و جادو کردنی همشو امتحان کرده بود ولی باز هم هر روز کچل و کچل تر میشد . نمی دونم کدوم سر کار بذار حرفه ایی هم بهش گفته بود اگه یه قرص خاص ضد افسردگی رو پودر کنه و بده به خاک گلدونی که کاکتوس توشه و بعد چند ماه کاکتوس رو بندازه تو مخلوط کن و بماله به سرش تمام موهاش در میاد . این بنده خدا هم هر دارو خونه ای رفته بود بهش گفته بودن باید برای تهیه دارو نسخه پزشک بیاره . این شد که اومد سراغ داش دیوونه (اونموقع ها خیلی کتاب روانشناسی میخوندم) که چی ؟ که جون داش دیوونه تو بیا برو پیش دکتر روانپزشک و ادای افسرده ها رو دربیار تا نسخه بده و این دارو رو بگیریم . البته اینم بگم اون موقعها داروهای اعصاب خیلی محدود بودن . خلاصه ما هم با طرف رودربایستی داشتیم و قبول کردیم و رفتیم . القصه نشستیم پیش دکتر و هی علائم افسردگی رو بهش دادیم تا دارو رو بهمون بده بعد از چند دقیقه دکتره گفت : خودت فکر میکنی چه بیماریی داری ؟ گفتم افسردگی . گفت نه تو بیماری هیپو کلوبوس داری (البته هیپو کلوبوس رو الان از خودم در میارم چون یادم نیست چه اسمی گفت) . بعد چند تا سوال کرد مثلا اینکه دلت نمی خواد مثه گوسفندا بری علف بخوری؟ یا دوست نداری به جای پدر و مادرت یه فیل و کرگدن بزرگت میکردن؟ منم گفتم نه اصلا ! حالا دیگه منتظر بودم بگه خوب پس هیپو کلوبوس نداری و همون افسردگی رو داری . که دیدم محکم دستشو کوبید رو میز و فریاد زنان گفت : دیدی بهت گفتم تو هیپو کلوبوس داری. بعد دوباره یه سری سوال عجیب دیگه ازم پرسید مثه اینکه وقتی بچه بودی دلت نمیخواست چای رو با قوری بخوری ؟ یا اینکه دوست نداری سند باد داییت بود ؟ یا اینکه حاضر بودی از گوشات آروغ بزنی ولی بجاش صبحانه هر روز نون و حلیم بخوری؟ پیش خودم گفتم بذار اینبار بگم آره شاید از هیپو کلوبوس بکشه بیرون . اما تا گفتم آره ! دوباره دستشو کوبید رو میز و گفت : همون هیپو کلوبوس نادره که شما به اون دچار هستید . آقا ما هم از کوره در رفتیم و بهش گفتیم بشین سرجات هی واسه من هیپو کلوبوس هیپو کلوبوس نکن بابا رفیق ما کچله و ... خلاصه راست و پوست کنده همه رو گفتیم  که یهو دیدم داره با خوشحالی دور مطبش قدم میزنه و میگه حدسم درست بود همون هیپو کلوبوسه . بعد ازم خواست تا فردا باهاش برم دانشگاه تا علائم این بیماری نادر رو به دانشجوهاش از نزدیک نشون بده . منم گفتم تا به جرم هیپوکلوبوس بودن تحویل تیمارستانم نداده با خوشحالی قبول کنم و قبول کردم که همین با خوشحالی قبول کردنم بیشتر به این نتیجه رسوندش که من هیپو کلوبوس دارم . خلاصه باهاش الکی قرار و مدار فردا رو گذاشتیم و زدیم به چاک . اینم بگم که شاهین هم بالاخره یه جوری اون دارو رو گرفت و عملیاتش رو انجام داد و  زد به سرش و بقیه ی موهاشم ریخت فقط پوست کله اش کمی براقتر شد . حتی سالیان سال بعد هم شنیدم که داداشش از آمریکا واسش یه کلاه گیس قشنگ فرستاده و شاهین گذاشته سرش که بعد از یه مدتی کلاه گیسش هم اول یه کپک سبز میزنه و موهای کلاه گیسش هم میریزه . (راست یا دروغشو نمی دونم )  . القصه چند سال پیش واقعا کمی دچار افسردگی شدم (البته از  اون جریان یه 14-15 سالی می گذشت) گفتم برم پیش همون دکتر (چون واقعا روانپزشک معروفی هم بود) وقتی رفتم اونجا دیدم دیگه اون دکتره نیست و یه خانومی ولی با همون فامیل و همون تخصص اونجا مطب زده از منشیه که جریان رو پرسیدم فهمیدم خود دکتره بازنشست شده و ایشون دخترشونه . نوبتم که شد و رفتم داخل تمام حالاتمو واسش گفتم که حال ندارم نمی تونم بخوابم و... توی همین حین منشی اش اومد داخل یعنی آروم (از نظر خودش) تو گوش دکتر گفت یکی از بیماراش که اتاق انتظار بوده ر*ده تو خودش . (نگفت تو خودش مدفوع کرده ، گفت ری ... ه) . آقا ماهم نتونستیم  خودمونو کنترل کنیم و حالا نخند و کی بخند ، خانم دکتر هم خیلی موقرانه صبر کردن تا خنده ی ما تموم شد و گفت : آقا شما بیماری هیپو کلوبوس دارید . و این بیماری خیلی نادره ، اولش اسم بیماری یه کم برام آشنا بود ولی دوریالیم نیفتاد اما یک دفعه یادم اومد که باباش هم یه همچین چیزی رو بهم نسبت داده بود . اما چون شک داشتم که اسمی که میگه همون اسمه یا نه براشون قضیه14-15 سال پیش رو که با باباش داشتم تعریف کردم و در کمال تعجب گفت : خودم اینو میدونم و میدونم شما همون شخص هستید . با تعجب پرسیدم : شما از کجا میدونستید؟ خانم دکتر هم گفت : بابام همون موقع بهم گفته بود که با یه هیپوکلوبوس بالاخره برخورد کرده و اسم و فامیلتو هم بهم گفت و بازم بهم گفت که شما 14-15 سال دیگه برمیگردین به همین مطب و ادامه داد راستش من خیلی دلم میخواست جای مطبم رو عوض کنم ولی چون منتظر شما بودم همین جا موندم الانم تا دفترچتون و اسمتونو دیدم و علایم بیماریتونو گفتید فهمیدم همون ... (داش دیوونه) ی هیپو کلوبوس هستید . آقا ما رو بگی صورتمون یه متر کش اومد و کف کردیم . بعد خانوم دکتر با خواهش ازم خواست یه چند دقیقه بشینم تا باباش بیاد و منو ببینه ، راستش روم نشد بگم نه پس توی اتاق انتظار که از مرحمت یه دیوونه ی زنجیری بوی گ ... گرفته بود نشستیم تا آقای دکتر اومدن . تا منو دید بغلم کرد و گفت هیپو کلوبوس من چقدر بزرگ شدی؟؟؟ آقا صورت ما عین سوسک فاضلابی شده بود . خلاصه دکتر راضیم کرد که فردا با خودش و دخترش برم دانشگاه تا دخترش منو برای دانشجوهاش تشریح کنه شماره ی همراهمم گرفت. روز بعد همراهشون رفتم دانشگاه علوم پزشکی در ضمن تو راه برام یه شیر و یه تی تاپم خریدن .خلاصه کلی دانشجو دورمون جمع شدن هی روح و روانمون رو تشریح کردن و هی سوالای جور واجور احمقانه ازم پرسیدن . مثلا آیا تا به حال موقعی که نور ماه بهت خورده احساس کردی که یه گرگنمایی؟ منم الکی گفتم : من یه گرگنمای بی آزار و اجتماعی ام و نیازی به نور ماه ندارم از جوابم دکتر به هیجان اومد و دانشجو ها هم کلی ذوق کردن . یا ازم پرسیدن فکر میکنی بنونی یه هندونه رو درسته قورت بدی ؟ منم گفتم کم تر از دو تا باهم قورت دادن لوزه هامو اذیت میکنه . خلاصه قبل از اینکه صحبتاشون تموم بشه دیدم دکتر یه سری برگه ی خیلی کوچیک بین همه دانشجوهاش پخش کرد . وقتی به سوالات همه ی اون احمقها جواب دادم یه دفعه شیطون رفت تو جلدم و واسه بهم ریختن کلاسشون بی مقدمه صدای خروس از خودم در آوردم که یه دفعه دیدم  همه برای دکتر و دخترش شروع کردن به کف زدن . بعد هم دونه دونه دانشجوها شروع کردن باهام عکس گرفتن . و در آخر هم یه عکس دسته جمعی باهام گرفتن . میدونید جالب کجا بود ؟ اینجا که در حین عکس گرفتن تونستم یکی از اون برگه ها که دست دانشجوها بودو بخونم روش نوشته بود در آخر بحث این بیمار از خودش صدای یه حیوون در میاره . در ضمن بهم گفتن مرضم دارو نداره .

یعنی شاهین خدا از اون سر کچلت نگذره ببین به چه روزی مارو انداختی کچل بدبخت