دوستای گلم اینا اعترافای منه (داش دیوونه) آخریش شاید خنده دار نباشه پس میذارمش توی ادامه مطلب تا اگه کسی فقط خوش کرده بخنده آخریشو نخونه .

 

اعتراف می کنم وقتی بچه بودم هر وقت با داداشم دعوام میشد  می رفتم رو یه برگه کاغذ مینوشتم خاک بر سر جنها و روحهای کثافت بعد اسم داداشمو روش مینوشتم مینداختم تو زیر زمین خونمون  تا جنها و روحها بخونن و عصبانی بشن و حساب داداشمو برسن .

 

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم و از ننه بابام کتک میخوردم میرفتم روی یه کاغذ یه داستان کوتاه مینوشتم و توی اون داستان کوتاه خودمو در نقش یه قهرمان جا میدادم که همش ننه و باباشو کتک میزنه  البته یه بار دست نوشته های با ارازشم رو ننم پیدا کرد و به جای هر داستانش یه فصل کتکم زد . ولی وقتی بابام فهمید دلش برام سوخت و گفت برو گمشو تو ارزش کتک خوردن نداری ولی تا سه ماه بهم پول تو جیبی نداد .

 

اعتراف میکنم برای اولین بار در سن سیزده سالگی عاشق یه هنرپیشه ی خانم در یه فیلم روسی شدم و هر شب دعا میکردم خدا ما رو به هم برسونه .

 

 

اعتراف میکنم در سن 12 سالگی تو سر پسر داییم که یه سال از من کوچکتر بود جا انداخته بودم که من یه پلیس مخفی باهوشم و همیشه 10-20 تا محافظ شخصی منو محافظت میکنن . اما یه بار که جلوی چشمش دو تا پسر دیگه تا می خوردم کتکم زدن و محافظان شخصیم دخالت نکردن معلوم شد که دروغ می گم ولی کم نیاوردم رفتم همینو به دختر عموم که همسن خودمه گفتم و اونم باور کرد و باز اعتراف میکنم  هفته ای 20 تومن بهم پول میداد تا به محافظان شخصیم بگم از اونم محافظت کنن .

 

 

اعتراف میکنم همین حالا میدونم یکی از خواننده های وبلاگم که واسم پیغام میذاره یکی از بستگان دورمه و منم خوب میدونم کیه ولی به روش نمیارم که فکر کنه خیلی باهوشه (خدایا چقدر من بدجنسم)

 

 

اعتراف می کنم  همون روز عقدم بعد از جاری شدن صیغه ی محرمیت رفتم یه تخته نرد خریدم و به خانمم گفتم بیا بشین تخته نرد یادت بدم و اون فقط تاس میریخت و من به جاش بازی میکردم تا یاد بگیره و مارس شدم (یعنی جوری باختم که دو تا باخت حساب شد)

 

 

اعتراف میکنم یه شرکتی منو به عنوان مدیرش استخدام کرد و من به جای کار کردن و کار کشیدن از کارمندها اینقدر کار مندها رو سر کار میذاشتم و هی میرفتم سر میزشون و بهشون میگفتم جک جدید و شنیدید و هی جک براشون میگفتم که خود کارمندا و حتی آبدار چی یه نامه بلند بالا برای هیئت مدیره نوشتن و توش توضیح دادن که بنده مدام مزاحم وقتشون میشم و اجازه نمیدم کارشونو بکنن و باعث اخراجم شدن .

 

اعتراف می کنم که پسرچهار سالم به جای اینکه بهم احترام بذاره و پاشو جلوم دراز نکنه بهم میگه دامبول (دلقک دربار در سریال قهوه ی تلخ) و مرتب بهم میگه حوصله ی همایونیمان سر رفت یه کاری بکن که ما خوشمان بیاید .

 

 

اعتراف میکنم که در زمان دانشجویی ام یه بار که استادمون دیر کرده بود رفتم بالا و داشتم مسخره اش میکردم و بچه ها می خندیدن ولی یهو متوجه شدم هرچی حرف بامزه میزنم دیگه کسی نمی خنده خوب که دقت کردم دیدم استادمون بین بچه ها نشسته و داره نگاهم میکنه (البته اون درس رو با 9.5 افتادم )

 

 

اعتراف میکنم زمان دانشجویی ام یه بار با یکی از دخترهای کلاسمون حرفم شد به دختره گفتم کاری نکن که بعدا بد جور حالتو بگیرم  دختره هم بهم گفت کاری نکن که همین حالا حالتو بگیرم و من هم گفتم مثلا می خوای چه غلطی بکنی اونم بستنی قیفی رو که داشت میخورد مالید تو صورتم و من هم هیچ غلطی نتونستم بکنم .

 

 

 

 

دم همتون گرم با هر نظری که میدید چه خوب چه بد یه لبخند رو به من هدیه میکنید . لبخند رو از من دریغ نکنید .


اعتراف میکنم گاهی وقتی خیلی روزگارم سیاه میشه قبل از خواب به خدا میگم خدایا دیدی بچه ها وقتی زمین میخورن  گریه میکنن و به مامانشون میگن مامان بغل ، مامانشونم بغلشون میکنه و میبرتشون ؟ حالا خدایا منم زمین خوردم بی اونکه کسی ببینه گریه ام کرده ام میگن تو بی نهایت مهربان تر از مادری پس حالا خدایا بغل . بعد دستامو باز میکنم تا بغلم کنه و منو با خودش ببره ولی همیشه با همون دست باز خوابم میبره و خدا هم بغلم نمی کنه . (شایدم بغلم میکنه و من نمیفهمم اما به هر حال منو با خودش نمیبره )

خدایا اگه ناشکری کردم ببخش