آقا بیشوخی من زندگی عجیب و غریبی داشتم تو هر سوراخی سر کردم و از هر چیزی یه کمی بلدم یعنی کلا یه جوریم که اکثر دوستان نزدیک و صمیمیم در هر موردی باهام مشورت میکنن و ازم نظر میخوان . یه رفیقی هم داریم که توی دوران مجردیش هر روز بین دو تا چهار دفعه عاشق میشد (قابل توجه پسر واقعی) این دوستمون اصالتا بچه ی همدانه ولی به خاطر شغل پدرش توی یه دهی به نام کودیان از توابع استان فارس به دنیا اومده .این مردتیکه یه عادت افتضاحی که تو حرف زدن داره اینه که اصلا از جملات خواهشی استفاده نمیکنه و کلا جملاتش امریه .مثلا اگه تو خیابون از یکی خودکار بخواد عوض اینکه بگه آقا عذر میخوام میشه چند لحظه خودکارتونو قرض بگیرم میگه :هوی اون خودکارتو بده به من ببینم .نوع صداش هم خیلی جالبه از بچگی مثه آدم آهنی حرف میزد حالا اون جمله ی بالا رو دوباره مینویسم و شما اونو با صدای آدم آهنی ولی تند تند برای خودتون بخونید .(هوی اون خودکارتو بده به من ببینم). یه روز این رفیقمون اومد دم در خونه ی  ما و گفت : هوی فلانی (داش دیوونه) من دوباره عاشق شدم . (تو ذهنتون تا از قولش چیزی مینویسم صدای آدم آهنی رو مجسم کنید)منم گفتم خوب به درک کجای دلم بذارمت ؟ گفت : جدی میگم !تو الان میای و منو راهنمایی میکنی . بهش گفتم : ارواح خاک مردهات بیخیال ما شو ، آقا ما نه مشاور عشقی هستیم نه اصلا میفهمیم تو سر یه دختر چی میگذره . گفت : یالا حالا باید بیای حرف بزنیم (صدای آدم آهنی یادتون نره). بهش گفتم : د آخه سگ صورت تو گور داری که کفن داشته باشی؟ نه پول داری نه خانوادت پول دارن نه شغل داری نه تیپ داری نه شعور داری نه قیافه داری نه ننت عقل درست حسابی داره نه برادر خواهرات آدم حسابت میکنن یتیمم که هستی هر دختری هم که تو عاشقش بشی اینقدر از نظر مردم کلاسش میاد پایین که دیگه سگم خواستگاریش نمیره ، د آخه تو غلط میکنی که عاشق بشی . سیامک (البته ما سفید مک صداش میکنیم) هم گفت : همینیه که هست ، تو الان راهنماییتو شروع میکنی . زود باش وقت ندارم .  منکه دیگه کلافه شده بودم پرسیدم دختره هم تو رو میخواد ؟ گفت : اونوقت به من میگی احمق معلومه که نه ! (آدم آهنی فراموش نشه) منم که دیگه کفری شده بودم برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم خوب پس تنها راهت اینه که بری خواستگاریش ، اونم گفت : خودم میدونستم فقط می خواستم یه فرصتی بهت بدم که نظرتو بگی .اما من یه مشکل گنده دارم هیچ کس حاضر نیست برام بره خواستگاری . یعنی فقط تو اون لحظات میخواستم از سرم بازش کنم گفتم طوری نیست خودت برو عین یه مرد به باباش بگو . البته اینو لحظاتی بعد فهمیدم که دختره کیه حالا بگید بابای دختره کیه ؟ یه راننده کامیون بد دهن و لات که اندازه یه تیم فوتبال با ذخیره و مربی پسر داشت و پسراش هم یکی از یکی لات تر و شر تر ، و فقط همین یه دونه دختر رو هم داشت . یه قدی داشت اندازه ی تیر برق وزنشم خداییش یه صد و پنجاه تایی بود . آقا راحتتون کنم من و سفیدمک رو هم هموزن شکمش نبودیم با اینکه خونشون شیش تا خونه از ما پایینتر بود صبح ها وقتی میرفت دستشویی از سمفونیی که اجرا میکرد ما از خواب میپریدیم  تا یادمه از سه تا زنش دوازده تا بچه داشت یازده تا پسر یه دختر . حالا تا اینجارو داشته باشید تا اینو بهتون بگم که این مکالمه ما درست در فاصله ی بیست متری آقا غوله داشت اتفاق می افتاد و این سفید مک احمق هم به من نگفته بود عاشق دختر بهمن غوله (البته من پشت سرش صداش می کردم به تو)  شده و الا غلط میکردم از سرم بازش کنم همونجا خودم خفه اش می کردم . آقا سرتونو درد نیارم . بهمن (به تو) غوله هم همون موقع داشت با کمک یه گردان از بچه هاش تریلیشو آچار کشی میکرد . سفید مک هم بدون هیچ حرفی ازم خدا حافظی کرد . همینطوری که داشتم نگاهش میکردم دیدم رفت طرف بهمن غوله و داره باهاش حرف میزنه ؟ از تعجب شاخ در آوردم سیامک چه صنمی میتونه با بهمن داشته باشه؟ یه چند ثانیه ای که گذشت دیدم بهمن یه کف گرگی زد تو صورت سیامک و سیامک هم یه سه چهار تا پشتک تو هوا زد و خورد زمین . بچه های بهمن غول هم هر کدوم از یه طرف ماشین اومدن بیرون و ریختن سر سفید مک بهمن هم همینطوری داشت فحشهای وصلتی به سیامک میداد . آقا ما هم دویدیم طرفشون باور کنید میدونستم دارم میرم بمیرم ولی نمیشد رفیقمو هم تنها بذارم . از اینجا به بعد چند تا صحنه مبهم یادمه کله ی گرد و گنده بهمن دو تا سیبیل گنده و یه دهن گشاد که داشت عربده میزد بعدا فهمیدم که با تالیور چرخ ماشین زده تو سرم . خلاصه وقتی چشمو باز کردم تو آمبولانس بودیم هم من هم سفید مک خلاصه بعدش شکایت و شکایت کشی شد و قاضی بهمن رو محکوم کرد و بهش گفت طرف حرف بدی بهت نزده اومده خواستگاری اون موقع یادمه یه دیه ی عجیب غریب برای جراحات سیامک گذاشتن سر دوش بهمن و یه دیه جزئی هم واسه ی من که من همون موقع رضایت دادم .خلاصه آقا چشمتون روز بد نبینه بهمن هر روز افتاده بود دنبال سیامک واسه رضایت . اما آخر سر سیامک بهش گفته بود دخترتو بهم بده تا بهت رضایت بدم .و الان هم همون دختر همسرشه . فقط جالبه اینو بهتون بگم بعدا ازش سوال کردم تو اولین لحظه چی به بهمن گفتی ؟ گفت : خیلی منطقی بهش گفتم سلام ببین من دخترتو میخوام بدش به من . البته خودش میگه قبل از اینکه کف گرگی رو بخوره از باد نفس بهمن به هوا پرتاب شده . (که البته منطقی نیست . چیه طرف دستگاه شبیه ساز طوفان تو دماغشه؟)

 

یه خاطره ی کوتاه دیگه هم براتون بگم

یه رفیق دارم اسمش کیوانه (کی ؟+ وان=یک)منم صداش می کنم -حالا تو- (کی ؟ حالا – وان ! تو ! تری ! فور! فایو! و ...) آقا این کیوان ما هفته ای سه بار تصادف میکنه و همیشه هم از دید اون دیگران مقصرن و توی این مملکت فرهنگ رانندگی نیست و همه ی افرادی که ماشین دارن گله هاشونو فروختن و اومدن ماشین خریدن و ...

 

دربین صدها تصادفی که این آقا داشت دو تاش عجیب بود یکیشون با یه پیکان از بین دو تا درخت که فاصلشون با هم نیم متر هم نمیشه عبور میکنه و میره توی یه سوپر مارکت و به قول خودش و صاحب سوپری بعد از اینکه از ماشینشون توی مغازه ی بابا پیاده میشه اولین چیزی که میگه اینه : بی زحمت یه پاکت وینستون بده !!!!

 یه بارم داشتن تو خیابون فیلم برداری میکردن واسه ی یه فیلم یکی از این ماشینهای قدیمی مربوط به زمانی که هیتلر هنوز گروهبان بوده گذاشته بودن که آقا صاف میره وسطش ؟ خودش میگه تا پیاده شدم تمام عوامل فیلم چنان شوکه شده بودن که کسی به من توجه نمیکرد و داشتن خسارت ماشینو برآورد میکردن . ایشون هم هی می پرسیده آقا کار گردان کیه ؟ تا بهش میگن اون آقاست ایشون هم خیلی شیک میره جلو میپرسه حالا منم

تو  فیلم هستم یا نه ؟

 

منتظر نظراتتون هستم .

مخلص تک به تک شما خواهر برادرای گلم داش دیوونه