خوب حالا که دوستان گویا خاطرات منو پسندیدن و بعضی ها هم در خواست دادن چشم بازم از خاطرات داش دیوونه بشنوید .

 

 

آقا ما یه دختر عمو داریم که خواهر شیری ما هم هست  البته اون به من میگه برادر پلاستیکی  و از من سه روز بزرگتره (فقط خدا میدونه برای این سه روز چقدر از من بیگاری کشیده اونقدری که فرعون از برده هایی که براش هرم رو ساختن بیگاری نکشیده) این خانم با اینکه تحصیلات خیلی بالایی داره و توی آلمان تحصیلات تکمیلیش رو گذرونده فوق العاده ترسو و خرافاتیه . یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید . حساب کنید دو میلیون سال پیش یه زن کولی بهش گفته بوده تو بدست شوهرت خفه میشی ایشون هنوز شوهر نکرده !!! یعنی بو ترشی لیته گرفته . خلاصه من و این دختر عموم خیلی از بچگی با هم جور بودیم یه جوری که از جیک و پیک هم خبر داشتیم . هنوزم که هنوزه رابطمون همینطوریه . اما تا یادم میاد یا در حال کتک زدن هم بودیم یا در حال نقشه کشیدن برای همدیگه . یکی دو سال پیش یه غده ی نا جور وسط کمرم شروع به رشد کردن کرد . (این دختر عموی ما فوق تخصص جراحی اطفاله و متخصص جراحی عمومی که توی خاطرات قبل عرض کردم) . میترا هم خودش کلی دنبال نمونه برداری و ... رفت و بهم گفت غده سرطانی نیست و باید خودش برام عملش کنه . خوب این رو تا ینجا داشته باشید تا برم سر بقیه قضیه .

تو همون شبهای قبل عمل یه شب داشت واسه ی خانومم تعریف میکرد که زمان دانشجوییش یه روز توی آلمان رفتن جلسه ی احضار ارواح و نمی دونم روح یکی اومده و بهش گفته دوست تو چند روز دیگه تصادف میکنه و یارو هم واقعا تصادف کرده . با شنیدن این حرف شیطون توی جلدم خزید و یه نقشه ی ملوس و تپل براش کشیدم . همون موقع بهش گفتم منم احضار روح بلدم . اونم گفت تو همه چی بلدی ولی تو هیچ کاری به اندازه گ ... خوری وارد نیستی . منم دیگه حرفی نزدم چون خوب میدونستم ده دقیقه ی دیگه میاد التماس که یالا بگو واقعا بلدی ؟ دقیقا همونطورم شد فقط عوض ده دقیقه دو دقیقه طول کشید . منم گفتم نه الکی گفتم اونم بیشتر پیله کرد که نه معلومه راست گفتی و حالا نمی خوای واسه ی من انجام بدی ، یه نیم ساعتی که التماس کرد بهش گفتم : آره راست گفتم . گفت یالا حالا یکی رو برامون احضار کن . منم گفتم الان نمی تونم فردا شب بیاین خونمون تا واست یه چند تا احضار کنم . هرچی خانمم (ستون پنجم) بهش گفت بابا این الکی میگه گفت نه راست میگه . فردای اونروز منم رفتم یه ضبط صوت که داشتم و آوردم و یکی از نوارامو خالی کردمو روی دقیقه بیستم شروع کردم به صدای خودمو  ضبط کردن  (سعی کردم صدامو تغییر بدم و مثه ارواح حرف بزنم)و به دور از چشم خانمم بردم جاسازش کردم تو کمد .   (دقت کنید بیست دقیقه ی اول نوار خالی بود ) . غروب که شد دیدم زنگ خونه رو میزنن چشمتون روز بد نبینه دیدم میترا با یه گله از دوستاش اومدن دم در خونه که بنده براشون روح بگیرم . خلاصه بعد از پذیرایی به میترا گفتم شما باید بشنید تا من برم تو اتاق تمرکز بگیرم . وقتی صداتون کردم بیاید داخل ، رفتم یه بار دیگه باطری های ضبطو عوض کردم که مطمئن باشم یهو وسط کار باطری ها کم نیارن و ضبطو روشن کردم و بهشون گفتم بیاین تو اتاق .از اینکه یه مشت دختر رو (که یا دکتر بودن یا پرستار) اسکول کرده بودم توی پوست خودم نمی گنجیدم . خلاصه همشونو مجبور کردم به صورت دایره ای بشینن و تمرکز کنن و چشماشونو ببندن و خودم شروع کردم به ورد های من درآوردی خوندن (مثلا گوقچ نوبچ مازوووووووووو ...)  و مرتب به ساعتم نگاه میکردم تا ببینم چقدر دیگه مونده صدای ضبط دربیاد . حدود هفده دقیقه که گذشت گفتم بچه ها اون اینجاست و میخواد باهاتون حرف بزنه خوب گوش کنید که ممکنه صداش خیلی ضیف باشه اونها هم مثه سگ گوشاشونو تیز کردن و منتظر شدن . یکدفعه صدای ضعیفی تو اتاق پخش شد . م م م م ی ی ی ی ت ت ت ت ر ر ر ا ا ا ا ا

م ی ت ر ر ر ر ر ر ر ر  اااااااا مــــــــــــن یه ج ن م  شوهر آیندت دا ررررره م ی ی ی ا ا ا ا د تو رو خ ...ف  ه - ک  ن  ه – اگه به خاستگاریش جواب رد بدی تو رو میکشه . م ی ی ی ک ک ک ش ش ش ه ه ه

با ید شله زرد بپزی بریزی رو سرت . تا بلا دور شه . ( با اینکه بهشون گفته بودم  باید چشماتونو ببندین همشون چشماشونو باز کرده بودن خداییش از ترس چشماشون اینقدر گشاد شده بود که از بین پلکهای همشون میشد یه توپ تخم مرغی رو راحت رد کنی ) سکوت تا حدود یه ده پونزده ثانیه ادامه پیدا کرد بعد دوباره صدا اومد م م م م ن ن ن ن  تو کمدم می خوام ب ی ی ی ا م م م بیرون ب ی ا کمک کن . به اینجا که رسید یهو همشون با هم جیغ کشیدنو از تو اتاق فرار کردن . منم دنبالشون دویدم البته نوار هنوز ادامه داشت ولی منم هی بهشون میگفتم نترسید نمیاد بیرون ولی کسی گوشش بدهکار نبود . خنده دار ترین صحنه برای من اونجا بود که پسرم که اون موقع یکسال و نیمش بود هم یه دفعه از خواب بیدار شد و دنبالشون میدوید و داد میزد و دست میزد فکر میکرد اینها دارن بازی میکنن . خانومم هم که تو آشپزخونه بود بیرون پرید و هاج و واج نگاهشون میکرد . ده ثانیه بیشتر طول نکشید که همشون شرشونو کم کردن . منم افتادم وسط پذیرایی و د بخند . هرچی خانمم گفت چی شده ؟ گفتم هیچ چی عوض روح جن احضار کردم . (چون اگه بهش میگفتم در عرض پنج ثانیه زنگ میزد به میترا همه چیزو بهش میگفت . (واسه همین بهش میگم ستون پنجم) . یه ساعت بعد میترا زنگ زد خونمون و اول یه ربع داشت واسه ی عیال بنده توضیح میداد که چی شده . بعدم گفت که من برم پای تلفن . سوالش این بود  داش دیوونه میشه از آقای جن (دقت کنید جن نه آقای جن .طفلک میخواست احترام رشوه بده) بپرسید شله زرد رو داغ داغ بریزم رو سرم یا بذارم خنک بشه . منم گفتم ازش که پرسیدم بهت اس ام اس میزنم . بعد دوباره یه ساعت می خندیدم . خیلی دلم میخواست بهش بگم باید داغ داغ بریزی رو سرت تا بتونم به کله ی ورم کردش بیشتر بخندم . ولی دلم نیومد و بهش اس ام اس دادم که باید ولرم باشه و قبلش منم باید یه وردی روش بخونم و تا خوندم باید سه کاسشو بریزی رو سرت  و نباید به هچ کسی هم که تو جلسه نبوده اینو بگی. ور در ضمن باید تو خونه ی خودمون باشه  (می خواستم حتما شاهد صحنه باشم) . خلاصه فرداش شله زرد تو خونه ی ما پخته شد و میترا شله زرد مالی شد . یعنی با این حرکت بزرگ گل گرفتم در دانشکده های علوم پزشکی آلمان . چند روز بعد هم من عمل کردم و بعد از مرخص شدنم اومدم خونه . میترا از بیرون  برام یه تشت آش رشته شیرازی (چون غذای مورد علاقه ی منه و بعد از عمل همش حالت تهوع داشتم و چیزی نمی تونستم بخورم) خریده بود و اومده بود عیادتم منم واقعا نمی تونستم از سر جام تکون بخورم . میترا داشت هی برام زبون درازی می کرد و زرزر میکرد ، منم برای اینکه کم نیارم بهش گفتم خفه شو اسکول تو دیگه حرف نزن که چند روز پیش بلایی که سرت آوردم قضیه اش این بود .  چون نمی تونستم بخندم (واسه بخیه هام ) داشتم ادای خندیدن رو در می آوردم که میترا اولش یه تف گنده کرد تو صورتم و از اتاق رفت بیرون بعد از چند ثانیه هم برگشت و تشت آش رشته رو ریخت تو صورتم . (البته خدا رو شکر ولرم بود) .

 

 

شاید این قضیه رو باور نکنید یا فکر کنید برای بامزه شدنش کمی پیاز داغشو اضافه کردم ولی همش عین حقیقت بود . خداییش اگه کسی بخواد از این میترای ابله نوبت بگیره دست کم دو ماه باید تو نوبت بمونه هزارتاتقدیر نامه از هزار جا داره . سطح معلوماتش تو همه چیز فوق العاده است ولی خرافاتیه .

 

تو رو خدا اگه خاطراتمو دوست ندارید بگید که ننویسم  چون یه میلیون خاطره ی بامزه بیشتر دارم یه بار می خواستم کتابشون کنم ولی خوب نشد . اگرهم واقعا دوست دارید بگید تا براتون بازم بنویسم .

دوستای عزیز که مرتب برام کامنت و پیغام میذارید خیلی ازتون ممنونم اینو بدونید که درسته وبلاگ رو من مینویسم ولی باطری و انرژی من واسه ی ادامه دادن شمایید . چه خوب میشه اگه هرکدومتون این وبلاگ رو به دوستاتون معرفی کنید تا صدای خندمون بلند تر بشه .

خاک پای تک تک شما هموطنان و دوستان عزیز داش دیوونه