بچه ها یه موقع این کارای من واستون بد آموزی نشه و بخواین این کارارو انجام بدین چون دیگه دوره ی این خل بازی ها گذشته ، زمان ما هیچ کدوم از این تفریحات شما نبود (نه کامپیوتر نه اینترنت نه بازی آنلاین نه سی تا شبکه تلویزیون و نه ...) مجبور بودیم یه کاری بکنیم دیگه .

زمانی که دانشجو بودم خیلی سر به سر استادهامون میذاشتم طوری شده بود که بعضی از استادا میفرستادن دنبالم تا اگه بین دوتا کلاس بیکارم برم سر کلاسشون تا به قول خودشون کلاس از خشکی در بیاد . بعضی از استادا هم چشم دیدنمو نداشتن . یکی از این استادها که چشم دیدنمو نداشت یه استادی بود خداییش با دو متر قد ، کچل ، یه جفت سیبیل که از این سر تا اون سرشون یک کیلومتر بود و تا زیر چونش اومده بود، همیشه هم چشماش قرمز بود (یه باردزدکی یه یادداشت گذاشتم رو میزش که استاد وقتی میری حموم شامپو بچه بزن که چشمات نسوزه) تا اول ترم اومد سر کلاس خلاصه شروع کرد که فکر نکنید من از این بچه سوسولام که شدم استاد ، نه من بچه نظام آبادم تو نظام آباد وقتی اسممو می آوردن سوراخ موش رهنش میشد یه میلیون تومن و از این حرفها (خیلی دلم میخواست واسش یه شیشکی ببندم اما جرات نکردم) . بچه ها هم همه ازش حساب میبردن .البته من گاه و بی گاه یه جوری که نفهمه کار منه حالشو میگرفتم . مثلا یه بار براش یه نامه نوشتم پست کردم دانشگاه که آره استاد یه پسری هست هر روز  سر راهم می ایسته وکتکم میزنه و خوراکی هامو میگیره چقدر بهت پول بدم میای می گیری میزنیش ؟ آخه شنیدم تو نظام آباد همه بهت میگفتن غول بچه و ... . البته نامه رو دادم پسر عمه ام که از بندر عباس براش پست کنه که بیشتر تو کف بمونه که کار کیه . (بنده خدا اونجا سرباز بود) .

اما با این کارا دلم خنک نمیشد . حالا شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا مگه چکارت کرده بود ؟ آقا ،این الکی گیر داده بود به ما –صاف بشین – پاتو صاف بذار – چرا دیر اومدی – چرا تا تعطیل میکنم تو اولین نفری که از کلاس میری بیرون – چرا همش مشکی میپوشی من میبینمت دپرس میشم- نمیدونم چرا تو رو میبینم لجم میگیره- و ... . آهان اینم بگم این مردتیکه تازه نامزد کرده بود و نامزدش هم دانشجوی همون کلاسی بود که من توش بودم . (فکر کنم از نامزدش شنیده بود که من از این بچه فضولها هستم میخواست جلوی اون هی منو کوچیک کنه که خلاصه وجهه کسب کنه) یه روز تو خونه دیدم یه موش تو زیر زمینمون افتاده تو تله موش اما بد بخت هنوز زنده بود و نمرده بود . یکدفعه ابلیس درونیمون از خواب بیدار شد و یه نقشه ی آس واسم کشید . آقا چشمتون روز بد نبینه آقا موشه رو گرفتمو گذاشتم تو قوطی و با خودم بردم دانشگاه و دادمش به جواد (معروف به نارنجک بسکه چاق و گرد بود) و بهش گفتم راس ساعت یازده (وسط کلاسش) در جعبه رو باز کن از تو پنجره بندازش تو کلاس (چون اردیبهشت بود همیشه پنجره کلاس باز بود) . خداییش هنوز یادمه درست همون موقع بهم گیر داده بود که چرا داری چرت میزنی (ایراد بنی اسرائیلی) که موش هم اومدن در محضر استاد . (حالا من انتظار داشتم دنبال موشه بدوه و بکشتش تا جلسه بعد بالای دیوار کلاس بنویسم میو نل –  اسم یه گربه ی گنده بود تو یه کارتون معروف – متشکریم) که تا چشم آقای لات نظام آباد افتاد به موشه یهو عین یه دختر دبستانی جیغ زد وای موش ، وای موش و از کلاس در رفت . دخترا هم پشت سرش از کلاس زدن بیرون .حسابشو بکنید یارو با اون هیبت از موش میترسید (قیافش عین پهلوانان نمی میرند بود) . خلاصه هیچی دیگه سر کلاسمون نیومد و یه چند جلسه مونده بود ترم تموم بشه یه استاد دیگه اومد سر کلاس و خودشم امتحان گرفت و منم اون درسو پاس کردم و الا مردتیکه الکی الکی انداخته بودم .

حالا یه خاطره ی کوتاه دیگه براتون بگم

آقا ما یه داداش داریم از ما کوچیکتره ولی قشنگ دو برابر منه

این یه عادت بدی داشت هرگز وقتی از بیرون می اومد با کلید درو باز نمی کرد فقط زنگ میزد تا یکی بیاد درو باز کنه .  یه بار که تو خونه تنها بودم دیدم زنگ زد (البته میدونستم خودشه چون ساعت برگشتنش از باشگاه بود) باز همون شیطان لعنتی رفت تو جلدم رفتم یه ملافه انداختم رو سرم و تو توالت قایم شدم . چون تا از بیرون می اومد میدوید سمت توالت . (هنوزم تا از سر کار میاد همین کارو میکنه) . وقتی دید کسی درو باز نمیکنه خودشون زحمت کشیدن و با کلید درو باز کردن . و وقتی اومدن برای فعل تخلیه منم با اون هیبت دنبالش کردم . یه چند قدم که دنبالش دویدم دیدم یه شی سخت خورد تو سرم و خون از کله ام فروان کرد . در حالی که داشتم زمین می افتادم داداشم یه جمله ای گفت که الان هر وقت یادم میافته از خنده روده بر میشم . خیلی جدی گفت : بمیر ای روح پلید . حالا میدونید اون شی سخت چی بود ؟ نانچیکو یی که با خودش برده بود باشگاه .

هنوز که هنوزه ننم اون ملافه ی خونی رو نگه داشته و هر وقت یکی میاد خونمون اونو نشونش میده و جریانو تعریف میکنه (البته با کلی پیاز داغ ) و آخرش میگه من که بچه بزرگ نمی کردم یه مشت توله سگ پرورش میدادم . بابامم تا یه کاری بر خلاف میلش میکنم میگه همون ضربه دیوونت کرد .

 

خدا کنه خوشتون اومده باشه خداییش چشمام داره از خستگی میزنه بیرون  ولی دلم نیومد بیاین تو وبلاگ و کم بخندین . اگه مایل بودین بگین تا بازم براتون بنویسم .

 

کوچیک تک تک شما (مخصوصا اونایی که با نظراتشون هم شارژم میکنن و هم راهنماییم میکنن - مردتیکه مگه موبایلی که شارژ میشی- ) داش دیوونه