همونجور که تا حالا همتون فهمیدید بنده سه ماه یه بار از کار اخراج میشم . اما یه بارش خیلی با حال بود که واستون مینویسم .

یه بار عموم بهم زنگ زد و گفت ... (داش دیوونه) طبق معمول بی کاری ؟ و منم طبق معمول جواب دادم : بله . پرسید میری تو یه شرکت دکوراسیون داخلی کار کنی ؟ گفتم : دکوراسیون داخلی؟ عمو منو چه به این شغل اصلا تو این  یکی تجربه ندارم . عموم هم گفت : نداشته باشی. مهندس ... مدیر عامل اونجاست خودش راهت میندازه . بعدشم اضافه کرد فلانی نری اونجا رو هم به گ ... بکشی ها به خدا اگه شش ماه سر این کار بمونی هرچی بهت حقوق دادن سرجاش خودمم ماهی یه میلیون بهت جایزه میدم . گفتم باشه عمو ، چشم .

اما می دونید چیه ؟ من میخوام با این روز گار بسازم ولی روزگار باهام نمیسازه . شب قبل از این که برم اونجا خودمو دو ساعت نصیحت کردم : ببین ... (داش دیوونه) تو زن و بچه داری باید به فکر آیندت باشی و ... . آقا ما فرداش صبح ساعت 9.5 طبق قرار رفتیم اونجا  یه شرکت عریض و طویلی بود که نگو و نپرس . پرسون پرسون اتاق مدیر عامل رو پیدا کردیم .به منشی مدیر عامل که رسیدیم خودمونو معرفی کردیم اونم گفت شما برادرزاده ی مهندس ... هستید ؟ منم گفتم بله یارو منشی هم کلی بهمون احترام گذاشت و گفت بفرمایین تو اتاق الان خود آقای مدیر تشریف میارن . ما هم یه چند دقیقه ای نشسته بودیم که دیدیم یه آدم دراز با یه صورت دراز و چشمای ورقلمبیده اومد تو اتاق . بلند شدمو گفتم من ... (داش دیوونه) هستم برادر زاده ی مهندس ... وبعد دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم . دیدم یارو یه نگاه تحقیر آمیزی به دست درازم کرد و بدون اینکه بهم دست بده رفت گرفت نشست پشت میزش . سه ثانیه بعد هم منشیش واسش یه فنجون قهوه آورد . یارو بدون اینکه یه کلام حرف بزنه شروع کرد به خوندن و امضا کردن برگه هایی که جلوش بود . منم داشتم به چهره اش نگاه می کردم خداییش بدون شوخی صورتش شبیه این لکوموتیو های قدیمی بود اون دو تا چشمای ور قلنبیدش هم عین لامپای جلوی قطار بود . بعد از چند دقیقه بهم اشاره کرد که بیام جلوی میزش منم اطاعت امر کردمو جلوش ایستادم . بالاخره شروع به صحبت کردن کرد و گفت ببین من کار ندارم عموت کیه... آقا تا همینجارو گفت که منم از خنده منفجر شدم و محتویات تو بینیم ریخت تو قهوه اش (آخه سرما خورده بودم) بعدشم همونجوری خنده کنان بریده بریده گفتم نمیخواد بگی میدونم استخدام نشده اخراجم حالا بگید چی شد که خندیدم ؟ مردتیکه صداش هم جیغ جیغی بود حرف که میزد انگار یه قطار داشت تو تونل سوت میکشید .یعنی خداییش ترکیب اون صورت و صدا عین خود قطار بود . در لحظاتی که داشتم میومدم بیرون دیدم حیفه خودش از این موضوع خبر نداشته باشه . پس بهش گفتم مهندس چقدر شکل قطاری اون صداتو که دیگه نگو ...

هیچی خلاصه تا سه ماه بعد که دوباره کار پیدا کنم کنار خیابون سیگار میفروختم و هر روز مامورای شهرداری دنبالم میدویدن تا سیگارامو بگیرن . ولی به نظر خودم می ارزید. (طبق گفته ی عموم الان بین همکاراش همه بهش میگن مهندس لوکوموتیو) .

 

بذارید حالا که گرم کردم یه خاطره ی کوتاه دیگه هم واستون بگم .

 

یه مدت  خودم شرکت داشتم . دفتر بغلیمون هم ، دفتر یه مهندس خیلی چاق بود که بهش میگفتیم مهندس تاتانکا (به زبون سرخ پوستی یعنی بوفالو) . یه روز یه دفعه منشیمون اومد و گفت داره عقد میکنه و شوهرش بهش گفته نمی خواد که اون دیگه کار کنه . ما هم گفتیم باشه و اونم رفت .

 هنوز ده دقیقه نشده بود دیدم منشی تاتانکا اومد تو دفترمون و گفت میشه منو جای خانم ... استخدام کنید ؟ منم با تعجب پرسیدم : چرا ؟ شما که سر کار هستید و تو اون دفتر به خاطر تخصصتون حقوق بیشتری میگیرید (دختره نقشه کش بود) و ما اینجا فقط منشی ساده میخوایم . (نه راه راه) دیدم دختره هیچی نمیگه و هی اصرار میکنه . گفتم باشه اگه تاتانکا قبول کنه که شما بیاین پیش ما منم قبول میکنم . خلاصه تاتانکا هم زنگ زد به ما که موردی نداره و من اصلا اینو میخواستم اخراج کنم و پسر خودمو بیارم به جاش . آقا این یه علامت سوال گنده شده بود واسه ما که چرا این نمی خواست اونجا کار کنه . یه مدت که گذشت و منشیمون بود یه بار ویدا (خواهر میترا ) اومد دفترمون که بهم سر بزنه . تا این دختره رو دید شروع کرد به روبوسی و وااااااایییییییی تو کجا اینجا کجا و مژده جون کجاست و چی میکنه و ... خلاصه دو ریالیم افتاد این خواهر دوست صمیمیشه . منم بعد از چند دقیقه ویدا رو کشیدم تو اتاق و بهش گفتم ببین میتونی از زیر زبونشو بکشی که چرا میخواسته پیش تاتانکا کار نکنه ؟ اونم که خبره ی اینکارا . خلاصه گوشمو چسبوندم به دیوار (دیوار نبود پارتیشن بود) و دیدم ویدا به حرفش آورد و منم داشتم میشنیدم. خلاصه اول یه کم حرف زد و بعد گفت آره این مردتیکه تو دفتر هی نفخشو خالی میکرد (به صورت بی صدا نه صدادار)هر کس هم که می اومد تو دفترش چون فقط منو اون بودیم  تا بو رو حس میکرد با نفرت نگاه من میکرد . همه پیش خودشون می گفتن یارو مهندسه تحصصیل کرده ی آمریکاست کار اون که نیست حتما منشیشه. به خاطر همین فرار کردم . البته بعد ویدا بهم گفت میگه یارو خیلی بد اخلاق بوده ، منم تو دلم گفتم ارواح عمت خودم فهمیدم .

 

دوستان عزیز خواهر برادرای گلم محتاج نظراتتونم بگید ببینم بازم خاطره میخواید یا نه ؟ و چطور بود ؟ در ضمن خداییش تمام اینها عین واقعیته ها از خودم در نمیارم . چون من راستش خودم در زمینه ی ادبیات کلا حوزه ی کاریم یه چیز دیگه است و اصلا سوژه ی طنز زیاد تو ذهنم شکل نمیگیره .

مخلص تک به تکتون

داش دیوونه.