آخرین خواستگار میترا :

آقا این میترا (دختر عمو و خواهر شیری بنده ) یه خاطر خواه درست و حسابی داشت که به تعداد ستاره های آسمون هی دسته گل خرید و هی اومد خواستگاری و هی میترا بهش گفت نه و اون هی از رو نرفت بازم اومد هرچی همه بهش گفتن بابا میتی قبول کن دیگه خیلی میخوادت که اینهمه خودشو کوچیک میکنه . ولی جواب میترای ما یه کلمه بود . نه . آخر سر هم کل خانواده رو تهدید کرد که اگه یه بار دیگه این خواستگاره پاشو بذاره تو خونه اول خودشو میکشه بعد عمو و زن عموم رو (سوتیشو داشتید؟ بعد از مرگش اونا رو میکشه) یه شب عموم بهم گفت : عمو شما هم سن و سالید تو باش حرف بزن راضیش کن اصلا ببین چه مرگشه ؟ ما هم گفتیم چشم عمو . شبش هم اومدیم دنبال میترا که یعنی بریم شام بیرون با هم صحبت کنیم . خلاصه منو خانومم و میترا و پسرم شام رفتیم بیرون . (البته میترا حساب کرد ، حالا نیای کولی بازی دراری تو منو شام بردی بیرون؟ نه آقا تو مارو بردی بیرون ، بسکه وحشی و جو گیری کسی با تو باشه نمیتونه دست تو جیبش کنه . مگه مثه اون بار که دستتو پیچوندم ،بعد تو خونه تلافی کردی با پیچ گوشتی زدی تو بازوم، وحشی) خلاصه منم که حوصله حاشیه رفتن ندارم هنوز شام نیومده بود سر میز بهش گفتم : د چه مرگته ؟ پسره دو متر قده ، همکار خودنه ، خوشتیپه ،(البته این اوصاف رو از زن عموم شنیده بودم) وضع باباش و خودشم که خوبه ؟ نمیتونی بگی واسه مال بابام منو میخواد . سنتم که سن خر پیری شده ، اینم رد کنی که باید بشینی تو خونه تا موهات رنگ دندونات بشه ؟ بله رو بگو قال قضیه رو بکن دیگه . خانوم بنده هم که بیشتر طرفدار میتراست تا من گفت: چته دور برداشتی ؟ میگه نمیخوام به تو چه مربوطه ؟ وبین ما سکوت حکم فرما شد . شامو تو سکوت داشتیم میخوردیم که یه دفعه دیدم عموم و زن عموم و ویدا (خواهر میترا) و سعید (داداش میترا تازه از آلمان اومده بود سری به خانواده بزنه) اومدن رو میز بغلیمون و تا ما رو دیدن گفتن اِ اِ اِ اِ  شما هم اومدین این رستوران (یعنی آخر ضایع بازی ) فکر کنم تعقیبمون کرده بودن و انتظار داشتن ما فکر کنیم شانسی بوده که اونا هم اومدن اونجا . اونم جایی که ما رفته بودیم اینقدر پرته که تا صاحب رستوران دید ما چهار نفر رفتیم اونجا داشت ذوق مرگ میشد . یعنی دلم می خواست چنگالی که تو دستم بود بکنم تو شاهرگم از دست اونا ،حدود ده تا دوازده ثانیه بعد بابام و ننمو (ما به مامان میگیم ننه ) اون دو تا داداشای خل و چلم  اومدن تو بعد بابام به عموم با صدایی نیمه بلند میگه ماشینو گذاشتم پشت ماشینت و بعد تقریبا داد میزنه که ای وای چه شانسی شما هم اینجایین بعد دوباره روشو کرده به من و میترا و خانومم چه جالب شما هم که شانسی شانسی اینجایین . میترا هم گفت عمو جالبتر اینه که شما و زن عمو واسه اولین بار تو عمرتون اومدین رستوران .بابامم خیلی جدی گفت نه عمو جان ما یه بار هم که تازه عروسی کرده بودیم  رفته بودیم رستوران . بعد رفتن نشستن رو یه میز دیگه . منو خانومم داشتیم به هم نگاه میکردیم که میترا گفت : اگه روح بابا بزرگ هم اومد اینجا تعجب نکنید شانسی شانسی از اون دنیا اومده اینجا . هنوز حرف میترا تموم نشده بود که عمه ام و شوهر عمه ام همراه با خاله و شوهر خاله ی  میترا هم اومدن داخل ولی اونا دیگه اصلا ضایع بازی در نیاوردن و بدون اینکه با کسی حرفی بزنن رفتن نشستن روی صندلیاشون ،( البته ما هم می دونیم اونا تصادفی اونجا بودن چون اصلا ما رو ندیدن .) ما که شاممونو خوردیم عموم و سعید اومدن بالاسر میز ما و عموم به خانومم گفت عمو میشه تو یه دقیقه بشینی پیش زن عمو تا من یه چیزی به اینها بگم ؟ اونو پسرم هم رفتن نشستن رو میز بغلی (دم پسرم همیشه گشنه ام هم گرم نشست تمام کبابای اونا رو هم خورد) خلاصه عموم شروع کرد به نصیحت و در آخر به میترا گفت : ببین بابا همین طور که ما تصادفی اومدیم اینجا ممکنه آقای دکتر ... هم الان همینجوری تصادفی بیاد اینجا تورو خدا بشین یه ده دقیقه باهاش تنهایی حرف بزن اگه گفتی نه دیگه ما هم به ارواح خاک بابام اصرار نمیکنیم . میترا هم گفت : تصادفی میاد؟ عموم هم هول شد و رو به من کرد و گفت ... (داش دیوونه) مگه ما تصادفی نیومدیم ؟ شاید اونم بیاد و دستاشو جوری از هم باز کرد و منتظر تایید من بود که افلاطون هم نمیتونست با یه همچین منطقی کسی رو قانع کنه و اینطور فیگوری بگیره . منم مونده بودم چی بگم گفتم : آره میترا ببین اینها مثل بارون تصادفی اینجا باریدن ؟ اون بدبخت که مثه یه قطره است فقط میچکه . عموم هم تایید کرد آره دقیقا . میترا گفت ببین بابا  من با اون دسته بیل تنهایی حرف نمیزنم ... (داش دیوونه) و سعید هم باید بشینن کنارمون ، چندشم میشه باش یه جا تنها باشم . عموم گفت نه شاید بخواید ... که میترا حرفشو قطع کرد و گفت : بابا تا تصادفی این میزو چپ نکردم وسط رستوران برو بشین سر جات . (خداییش حالم از هر چیز میترا بهم بخوره عاشق این عصبانی شدنشم که تا استارت عصبی شدنو میزنه همه غلاف میکنن البته به غیر من . –میترا واسه هرکی لاتی واسه ما شکولاتی داش-) عمو هم گفت باشه ، باشه ، اصلا شما دوتا گ ... میخورید از سرجاتون بلند بشد و بعدم رفت نشست رو صندلیش و پسر منم نشوند رو پاش و باقی مونده ی کبابا رو هم با چنگال میذاشت دهنش . پسر ما هم هی بر میگشت نگاش میکرد و با لبخند فقط میبلعید . چند ثانیه که گذشت دیدم صورت میترا یه جوری که الان ممکنه چشماش بیاد بیرون .  یه دفعه سعید بهم گفت بخور داداش . پرسیدم چی رو ته مونده ی بشقاب هارو ؟ اونم گفت نه گ ... . عموتون برات سفارش دادن دلش میشکنه نخوری . با اینکه اون موقع اینقدر داغ کرده بودم که حال خنده نداشتم واسه ی خندوندن میترا جواب دادم ما شاممونو صرف کرده بودیم شما گویا مشغول خوردن بودید که بلندتون کردند بفرمایید تا داغه از دهن می افته اینجا بود که میترا زد زیر خنده با خنده ی میترا همه بدون اینکه بدونن جریان چیه الکی زدن زیر خنده . حتی اون عمه و شوهر عمه ام و خاله و شوهر خاله ی میترا که اون دور بودن و ما رو ندیده بودن . یه چند دقیقه ی بعد آقای دکتر دسته بیل (به قول میترا) همراه با مامان و بابای گرامیشون به صورت تصادفی وارد شدند وجالب تر اینکه مردتیکه تصادفا یه دسته گل قد یه قارچ هسته ای هم خریده بودن . خلاصه عمو جان راهنماییشون کرد سر میزی که ما بودیم و خودشو بابا مامان ایشون هم رفتن نشستن سر یه میز دیگه . (البته هیچوقت نفهمیدم صاحب رستورانه اونشب قلبش این همه خوشبختی رو تاب آورد یانه؟ ) القصه دسته بیل اومد نشست کنار میترا و گل رو گرفت سمتش ، میترا هم خیلی خشک گفت بذارش رو میز . اونم گذاشت و شروع کرد به حرف زدن (خدا شاهده صداش دقیقا مثه بلوتوث توی قهوه ی تلخ بود یا اگه اونو ندیدید مثه صدای دوبلر آلن دولن) منم شروع کردم با سعید درباره ی آلمان و فیزیک کوانتوم و قانون شرودینگر و از این چیزا حرف زدن که یارو راحت باشه . که یک دفعه متوجه شدم میترا دستاش دارن بد جور میلرزن با حرکت چشم به سعید  فهموندم که به دستای میترا نگاه کنه اونم متوجه که شد دیگه حرفش نیومد . خدا شاهده که انگار دنیا رو زده بودن تو سرم یه لحظه به خودم گفتم گور بابای همه بذار هرچی میخواد بشه ، بشه آقا این دختر شاید اصلا نمی خواد ازدواج کنه ! داشتم فکر می کردم چی رو بردارم بکوبم تو صورت آقای دسته بیل؟ که متوجه شدم میترا حرف یارو رو قطع کرد و با صدایی لرزان گفت : ببین دکتر ... این آقا رو میبینین که اینجاست ؟ دسته بیل هم نگاه من کرد و گفت بله !!! میترا ادامه داد این پسر عمومه تازه شیش ماهه از زندان اومده بیرون الانم واسه ی این اینجاست که قیافتو درست بشناسه اگه یه بار دیگه بیای خواستگاریم یا حتی فکرشو بکنی که این چیزایی رو که بهت گفتم به کسی بگی ازش میخوام با رودهات از سقف خونتون آویزونت کنه . یه لحظه نگاهم به نگاه میترا افتاد خداییش داشت التماس می کرد (میترا نگو نه نگاهت جلوم زانو زده بود و میگفت ارباب این کنیز بدبختتو نجات بده) آقا ما هم که کمی قیافمون به خاطر لرزیدن دستای میترا عصبی شده بود صدامونو کمی خشن کردیمو (من استاد تغییر صدا دادنم) به دکتر دسته بیل آروم گفتم : ببین صدا قشنگ میدونم الان خیلی بهت برخورده و دلت میخواد جلو  دختر مورد علاقه ات گرد و خاک کنی ولی یه ثانیه خوب گوش کن چی بهت میگم من از سقف خونه آویزونت نمی کنم یه شب که خوابی و داری خواب خوش میبینی احساس میکنی یه چیز سردی رو گردنته چشماتو که باز میکنی قیافه ی خوشگل منو میبینی که دارم با تیغه چاقو با گردنت بازی میکنم بعد یه جوراب میتپونم تو حلقت و سر تهت میکنم و از یه چنگک قصابی آویزونت میکنم  و شروع میکنم به زنده زنده پوستتو کندن . تا خود صبح هم ادامه اش میدم خبر بدم اینه که من دکتل (دکتر) نیستم بلد باشم آمپول بی هوشی بهت بزنم و بعدشم مثه ماست میرم خودمو معرفی میکنم و میرم رو چوبه . باور کن همونقدر که تو دوست داری میترای ما بهت بگه آره منم دلم میخواد حرفم باورت نشه . حالا با لب خندون میری پیش عموم و بهش میگی میترا گفته فکرامو بکنم بهت جواب میدم و بعدشم دیگه دور و برش آفتابی نمیشی . حله ؟ یا میخوای منو امتحان کنی ؟ ولی من بهت میگم مرد باشو منو امتحان کن .  یارو بدبخت دست پاچه شد و بلند شد که سعید بهش گفت لبخند دکتر لبخندو هرگز فراموش نکن .

یارو هم برا ابد دیگه پیداش نشد . ولی داش سعید ما از اون روز تا حالا صد بار از من پرسیده واسه چی حبس بودی؟ صد بارم جوابشو دادم بابا به پیر به پیغمبر من حبس نبودم من مال این حرفها نیستم . ولی احتمالا صد بار دیگه هم میپرسه .

 

پ ن 1:  میترا یادته چه آبرومو واست انداختم تو خطر؟ الان که داشتم اینو مینوشتم به خودم گفتم اگه یارو گذاشته بود کف دست عمو چـــــــــــــــــــی میشد ؟ بعد تو خاک بر سر بی لیاقت با من همش کل کل میکنی . الان دلم میخواد یه آب دهن اندازه ی یه بشقاب بندازم تو اون صورتت . در ضمن اگه من وقتی بچه بودم تمبرها تو دزدیدم  تو که هفته پیش دوازده رنگ روان نویسمو از تو کشو کارم هاپولی کردی ، دزد بی آبرو . فکر کردی به روت نیاوردم خرم ؟برو بذارشون سرجاشون میدونم کلید دفترو داری . والا به خدا جریان شهرکرد رفتنمونو مینویسم منتشر میکنم ها . خود دانی یه هفته وقت داری .

 

پ ن 2 : دوستای عزیز می دونم این جریان و خاطره مثه قبلیا زیاد خنده دار نبود . ولی امروز نمیدونم چرا همش این قضیه تو کلم افتاده بود که براتون بنویسم منم وقتی یه چیزی واسه نوشتن میره تو جلدم  دیگه نمیتونم هیچ چیز دیگه ای بنویسم . میدونم شاید باور کردن این موضوع که اینقدر خانواده ی ما تابلو عمل کردن براتون سخت باشه ولی حاضرم واسه تک تکتون قسم بخورم که هر چی نوشتم عین واقعیت بود . بی کم و کاست . اگه حال نکردید ببخشید و عفو کنید .

مخلص همتون داش دیوونه .