شعری از میترا (که درسن پانزده سالگی سروده مطالب داخل پرانتز از داش دیوونه است)

 

آه ! ای آسمان ، چه بی رحمانه از آن اوج به دید تحقیر مارا می نگری  (آه ! کوزت )

قسم به خدایی که تو هم در نظر او حقیری (وای میترا احساسات چندش آورتو کنترل کن)

روزی تو را با تمام ستارگانت به زیر میکشم (تو به  گور بابات خندیدی آرنولدم همچین غلطی نمی تونه بکنه تا چه برسه به تو نی ساندیس)

و مجبورت می کنم در زیر گامهایم طعم حقارت را بچشی  (آه ! قهرمان من حالا که 23 سال از اون روز می گذره فقط کفترای آسمون روت چلغوز کردن و تو هیچ غلطی نکردی .)

 

لازم به ذکر است بابای میترا برای سرودن این اراجیف برای دختر نی ساندیسش اول گوسفند کشت بعد کل فامیل را دعوت کرد تا میترا خانوم در حالی که شعرش را میخواند و آن دستان چندش آورش را باز می کند و تو حس میرود برایش (البته بیشتر واسه شام) کف بزنند . و بعد هم برایشان یک ست کامل لوازم صخره نوردی و کوه نوردی سوئیسی خردیدند .

 

حالا به تاریخ دقیقا سه روز قبل از سروده شدن این شعر مزخرف داش دیوونه یک شعر بلند سرود که فقط آخرشو واستون مینویسم

.

.

.

.

.

.

چون باد ه ی عشق باده ام شد

آتش به دل ترانه ام شد

چون باده ی عشق شعله ساز است

بر سوختنم  اراده ات شد

در دامن غم خدای دردم

ساقیست طبیب روح سردم

 چون نفت برای گرد سوزی

جانم به می است زنده هردم

بعد رفتم  اینو واسه بابام خوندم بعد از تموم شدنش بابام با دست اشاره کرد که از جلوی تلویزیون برم اونور و گفت : وای وای وای که حالم از چی شاعره بهم می خوره . ولی سه روز بعد اینقدر میترا رو ماچ کرد و قربون صدقش رفت که فکر کردم نظرش نسبت به شاعرا عوض شده  اما دیگه جرات نکردم بپرسم . البته یک هفته بعد فهمیدم نظرش عوض نشده چون یه روز یقیه منو گرفت بردم که آزمایش اعتیاد بدم و دلیلش این بود با اون شعری که گفتی بهت شکم برده معتاد شده باشی!!! حالا انتظار دارید من داش دیوونه نشم ؟ همینه آدم یه کم یه کم خل میشه . ولی در عوض الان کلی خواننده دارم که با خوندن این وبلاگ حال میکنن منم به همین راضیم قربون همتون . سوخت ما هم نظر شماست .