خواستگاری داش دیوونه

به قلم میترا

این بار سعی می کنم براتون بهتر بنویسم

ویدای ما یک دوست داشت که خیلی با هم صمیمی بودند ، البته یک نسبت دور فامیلی هم از طرف مادری با ما داشتند . این دوست ویدا چند بار در خانه ی ما داش دیوونه را دیده بود . نمی دانم چه طور می شود  که از ویدا آمار داش دیوونه را می گیرد و ویدا هم شک می کند که این خانم گلویش پیش داش دیوونه گیر کرده است . البته این داش دیوونه ی ما کلی خاطر خواه داشت ولی این دوست ویدا هم خیلی خانم بود هم خانواده ی درست حسابی داشت.آن زمان من خارج از ایران مشغول تحصیل بودم و یک شب ویدا به من زنگ زد و گفت : (فکر می کنم ... گلویش پیش داداش پلاستیکی ما گیر کرده ) در ابتدا برایم خبری عادی بود اما چند روز که گذشت یک فکر جالب به ذهنم رسید . داداش دیوونه شاید اگر زن بگیرد آدم شود . پس یک نقشه ریختم و به ویدا گفتم که زیر زبان دوستش را بکشد و اگر مطمئن شد که از داش دیوونه خوشش آمده نقشه ای را که ریخته بودم اجرا کند . وقتی ویدا مطمئن شد که دوستش نه یک دل بلکه صد دل عاشق داش دیوونه است نقشه  من را عملی کرد . وشروع کرد به رد و بدل کردن نامه بین دوستش و داش دیوونه . اما نامه های داش دیوونه را خودش می نوشت و روح داش دیوونه هم از این موضوع با خبر نبود . خلاصه کم کم به داش دیوونه هم فهماند که اگر مایل به ازدواج است این دوستش هم از او بدش نمی آید ولی اصلا قضیه نامه ها را به او نگفت . خلاصه همه چیز جور شد و در یک تابستان که من هم برای دید و بازدید به اصفهان برگشته بودم همگی به خواستگاری رفتیم . درست وسط خواستگاری بودیم که یکی از همسایه های دوست ویدا دم در خانه ی آنها آمد و گویا به پدر دوست ویدا گفته بود که همگی کلیدشان را در منزل جا گذاشته اند و این وقت شب قفل سازی پیدا نمی کنند که در را برایشان باز کند . او هم عذر خواهی کرده بود و گفته بود الان در منزل ما مراسم خواستگاری در حال انجام است و کمکی نمی تواند به آنها بکند . و وقتی برگشت جریان را برای ما هم گفت . قرار بود که ادامه ی بحث از سر گرفته شود . که داش دیوونه یک دفعه از جا پرید و از پدر دوست ویدا پرسید فامیل همسایه شما چیست ؟ او هم گفت فلانی . برادر دیوانه ما بدون این که از صاحب خانه اجازه بگیرد بلند شد و به دم در خانه رفت و چند بار فامیل مرد همسایه را صدا کرد تا او دوباره بالا آمد . از او پرسید خانه ی شما طبقه چندم است؟ همسایه هم گفت چهارم (و خانه ای که ما در آن بودیم طبقه ی ششم بود) . او هم بدون اینکه در نظر بگیرد برای چه در آن خانه است به آن مرد گفت می توانی یک ده دوازده متر طناب محکم کنفی پیدا کنی  ؟ و او را دنبال طناب فرستاد . در آن لحظه هم می خواستم اورا بکشم و هم خودم را و هم سخت ذهنم درگیر این مسئله شده بود که او با طناب چه طور می خواهد در را باز کند . همه از این حرکت او طوری شکه شده بودند که تا چند دقیقه بعد که آقای همسایه با طناب از راه رسید فقط به هم زل زده بودند . تا آقای همسایه از راه رسید ایشان هم بدون معطلی طناب را از او گرفتند و  آن را تست کردند و بعد یک سر آن را به صورت یک حلقه در آورد و به همه گفت یک سر آن را بگیرند و کم کم شلش کنند تا او خود را از  پنجره ی خانه ی آنها به پنجره ی خانه ی همسایه در طبقه ی چهارم برساند . هر چه همه به او گفتند بابا این کار خطرناک است و ممکن است سقوط کنی . مرغ یک پا داشت و ما همگی مجبور شدیم  با دستان لرزان و ذکر کنان و دعا کنان طناب را بگیریم البته به غیر از زن عموی بدبختم که فشارش افتاده بود و نشسته بود . خلاصه وقتی به دم پنجره آنها رسید از آن پایین داد زد آقای فلانی پنجره شما قفل است . اجازه می دهید شیشه را بشکنم ؟ او هم که آن چنان شرمنده شده بود که حاضر بود یک ماه در هتل بخوابد ولی این شرمندگی را تحمل نکند گفت : (هر جور صلاح می دانید .) به یک باره فشار طناب برای یک ثانیه شدید شد و بعد صدای خرد شدن شیشه بلند شد . برادر نادان ما جفت پا به داخل شیشه رفته بود !!! چند لحظه بعد هم خونین و مالین برگشت . شیشه یازده قسمت بدنش را پاره کرده بود . و اولین جمله ای که در مقابل چشمان از حدقه در آمده ما گفت این بود : (پس داخل این فیلمها چه طور داخل شیشه می پرند و طوریشان نمی شود ؟ ) و پدر دوست ویدا هم جواب داد آخر آنها پلاستیک شیشه مانند هستند نه شیشه . آن جلسه با خروج ما برای بخیه زدن داش دیوونه به اتمام رسید . و ویدا هم از ترسش همه ی جریان حقه ی ما را برایش تعریف کرد . اول چند روزی با من و ویدا قهر کرد اما دوباره خودش آمد و گفت یک قرار دیگر بگذارید تا کار را تمام کنیم . دفعه دوم تا پدر دوست ویدا او را دید از او پرسید : شما احیانا قبلا در آتش نشانی مشغول کار نبوده اید؟ او هم هرهر کنان دستی پشت کمر او زد و گفت : نه در آتش فشانی سابقه دارم . با این که همه منتظر بودیم با این دیوانه بازی به او جواب رد بدهند همه چیز عالی پیش رفت و هم اکنون آن دو دوست ویدا و داش دیوونه یک پسر چهار سال و نیمه دارند که از شیطنت دو بار دست بابایش را بسته است . حیف است چند تا از خرابکاری های این موجود تپل و شیطان را که فقط به سر من آورده برایتان ننویسم.

اول : فرو کردن لپ تاپ بنده در سینک پر از آپ ظرفشویی

دوم : پرتاپ مجسمه ی برنزی در تلویزیون ال سی دی منزل بنده

سوم : فرو کردن پیچ گوشتی در جای سی دی دستگاه صوتی بنده وشکستن آن

چهارم: کتک زدن و فحش دادن به تمام دوستان و همکارانم و ناقص کردن بچه تمام آنها حتی یک مورد استثنا هم وجود ندارد

پنجم : له کردن سه تا از گوشی های بنده در حین بازی انگری بردز

ششم : سوزاندن ده جای یک قالی دست بافت داخل پذیرایی

هفتم : اجبار هر روزه ی من به نشستن در یک کلبه سرخ پوستی با ارتفاع هفتاد سانت و سنگر گرفتن او پشت بالشها و تیر اندازی به یکدیگر  به مدت یک ساعت.

هشتم : با کله کوبیدن زیر چشم من و کبود شدن آن به مدت یک هفته.

نهم : لیته گفتن به من در هنگام عصبانیت و عمه جون جونم در هنگام احتیاج

دهم : این یکی خیلی جالب است  به من می گوید عمه تو شوهر نکن تا وقتی بزرگ شدم خودم با تو عروسی کنم وقتی به او می گویم نمی شود کسی با عمه اش ازدواج کند می گوید باشد پس خدمه ی منزل من شو .

ولی خدا شاهد است که گاهی بخاطر این که نمی توانم او را ببینم از قید مسافرت رفتن می گذرم چون به شدت به او وابسته ام .

می دانم من به خوبی داداش دیوونه نتوانستم بنویسم  ولی فکر کنم بد هم نبود . بود؟

 

 

سخن بزرگان : هر هر هر روانی عقب افتاده . متن هاشو که میخونم احساس میکنم دکترای ادبیات افغان داره . اما آشغال تو ده دقیقه همه ی این متنو تایپ کرد . اونم جلوی روی خودم . منم همه ی نون خامه ای هاشو تو همون ده دقیقه به درک واصل کردم چون یه کم که مینوشت بعد ریز ریز با اون صدای تیزش میخندید . آخر سر یه فیلم از این خنده های چندشش میگیرم میبرم نشون یه سیرک میدم و باهاشون قرار داد میبندمو میفرومش به سیرک . آقا اصلا من نمی دونم چطوره که این دخترکه ی نفهم روزی سه کیلو شیرنی میخوره و عین نی ساندیسه و من بد بخت الان که یه شش تا نون خامه ای خوردم فردا شیش کیلو چاق میشم هشت ماهم که رژیم بگیرم وزنم پایین نمی آد ؟

در ضمن 4 روز دیگه وقت داری روان نوییسام نیان جریان شهرکرد و مینویسم به خدا مینویسم میترا به این فکر کن که آدرس وبلاگو به سیمین تپل دهن لق دادم وقتی جریانو ببینه فردا تو بخش جراحی همه تا ببیننت عین سوسک چپ میشن و میخندن و دست و پا میزنن . جهت اطلاع خوانندگان عزیزم سیمین تپل دوست صمیمی میترا خله است که حد اقل 190 سانتی متر قد دارد و حدافل 200 کیلو میباشد و شوهرش هم شش ماه پس از عروسی فوت کرده (البته میگویند بر اثر تصادف بوده ولی من مطمئنم بدبخت خفه شده حتما سیمین تو خواب روش غلت زده طرف مرده و بعد سیمین برده انداختتش تو جاده تا ماشین از روش رد بشه و سه نشه ) حالا تخصص این خوک چیه؟ متخصص تغذیه !!!!!! فکرشو بکن بری تو مطب این دیو سپید و ببینی و بهت بگه عزیزم تو ده کیلو اضافه وزن داری باید رژیم بگیری !!!! صدای اونم مثه میترا تیزه . چندش . چیه ؟ سیمین تپل بهت بر خورد ؟ مگه من باهات شوخی دارم که با ماشین تند میای طرفم بعد میکوبی رو ترمز ؟ از چند روز دیگه خودتم سوژه ی این وبلاگی بد بخت خرافاتیه روانیه گامبو ، بچه ها این جمله ی هر روز  سیمین تپله سلام خسته نباشید به مادام بگید واسه فال قهوه اومدم . هر روزم یارو می تیغدش و بهش میگه فاردا (فردا) شو و ر (شوهر) می کنی .  ببین سیمین می دونم روان نویسامو پیش تو قایم کرده یا میاریشون یا بعد از جریان شهر کرد نوبت تو میشه ، تو که دیگه خیلی سوژه تر از میترایی . گفتم خود دانی

 

سخنی از بزرگتر از بزرگان : بچه ها این دیوونه می خواهد جریان را بنویسد و دنبال بهانه است . من می گویم بیا برویم تا برایت عین آن ها را بخرم ولی می گوید نه من همان ها را می خواهم . پس معلوم است کار کار خود اوست . بای

 

 

سخنی از بزرگتر از بزرگترین بزرگان : خوب خود دانید حالا هی لوس بازی درارید . سیمین بردار روان نویسا رو بیار .

 

دم همتون گرم (به غیر سیمین و میترا) که نوشته های چندش این مجسمه ی بلاهت رو تحمل کردید نظر یادتون نره .