البته متاسفانه من شاهد همه ی اینها نبودم بعضی هاشو شنیدم .

 

(پرونده ی ب . م . 332 سری )

چندین سال پیش ویدا (که اونموقع 7-8 سالش بوده ) سراسیمه میآد تو خونه و به میترا میگه آجی آجی چند تا از بچه ها تو کوچه دارن یه گربه رو کتک میزنن و میخوان آتیشش بزنن . میترا هم زود چادر سرش میکنه و یه چوب برمیداره و میره تو کوچه سراغ پسرا . (اینقدر هار بود که همه پسرا هم ازش میترسیدن) تا پسرا هم میبینن میترا داره میاد هرکدوم از یه طرف در میرن . میترا هم گربهه رو که با بند  دست و پاشو بسته بودن باز میکنه میخواد بغلش کنه ببره خونه بشورتش (چون روش نفت ریخته بودن) که آقا گربه هم یه پنجول خفن میکشه تو صورت میترا و در میره . (یعنی به نظر من گربهه حاضر بود آتیشش بزنن ولی واسش اوف داشت که به دست میترا نجات پیدا کنه)

 

(پرونده ی گ . ق . 252محرمانه)

کلاغها خبر آوردن وقتی میترا میره آلمان و واسه ی اولین بار میره خرید بکنه میبینه یه قوطی کنسرو خوشگل تو قفسه هاست اینم برش میداره که شب ببره بخوردش که داداشش (چون تو آلمان پیش داداشش زندگی میکرد) بهش میگه احمق این کنسرو غذای سگه نه آدم . (البته من فکر میکنم اون دزدکی خوردتش چون مثه سگ پاچه  ی همه رو میگیره)

 

(پرونده ی ل.ل 665 فوق محرمانه)

یه بار میترا یه توله سگ خریده بود و کلی هم بهش میرسید و اندازه ی دو برابر حقوق یه کار گر فقط برا شامپوش هزینه میکرد . آقا سگه هم واسه همه دم تکون میداد و خودشو لوس میکرد ولی تا میترا رو میدید بهش پارس میکرد و می خواست گازش بگیره .

 

(پرونده ی س.ش 981 خیلی محرمانه)

یه بار میترا دو تا بلبل خریده بود که خودش فکر میکرد اونا با صدای سوت زدنشون اسمشو صدا می کنن مثلا هی میگن (میتی ، میتی جون) یه روز عصر به دوستاش گفته بود بیان بلبلاشو ببینن منم ظهرش رفتم دو تاشونو آزاد کردم و به جاش دو تا جوجه پلاستکی گذاشتم تو قفس . فقط صورت کج و کله ی میترا رو تصور کنید .

 

(پرونده ی ح.خ 552 خیلی سری )

یه بار میترا میخواست بره تولد دوستش از این مجلسهای دخترونه که همه خودشونو با لباس و آریشگاه و مد میکشن و تا همو میبینن هی الکی به هم میگن وووووااااااااااااااااییییییییی چه ناز شدی و خودشونم باور میکنن. قبل از مهمونی میره یه 200 -300 هزار تومن میده موهاشو فر میکنه تا مامان بزرگ دوستش میبینتش بهش میگه میترا جان قربونت چقدر بهت میاد گوسفند شدی .

 

(پرونده ی م.چ 221 فوق سری)

یه بار میترا رو دعوت کردن شب شعر اونم کل ایل و طایفه رو جمع کرد و با خودش برد اونجا خلاصه اسم کلی آدمو میخونن و هی میرن شعراشونو میخونن ولی اصلا اسم میترا رو نمی خونن که بره بالا و احساسات چندششو  بروز بده ، خلاصه دیگه صورتشو تصور کنین . (البته دست های پنهان این حقیر در پشت پرده ی این موضوع نقش بسزایی داشت)

 

میگم کاشکی روی کیبوردم یه دکمه بود که تا میزدمش خودش مینوشت یه بار میترا از مخترعین در خواست دارم رسیدگی کنن .

در ضمن میترا هرچی درباره ی من بنویسی و ایمیل کنی من تو وبلاگم میذارم فقط حواست باشه کلی خواننده هامون نوجوونن و مطلبت بد آموزی نا جور نداشته باشه .

یه چیز دیگه تا قضیه شهرکرد چهل هشت ساعت دیگه مونده . هر چی خواستی هم بنویس دختر زاغه دختر چاقه من ترسی ندارم فقط فکرشو بکن فردای روزی که بنویسم تو بخش چه اتفاقی واست می افته در ضمن آدرس وبلاگو به دکتر تاجیک هم دادم ، خود دانی .

 

یه پیغامم واسه سیم سیم کپل تو  هم نمی خواد وبلاگ بزنی و سه سال وایسی تا بیننده هات بشن 50 تا چیزی تونستی بنویسی برام ایمیل کن همینجا میذارم واست .و در جواب اون دوبیتی ات که فرستاده بودی (البته فکر کنم مال باباطاهر بود)

 

که گفتت برو دست رستم ببند؟

نبندد مرا دست چرخ بلند

که من از گشاد کمان روز کین

بدوزم همی آسمان بر زمین

 

در ضمن کی گفته تو خیلی ماهی ؟ حتما اون میترا خله ؟ تو اگه ماه بودی به خاطر وزن زیادت حتما رو زمین سقوط میکردی و نسخه ی بشریت رو میپیچیدی . بله داداش . راستی امروز مادام واست تو استکان چی دید؟ نگفت کی وزن کم میکنی؟ و یه چیز دیگه من نیازی ندارم برم دوستامو بیارم خودم یه نفری پوست کله همتونو میکنم  . ودر آخر :

ماییم و نوای بینوایی

بسم ا... اگر حریف مایی

 

چاکر همتون داش دیوونه

نظر فراموش نشه رفیق