خوب دوستان عزیز کم کم داریم به روزهای اوج جنگ  من و میترا (خواهر شیری و دختر عمویم) نزدیک می شویم  و دیگر گویا راه برگشتی وجود ندارد . حتی صلح بان (ویدا خواهر میترا) هم نتوانست  کاری از پیش ببرد و وقتی او را تهدید به افشا گری کردم ، بی طرفی خود را در این جنگ اعلام نمود . هم اکنون قرار داد جنگ بین ما نوشته شده و پس از امضا ی طرفین احتمالا در بیست و چهار ساعت آینده  ضمن انتشار قرار داد جنگی ما خواهر و برادر کم عقل که در سن سی و هشت سالگی تصمیم گرفته ایم به دوران کودکیمان باز گردیم رسما آغاز خواهد شد . از این به بعد به سفارش بجای یکی از خوانندگان وبلاگ داریا جان مطالب جنگی را در ادامه مطلب ثبت خواهم کرد تا اگر کسی مایل به خواندن این نبرد سهمگین نیست . مجبور به خواندن آن رزم نامه ها نباشد .ولی اگر با باز کردن ادامه مطلب مشکل داشتید (برای بعضی از دوستان که ممکن است از سیستم دایال آپ کانکت شوند) بگویید تا مثل قبل ادامه دهیم . البته برای باز شدن ادامه مطلب کمی صبر کنید تا صفحه کاملا لود شود .

پس هم اکنون به ادامه مطلب مراجعه کنید 


 

  

بنده در قبال حمله ی دد منشانه ی میترا خاطره ای را از سوسک شدن وی بدستان توانمند خویش برایتان باز گو خواهم کرد .

این خاطره به عنوان یک پیشدستی تاکتیکی در حمله است و چون روان نویس هایم را هاپولی نمود و اساسا انکار می نماید سرقت کار اوست پس همین الان خاطره ی شهر کرد را برایتان باز گو می کنم تا بداند بنده در این جنگ مصمم هستم .

تقریبا شانزده ساله بودیم که  ما و عموم اینها با هم تصمیم گرفتیم بریم شهر کرد بابام از یکی از دوستاش شنیده بود که یه جایی تو شهر کرد هست به اسم غار یخی (یا یه همچین اسمی که الان از اسمش خیلی مطمئن نیستم) و شنیده بود تابستونا خیلی باصفاست و از این صحبتها . اینو تا اینجا داشته باشید تا یه چیز دیگه ای براتون بگم . تو اون سن و سالها که بودیم میترا افتاده بود توی کتابهای احضار ارواح و از این چیزها و هی میخواست یه جوری نشون بده که یه مدیومه (مدیوم= واسطه ی ارتباط با ارواح) البته هنوزم که هنوزه از این چرت و پرتها می خونه و سخت بهشون معتقده . ما هم که اصلا به این مسائل اعتقاد نداشتیم . اما یه بار به سرم زد که شاید دونستن در باره ی این مسائل بتونه کمکم کنه که میترا رو سوسک کنم . پس یکی از کتاباشو برا یه مدت کش رفتم و خوندم و برگردوندم سر جاش .و در کل یه اطلاعاتی بدست آوردم . از اونطرف هم اینو بدونید که میترا خیلی سعی می کرد من از این کتابها بخونم تا بتونه باهام در این باره حرف بزنه و منم همش مسخره اش می کردم . خلاصه وقتی رسیدیم غار یخی دیدیم واقعا جای باصفاییه . از وسط یک کوه که بدست آب تراشیده شده بود آب برفهای در حال ذوب شدن جاری بود . و یه عده هم از عشایر کوچ نشین اون اطراف چادر زده بودن  . پیاده که شدیم دو تا داداشای ما و سعید (پسرعموم) تفنک بادی به دست رفتن سراغ گنجیشکها البته سعید شیش جور تفنگ بادی داشت که همیشه هر جا میرفتیم  همشونو می آورد . ننه باباهامون هم که قالی پهن کردن زیر درختها و ویدا هم که کوچیک بود و از همه چیز حتی مورچه هم میترسید چسبیده بود به بابام و باباش . ماهم که نه خوشمون از گنجیشک زدن میومد و نه حال کتک کاری با داداشامونو داشتیم گفتیم بریم تو این رودخونه (البته آبش خیلی کم بود تا یه کم بالای مچ پامون میرسید ) و از بین این کوه رد بشیم ببینیم تهش کجاست . که میترا عین کنه چسبید به ما که منم میام منم بهش گفتم تو غلط میکنی بیای من پسرم و تو دختری نمیشه دنبال من بیای . کم کم کارمون داشت به کتک کاری میرسید که بابام عین همیشه گفت اصلا تو هم غلط میکنی بری یا میترا هم میاد یا تو هم نمیری . ننمون هم از ترس اینکه وقتی از جلو چشمشون دور بشیم نگیرم بزنمش گفت : خواهرته شما باهم شیر خوردین و ... خلاصه میترا کنه شد . البته دعواهای ما همیشه سه دقیقه ایه اگه کتککاری کردیم که کردیم اگه نه سه دقیقه بعد یادمون میره . (باورتون میشه الان که دیگه داریم نزدیک به چهل سالگی هم میشیم همین بساطه؟) خلاصه یه دقیقه بعد دم رودخونه بودیم .من بدبخت چون بابام معلم بود و سالی یه جفت کفش می تونست واسم بخره کفشهامو در آوردمو بنداشو به هم گره زدم و انداختم دور گردنم ولی میترا با همون کفشهای کوهنوردیش وارد آب شد . آب نه بگو یخ روان واقعا اینقدر سرد بود که در عرض دو دقیقه دیگه پاهامو حس نمیکردم . ولی جرات نداشتم برگردم که پایه خنده ی میترا بشم . توی مسیر هی میترا داشت از روح و قدرت مدیومی و از این صحبتها بلغور می کرد و منم واسه اینکه می دونستم اگه حرف بزنم صدام از شدت سرما میلرزه ساکت بودم که یه دفعه یه نقشه ی پلیدی اومد تو سرم که بترسونمش و اون فرار کنه و منم به واسطه ی اون بتونم از سرمای آب در برم . (البته میتی واسه اینکه زمین نخوره  در تمام طول مسیر دست منو گرفته بود ) یکدفعه بهش گفتم میترا فکر کنم تو راست میگی مدیومی چون منم دارم یه صدا هایی از غیب میشنوم . (حالا با صدای لرزون از سرمای آب) میترا خشکش زد و گفت چه صدایی ؟ چی میگه ؟ منم سریع دستشو ول کردم (که بتونه در بره) همونطور لرزون گفتم میگه  که روح مقدسه آبه (اینو از تو این فیلمهای سرخ پوستی شنیده بودم) و بعد گفتم : آه ! ای روح مقدس آب بگو میشنوم . ولی میترا در نرفت و بر و بر منو نگاه میکرد . خلاصه یه چند بار اینو که گفتم میترا هم گفت آره! آره منم یه چیزای مبهمی میشنوم .خوب گوش کن ببین چی میگه . ( به خودم گفتم دختره ی پررو میخواد کم نیاره زر میزنه) بعد با زانو خودمو انداختم تو آب ولی واقعا از کرختی این کارو کردم . و همونطور لرزون لرزون گفتم : نه ! ای روح مقدس نمی تونم خواهرمو برای تو خفه کنم . خواهش میکنم . (تو دلم میگفتم میترا تو رو خدا فرار کن) نه به تو التماس میکنم . میترا هم گفت: ای روح من و برادرمو ببخش . (منم تو دلم میگفتم ای روح یه بخاری از خودت نشون بده که این در بره یخ زدم) ولی باز میترا دستاشو باز کرده بود و دور خودش می چرخید و هی می گفت ای روح ما رو ببخش  (البته نمی دونم چرا باید ما رو می بخشید ) گفتم : ای روح او الان فرار خواهد کرد و به دستور تو همسر خوان این ایل کوچ نشین خواهد شد و هر دو سوگند می خوریم هر گز به کسی چیزی نخواهیم گفت و جای تو را به دیگران نشان نمی دهیم (خدایا من چقدر رذلم و خوشحال) . بعد یه دفعه گفتم . متشکریم ما به وعده ی خود وفا میکنیم . (چون دیگه زانو هامم یخ زده بود و میخواستم فقط در برم والا کلی میشد سوژه اش کنم) بعد داد زدم میترا در رو میترا هم عین غاز بدو بدو میکرد و می رفت )وقتی از آب خارج شدیم  خداییش پاهام کبود شده بودند . و نای حرف زدن نداشتم . اما میترا یه یه ساعت که نشستیم  به عموم گفت بابا من می خوام همسر خوان این عشایر اینجا بشم . آقا همه از خنده منفجر شدن . که یهو میترا با عصبانیت داد زد شوخی نمی کنم نخندید . آقا صورت همه یه متر کش اومد . یهو همه به طرف من برگشتن و گفتن کره خر دوباره چکارش کردی ؟ منم خیلی مظلومانه گفتم هیچ چی . دوباره همه ازش پرسیدن این ... (داش دیوونه) دوباره چطور رفت رو مخت ؟ میترا هم چون به روح مقدس آب قول داده بود حرفی نزنه گفت هیچی حرفی نزد . من فقط خودم میدونم این سر نوشت منه . خلاصه همون موقع همه از ترس اینکه میترا خل شده بساطو جمع کردن و راهی اصفهان شدیم . و میترا به مدت هشت ماه تحت درمان روانپزشک بود . هرچی بعدا بهش گفتم الکی گفتم قسم میخورد که نه راست گفتی  من خودمم صداشو میشنیدم ولی واسه من مبهم بود. این قضیه کش اومد تا زمانی که میخواست بره آلمان (از ما انکار و از اون اصرار) دیگه کم کم داشت باورش می شد که  سوسکش کردم . تا اینکه تو آلمان میره یه جلسه ی احضار ارواح و اون یارو از قول یه روح بهش میگه تو اگه شوهر کنی  شوهرت خفت میکنه  و  این سر نوشتته چون پیمانتو با یکی شکستی . حالا اون یارو شارلاتان پیش خودش فکر کرده که این دختره حتما تا حالا با یکی بهم زده بذار اینو بگم که فکر کنه من چه خفنیم . این بدبخت ساده دلم با تنها کسی که یه سر و سری داشت همون روح مقدس آب بود دیگه مطمئن شد که من دارم بهش الکی میگم که دروغ گفتم . ( به خاطر همینم بود که  تو قضیه شله زرد میدونستم حرفمو باور میکنه که من بلدم روح بگیرم .) الانم که اینو بخونه  از این عصبانی نمیشه که چرا سوسک شدنشو تعریف کردم از این شاکیه که چرا عهدمو با روح مقدس آب شکستم . (چیه میتی جون من عهدمو شکستم تو که نشکستی بذار روح مقدس آب بیاد منو قورت بده ) و جالب اینکه بعد از هاپولی کردن روان نویسهام فکر میکرد من جرات نوشتن اینو ندارم نه به خاطر ترس از اون بلکه به خاطر ترس از روح مقدس آب : ))))))) . خلاصه بچه ها آدرس روح مقدس آب اینه شهر کرد – غار یخی یه سیصد جهار صد متر که رفتین تو آب صداش کنید میآد خواستگاریتون واسه خوان .

موفق باشید و روح مقدس آب الهی نخوردتون

داش دیوونه