دوستای خوبم اگه مایلید این مطلبو بخونید به ادامه مطلب برید قلب

در ضمن شرمنده ی محبتهای تک تک تون هستم که اینقدر خوب و بزرگوار و با محبت هستید . امیدوارم هر روز بتونم بهتون خنده رو هدیه بدم .


خوب بچه ها امروز می خوام از یکی از اتفاقات نادر زندگیمون یعنی همدست شدن من و میترا بر علیه دختر خالشون واستون بنویسم  . که البته از این نوع اتفاقات فقط چند بار در زندگی ما رخ داده بذارید دقیق بهتون بگم من چهار بار با میترا همدست شدم و میترا سه بار به من کمک کرده .

 

این میترای ما فوق گاهی العاده کم عقل میشه  یعنی یه جوری که آدم یه وقتهایی فکر میکنه میترای بی خیال عالم و آدم و باهوش و دخسر خل شده (دخسر = یه کم دختر یه کم پسر چون گاهی کاراش بیشتر شبیه شوفرهای کامیونه پس در اون لحظات من صداش میکنم دخسر ) یهویی مثلا شروع میکنه به حسودی کردن به  یه دختر دیگه یا لج به لج گذاشتن با دختر خاله و دختر دایی و خاله و زنداییش .(البته هیچوقت لج به لج دخترای فامیل پدری نمیذاره چون همه عین سگ هار ازش میترسن و هرچی بگه همه از ترس تاییدش میکنن البته اگه یکی جرات کنه یه کلمه بر علیه میترا حرف بزنه بابای بنده (عمو جانش) روده های اون شخص و کل خانوادشو می پیچه دور گردنشون) . حالا از یه طرف دیگه زن عموی بنده (مامان میترا) هم همین حسو نسبت به من داره و عموم (بابای میترا) رو هم مجبور می کنه همیشه همین وضع رو رعایت کنه . از دید زن عمو همیشه حق با منه و بقیه یه مشت آدم غیر قابل تحملن حالا اون بقیه هر کی که میخوان باشن حتی خود میترا حالا چرا؟ چون من بچگیام خیلی مریضی کشیدم (مثلا چند بار تب کردم) . خداییش تو این دنیا هم من از تنها کسی که حساب میبرم زن عمومه . این میترا یه دختر خاله داره که اونا هم وضع مالیشون خوبه (البته اصلا در ابعاد عموی من نیستن ولی وضعشون خیلی خوبه) . یه بار قبل از اینکه میترا واسه ادامه تحصیل بره خارج این دختر خالهه رفته بود دماغشو عمل کرده بود و بعد هی جلوی میترای ما پز داده بود و چون میدونست میترا از دست عموم جرات نمی کنه دست به دماغش بزنه (عموی من اون موقع ها عمل دماغ رو در حد عذر میخوام یه بی ن...موسیه ی آشکار میدونست) هی نشسته بود جلوی میترا که وای من چقدر ناز شدم و وای من از وقتی دماغم و عمل کردم گاز معده ام بو اودکلن میده و وای استادای مجردمون همینجوری وقتی منو میبینن زرت و زورت کف دانشگاه غش میکنن و چه میدونم رفتم کنسرت فلان خواننده و یارو ازم چشم بر نمیداشت و آخرش افتاد به پام که بذار من باهات ازدواج کنم و تو دبی بهم پیشنهاد کردن بیا مدل بشو و... از این خزعبلات . میترا هم که رفتن این راه براش غیر ممکن بود هی حرص خورده بود و حرص نوشیده بود . یه روز ظهر که رفتم خونه عموم اینها دیدم برخلاف همیشه میترا اصلا بیرون نیومد از زن عموم پرسیدم میتی خله کجاست؟ گفت سرش درد میکنه خوابیده تو اتاق . من در جا فهمیدم یه مرگ دیگشه چون میترا اگر در حال مرگم باشه تا برم تو خونشون واسه پروندن یکی دو تا متلک به من حتما خودشو نشون میده . منم در آن رفتم دم اتاقش و صداش کردم (چون دختره نمیشد همینطوری برم تو اتاق والا من شعور این کارا رو ندارم همیشه عین گاو میرم تو اتاق پسرا ) دیدم جواب داد برو گمشو حال تو یکی رو ندارم ها ! بهش گفتم دارم میام داخل به درک که حال منو نداری . ولی در قفل بود ! این بود که برگشتم پایین هنوز یه دو دقیقه نگذشته بود که دیدم خودش اومد پایین و گفت : پاشو بیا بالا تو اتاقم کارت دارم (البته منظور از اتاقی که ما میگیم خونشه چون خونه عموم پنج طبقه است و هر کدوم طبقه ی خودشونو دارن فقط در ورودی مجزا ندارن . ) منم دنبالش رفتم و اونم جریان دختر خالشو واسم گفت و بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن به عموم که چرا نمیذاره اونم دماغشو عمل کنه . منم موندم که این ابله چی داره میگه ؟ بهش گفتم تو اگه بری پیش هر دکتری بگی می خوام دماغمو عمل کنم فکر میکنه داری مسخره اش میکنی و با اردنگی از تو مطب میندازتت بیرون (خداییش دماغش یه ذره است ) . یهو سرم داد زد من نمی دونم ... (دختر خالش) باید جلوی من خورد بشه می فهمی ؟ ............... (اینجاها کلی فحش بود) و در آخر هم به من گفت بی خاصیت . منم بهش گفتم بذار تو یه عروسیی عزایی چیزی ببینمش سنگ رو یخش میکنم . حالا تو هم ول کن تا اون موقع . دیدم گفت نه ! پس فردا که میان اینجا باید تو هم بیای . گفتم بابا تو که می دونی نه اونا خوششون از من میاد نه من از اونا اگه من بیام شر میشه . (چون یه بار پسر همین خالش تو بچگی با سنگ زد تو سر ویدا و سرشو شکوند منم صورتشو کوبیدم تو دیوار و دندون و دماغشو شکستم و یه شر اساسی درست شد البته عموم و زن عموم کیف کردن و بابام تو خونه با کمر بند کبودم کرد) . دیدم میترا میگه نه باید پس فردا بیای . آقا منم اصلا دلم نمی خواست برم چون مطمئن بودم شر به پا میشه و ممکنه عمو و زن عموم از دستم شاکی بشن آخه اون موقع ها بیست و سه چهار سالم بود و یه کم با کلمه خجالت آشنا شده بودم . آقا خلاصه بد جور گیر افتاده بودم . خلاصه قبول کردم و برگشتم پایین میترا هم دوباره گرفت خوابید که بقیه حرصاشو بخوره . گرفتم کنار زن عموم نشستم و داشتم هی فکر میکردم چطور این دختره رو ضایع کنم که شر نشه ؟ اما چیزی به ذهنم نمیرسید ، چون می دونستم باید جوری این دختره رو له کنم از بدنه اش نشه یه آفتابه بسازن و الا میترا رضایت نمیده. خلاصه هی چند بار زن عموم ازم پرسید چته ؟ میترا چیزی بهت گفت نا راحتت کرد؟ منم هی گفتم نه . خلاصه عموم هم واسه خوردن ناهار اومد خونه . اونم یه کم گیر داد چته ؟ گفتم هیچی . بعد نصیحت کرد دیگه بزرگ شدین اینقدر با میترا دعوا نکنین زشته هر کس ببیندتون فکر میکنه خلین و ... . خلاصه دلمو زدم به دریا و گفتم عمو چرا نمیذاری میترا دماغشو عمل کنه ؟آقا چشمتون روز بد نبینه عموم در عرض دو ساعت با داد و قال و با صد تا دلیل و منطق از نظر خودش ثابت کرد که این کار یکی از بزرگترین فسادهای ممکنه است و بعدم ناهار نخورده زد بیرون . البته اینم بگم از دید عموم خیلی چیزها اعمال مفسدانه بود مثلا خوردن پیتزا در پیتزا فروشی (تو خونه عمل کمی بدی بود) ، فوتبال بازی کردن در زمین چمن  (تو کوچه بد نبود)، آدامس جویدن بعد از اینکه شیرینی آدامس تموم بشه ، دیدن سریال خاله زنکی ، طرفداری از تیم ملی فوتبال هر کشوری به جز ایران و آلمان (میدونم با نظرش در مورد فوتبال تو چمن متناقضه ولی همینیه که هست) ، گوش دادن به موسیقی با هدفون (مگر وقتی که خودش بگه) ، دیدن فیلم هندی ، رفتن دختر به سینما مگر اینکه دو تا مرد باهاش باشن و یه میلیون چیز دیگه که البته عمل جراحی زیبایی و فیلم هندی دیدن ام الفساد بودن . خلاصه تا عموم رفت زن عموم (که خداییش معدن هوشه و شرلوک هولمز نوچه اش محسوب میشه ) تا ته قضیه رو خوند و وقتی خواستم برم بهم گفت ...(داش دیوونه) پس فردا ... (خواهرش) میان خونمون تو هم بیا . گفتم زن عمو تو که میدونی اونا خوششون از من نمیاد یهو بد میشه . زن عمو هم گفت : به درک که خوششون نمی آد هر کی خوشش نمیاد خونه ی ما هم نیاد . آقا بال در آوردم زن عمو در لفافه اوکی رو بهم داده بود .حالا دیگه می تونستم تمام ظرفیت روانیمو رو کنم . باور کنید اینقدر خوشحال بودم که انگار تو قرعه کشی بانک ده تا بنز و صد تا خونه با هم برنده شده بودم . روز موعود یه من و نیم چسب زدم رو دماغم و رفتم خونه ی عموم . خوب دیگه از اینجا به بعدش باشه واسه ی فردا که بقیشو واستون بگم . (وای خدایا متشکرم که منو اینقدر دق دهنده آفریدی ).

خوب حالا یعنی فرداست :

آقا هیچی با یه دماغ یک کیلویی پر از چسب رفتم خونه ی عمو یه مشت آدم باکلاس دور هم نشسته بودن و داشتن باکلاس حرف میزدن و باکلاس میوه پوست میگرفتن و با کلاس میخوردن (یعنی مثلا مثه من یه خیار رو پوست نگرفته با دو تا گاز نمی خوردن یا اول شیش تا موز نمی خوردن و بعدم پوستشونو بمکن یا مثه من با چوب گیلاس دندوناشونو خلال نمیکردن یا مثه من پوست پرتقالو جلوی شعله کبریت نمیگرفتن و بچلونن تا گاز پوستش آتیش بگیره یا مثه من در حالی که سیب گاز میزدن تو خونه ی مردم ول نمی چرخیدنو به در و دیوار نگاه کنن – میترا از زحمت تو کم کردم) جالب این بود که دیدن دماغ من اصلا واسه ی عمو و زن عمو و میترا و ویدا سوال پرسشی خاصی ایجاد نکرد و دیگه این واسه من اینو ثابت کرد که اینها اصلا خودشون می خوان با این فامیلاشون بزنن به هم منو بهانه کردن . فقط تنها کسی که قند تو لوزالمعده اش آب شد میترا بود . تا نشستم میترا ازم پرسید وای ... (داش دیوونه) میگم  الان که بینیتو عمل کردی راحتی ؟ منم گفتم : آره خدا رو شکر دیگه برا رفتن تو پارکینگ خونه مجبور نیستم تو کوچه هی سر و ته کنم و صاف میرم تو خونه . آقا ما اینو گفتیم خانواده ی عموم منفجر شدن از خنده و خانواده ی خاله ی میترا تا بنا گوششون قرمز شد . منم بدون اینکه بخندم با تعجب نگاهشون کردم که یعنی نمیدونم اینها چرا دارن میخندن . جو که آرومتر شد دختر خاله ی میترا یعنی اومد تیکه بندازه گفت : البته شما واقعا نیاز داشتی و خودش تو کف این جمله ی حکیمانه اش بود که سریع گفتم آره اتفاقا شنیدم یکی از بستگانمون هم مرتب دماغش لای در اتاقش گیر میکرده اونم خودشو خلاص کرده . آقا ایندفعه انفجار خنده کل جمع و گرفت و فقط دختر خالهه و داداشش قرمز شدن . دوباره دختر خالهه اومد کم نیاره و گفت: ولی حیف شد می تونستید نقش مورچه خوار رو تو کارتون مورچه و مورچه خوار بگیرین . (یه هر هر مختصری ایجاد شد) . منم گفتم اتفاقا قبل از عمل برای مصاحبه رفتم اونجا ولی گفتن قصد ندارن نقش مورچه خوار رو بدن به کسی ولی دنبال یه موء نثش تو فامیل ما میگشتن تا نقش همسر مورچه خوار رو بازی کنه بهشون گفتم عمل کرده گفتن هر چقدر از اون دماغ افسانه ایش هم که باقی مونده باشه کار ما رو راه میندازه . آقا اینبار همه منفجر شدن به جز دختر خالهه . خلاصه بعد از این قسمت بزرگترا رفتن سراغ بحث خودشونو منم ویدا رو (عمدا میترا رو مخاطب قرار ندادم) گرفتم به حرف که وای از وقتی بینیمو عمل کردم دختر ملکه انگلستان عاشقم شده و سر در دانشگاهمون دخترا واسم یه پارچه چسبوندن که ای زیبا دماغ بیا چهار تامونو بگیر و بقیمونو صیغه کن و رفته بودم امارات عربی متحده موقع برگشتن دختر شیخ شارجه به پام آویزون شده بود و هی کفشمو ماچ میکرد و موقعی که هواپیما اوج گرفت پامو از پنجره کردم بیرون تکوندمش و تا با ماشین تو خیابون پارک میکنم دخترا میرن تو صندوق عقب ماشینم قایم میشن و یکیشونو دیروز دیدم تو صندوق عقب خفه شده بود و الان تو راه که میو مدم  همینطور فوج فوج دخترا داشتن تعقیبم میکردن و ... . حالا کل این تعریفها رو جوری بلند میگفتم که دختر خالهه بشنوه . خلاصه دیگه جیکش در نیومد . وقتی میخواستن برن و خدا حافظی کنن ، دختر خالهه که دیگه داشت از حرص خوردن می ترکید یه گوشه خلوت منو  به بهانه خداحافظی گیر انداخت و آروم گفت : خیلی پستی. منم آروم جواب دادم : خودم میدونم یه متر دماغ سابق (خداشاهده اشک تو چشماش جمع شد) . یعنی خدا ازت نگذره میترا که تو عمرم فقط دل یه نفرو شکوندم اونم واسه ی بازی حسودی بخیلی تو . دختره ی هار واسه من میشینه سیراب شیردون و پیاز میخوره اما باید حتما لج به لج بقیه دخترا سر عمل دماغشون بذاره ، آخه به ما چه ؟ وع  ع ع از این همه بد جنسی . دختره ی خنگ  فرداش برام یه تقدیر نامه چاپ کرده بود .

 

پ ن : در ضمن الان عموم دیگه دو روزی یه پیتزا تو پیتزا فروشی میخوره ، خودش شده طرفدار ایتالیا ، همش هدفون تو گوششه و ... چند ماه قبلم دیدم جلو آینه ایستاده هی میزنه زیر دماغ خودش بعدم گفت باید عملش کنم.

امیدوارم خوشتون اومده باشه منتظر نظرات تک تک شما خواهر برادرای گلم هستم .