دوستان اگه مایلید برای دیدن مطلب یا به مطالب اخیر در ستون سمت چپ برید یا به ادامه مطلب

امیدوارم دوست داشته باشید


آقا یه دوست داشتیم بیچاره خیلی زود (تو سن 22-23سالگی) دچار بیماری شیزوفرنی شد و توهم میزد بد جور . همش یکی رو میدید به اسم منوچهر (که داخل توهمش بود) مثلا یه بار که زنگ در خونه رو میزنه و داداشش در رو باز میکنه و بعداز ورود این دوستمون در رو میبنده . یهو داداششو میگیره زیر مشت و لگد که چی ؟ که تو در رو روی پای منوچهر بستی منوچهر پاش زخم شد . بچه ها هی بهش میگفتن بابا منوچهر کجا بود دیوونه این تو ذهنته اونم بهش بر میخورد و قهر میکرد و میرفت . ولی من همش یه جوری نشون میدادم که منم منوچهر رو میبینم . مثلا الکی با منوچهر دست میدادم (البته اکثرا دستمو طرف اشتباه دراز میکردم مثلا اگه منوچهر طرف راست بود من که نمیدیدمش طرف چپ دستمو دراز میکردم و اون دوستمون بهم می گفت اونطرفه و من درستش میکردم) . تا اینکه یه بار تو پارک با بچه ها نشسته بودیم و یکی از بچه ها هی داشت خالی میبست که آره نمی دونم عمه ام که هلنده عکس منو نشون یه دختره هلندی داده دختره عاشقم شده هر روز زنگ میزنه خونمون و یه ساعت قربون صدقه ام میره و ... . تو همین حین این دوست شیزوفرن ما یهو سر طرف داد زد که مگه کری ؟ جواب منوچهر رو بده . یارو هم گفت چی پرسید؟ دوست ماهم گفت منوچهر میگه تو که هلندی بلد نیستی چطوری با دختره حرف میزنی؟ یارو هم یکم شکه شد ولی خودشو زود جمع کرد و گفت نه دختره به خاطر من فارسی یاد گرفته . آقا ما هم یهو شیطون رفت تو جلدمون بهش گفتم چی ؟ مردتیکه حالا کارت به جایی رسیده که به منوچهر میگی پدر ... گ ؟ آقا این دوست شیزو فرنه ما هم بلند شد و افتاد رو طرف و د بزن .از همه جالب تر  اونجا بود که تو حین دعوا داد میزد منوچهر ولش کن تو پات درد میکنه خودم الان میکشمش . بقیه ی بچه ها هم از شدت خنده هر کدوم یه طرف ولو شده بودن و کسی جدا نمیکرد . الان فکر کنم یه پونزده سالی از اون قضیه میگذره هنوز آقای خالی بند با من حرف نمیزنه (خدایا من چه موجود ملوسیم )

 

حالا یه چیز دیگه :

آقا ما یه عمو  (بابای میترا) داریم وقتی داره حرف میزنه لحظه ای که گفت در ممالک اروپایی ... دیگه نباید نظر بدی و الا بعدش دعواست . یعنی اگه گفت در ممالک اروپایی مردم رو گوشاشون راه میرن تو حتما باید از اینکه اینجا مردم رو پاهاشون راه میرن به شدت ابراز تاسف کنی یا اینکه یه جنگ سه ماهه رو به جون بخری . البته این عموی ما هنوز که هنوزه یه پاش اروپا و کاناداست یه پاش ایران . آقا یه بار ما با یکی از دوستای این آقا حرفمون شد (اونم سر نارویی که به خود عموی ما زده بود) و جلوی عمومون بهش گفتیم حیف گاری که ببندن به تو ، یهو عموم زد تو سینه ام و گفت حرف دهنتو بفهم تو هنوز یه علف بچه ای ، ما هم تند گفتیم مردم در ممالک اروپایی کار به سن کسی ندارن نگاه میکنن حق با کیه ؟ (یعنی گفتم الان چه حرف دهن پرکنی بهش زدم) که اونم گفت : مردم در ممالک اروپایی ... ه میخورن با تو . (یعنی این جمله ای که مطمئنم کل فامیل یه عمره دلشون میخواد به خودش بگن)

 

حالا یه چیز دیگه :

آقا ما یه همکلاسی داشتیم اسمش علی بود فامیلش بابا (بدون شوخی خداییش ) آقا این خیلی شیطون بود یعنی تو یه حدی ها مثلا  نصف من . یه مدت کار این شده بود اینکه زنبورهایی که پشت شیشه بودن رو بگیره بکنه تو قوطی کبریت خالی بعد یهو قوطی رو بده دست یکی بگه ببین از تو جیب فلانی (یکی دیگه) چقدر مواد (مواد مخدر) در آوردم تا یارو هم با تعجب در جعبه رو باز میکرد زنبوره که عصبانی هم بود میومد بیرون اکثرا طرف رو نیش میزد و گاهی هم در میرفت و یارو با دیدن زنبور جا میخورد . اکثرا هم بعدش یه کتک اساسی میخورد ولی بازم ول نمیکرد . یه بار سر کلاس فیزیک این کارو با یکی از بچه ها کرد زنبوره هم در رفت صاف رفت زد پای چشم دبیر فیزیک بدبخت .  اونم آخ و اوخ کرد و رفت تو دفتر این علی بابا هم افتاد به التماس به ما چند نفری که قضیه رو یا میدونستیم یا تازه فهمیده بودیم که تو رو خدا به کسی چیزی نگید . شانس بد این علی بابا هم خونه ی این علی بابا تو راه مدرسه بود یعنی ما که از خونه راه می افتادیم بریم دبیرستان نصف راه دبیرستان از در خونه ی اینها رد میشدیم . و تا آخر سال به عنوان حق السکوت صبح که میرفتیم مدرسه میرفتیم دنبال این که تا در مدرسه کیف و کلاسورهامونو حمل کنه یعنی بدبخت شده بود حمال ما . تا اینکه همون اواخر سال یه بار مدیر مدرسه ما رو دید که دست در جیب و خوشحال داریم میریم مدرسه و این بدبخت داره وسایل مارو میاره . خلاصه تو مدرسه مدیر خواسته بودش دفتر و ازش پرسیده بود چرا میذاری اینها بهت زور بگن هر مسئله ای هست به من بگو و این علی بابا اولش هی میخواسته مدیر رو بپیچونه و میگه اینها تهدیدم کردن که اگه وسایلشونو نیارم شب خونمونو آتیش میزنن . آقا مدیره هم اومد در کلاسو همه ما رو کشید بیرون . موقعی که داشتیم میرفتیم دم دفتر آروم بهش گفتم بدبخت بیچاره شدی الان بهش قضیه رو میگم . اونم یه دقیقه بعد قبل از بازجویی ما دوید دم دفتر و دوباره به مدیر گفت : آقا اجازه ما دروغ گفتیم ، ما چون فقیریم از اینها پول میگیریم وسایلشونو میاریم تا مدرسه که مدیره هم اول اشک تو چشمش جمع شد و یه نگاهی به ما کرد و گفت خاک بر سرتون عوض اینکه به دوستتون کمک کنین و ... . (من موندم این مدیره چطوری از سرو وضع ما نمیفهمید هممون از همدیگه آس و پاس تریم .) خلاصه به خیر گذشت ولی علی بابا همچنان تا پایان سال حمال ماند .

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه و منو از نظرات خودتون بی بهره نذارید.