اگه حوصله نداری بیخیالش شو این خاطره دق جونم شده بود نوشتمش ولی زیاد خنده دار نیست .

بقیه در ادامه مطلب (اگه ادامه مطلب باز نمیشه روی اسم پست تو جعبه ی مطالب اخیر کلیک کن)


آقا ببخشید این خاطره زیاد بامزه نیست ولی دلم میخواست یه جا تعریفش کنم شده بود کوره ی دلم یه خاطره ی دوران دانشجوییه با یکمی سس میترا (یعنی میترا این دوباره یادم اومد خدا خدا کن تو همونجا بری زیر آواری چیزی چون اگه ببینمت کبریتت میزنم دختره ی هار)

آقا دور اولی که دانشجو شده بودیم (دور اول از چهل دور بقیه) مسیر ما تا یک کیلو متری دانشگاه سرویس حمل و نقل نداشت بعد یک کیلومتر که مونده بود برسیم دانشگاه تازه سرویسهاش ایستاده بودن . البته کلا واسه ی یکی دو مسیر دانشگاه سرویس مسیر طولانی داشت و وضع اکثر بقیه ی دانشجو ها هم مثه ما بود . در حین مسیر هم با اکثر بچه های محل اعم از پسر و دختر که اکثرا تو یه دانشگاه درس میخوندیم هم مسیر میشدیم . خوب طبق معمول پسرا تو مینی بوس  کنار هم مینشستن دختر ها هم کنار هم (چون فاصله زیاد بود باید یکدفعه سوار مینی بوس میشدیم دو بار سوار تاکسی آخر سر هم سرویس دانشگاه) نصف دخترای دانشگاه هم یا فامیلمون بودن یا دوستای فامیلامون یا همسایمون و متاسفانه هیچکدوم بنده رو پسر حساب نمی کردن یا یه جوری ما رو کبریت بیخطر میدونستن مثلا اگه کنار یکی از پسرای همکلاسمون تو مینی بوس نشسته بودیم راحت به یارو میگفتن ببخشید میشه یه دقیقه پاشین من با ... (داش دیوونه) کار دارم . اینجوری شده بود که بنده دچار بحران هویت جنسیتی شده بودم یعنی خودمم نمیدونستم من پسرم یا دختر ؟ و کلی حرص میخوردم که این دیوونه ها چرا مثه بقیه ی پسرا از من نمیترسن و نمی تمرگن کنار دوستای خودشون .تا هم مینشستن کنار ما همش از این حرفهای خاله و خاله بازی واسمون میزدن و بیشتر کفر من در می اومد . بدتر از همه اینجاش بود که خانواده ی هیچکدومشون هم اصلا ناراحت که نمیشدن هیچ تازه خوششون هم می اومد که من تو مسیر کنار دختراشون هستم . بدبختی اینجا بود که نمیشد صبح زودتر حرکت کنم تا نبینمشون چون مجبور بودیم برای اینکه به کلاس برسیم با اولین سرویسها بریم . تو برگشت هم که به دستور دایی و شوهر خاله و عمو و عمه و ... باید می ایستادیم تا دخترای گلشون با من برگردن یهو تو راه ندزدنشون ببرن هالیوود توی فیلم حمله ی زامبی ها ازشون استفاده کن . کم کم کار به جایی رسید که دور من بدبخت جلسه میگرفتن . یکی دو بار حراست دانشگاه نزدیک بود جونمو نجات بده که کل فامیل و همسایه و دوست و آشنا اومدن گفتن نه ما اینو میشناسیم خودمون میخوایم همراه بچه هامون باشه .(البته یه قسمت از مسیر جوری بود که باید سر جاده می ایستادیم و خداییش خیلی بد جور بود واسه ی یه دختر تنها) حالا شاید بعضی از خواننده های پسر وبلاگ بگن بابا بهت که خوش میگذشته حالا داری واسه ما گربه میرقصونی؟ اما خدا وکیلی خودتونو دقیق بذارید تو این موقعیت ببینید به کی میتونه خوش بگذره ؟ هر جا که می ایستادم حد اقل یه ده تا دختر ایستاده بودن دورم  (همه هم آشنا) و همش داشتن حرفهای خاله خاله بازی میزدن فقط خدا رو شکر کرایه رو دنگی حساب میکردن و الا باید کلیه ام رو هم میفروختم . یه بار یکی از رفیقام (اتابک) که میدونست چقدر از این وضع شاکیم گفت : مردتیکه تقصیر خودته بسکه چشم پاک بازی درآوردی هیچکس آدم حسابت نمیکنه ، و الا این دختر عمه ی من که همسایتونه چرا باباش باید بهش بگه همراه تو بیاد دانشگاه نه من ؟ چون من کلی خراب کاری کردم تو هم یه دو تا خرابکاری کن تا همه ولت کنن . (خدا شاهده حتی به ذهنم نمیرسید که چطوری باید خرابکاری کنم) ازش پرسیدم چطوری خراب کاری میکنن؟ اونم گفت: خوب مثلا یه بار که دورت جمع شدن الکی آمار این خانم ... (من روش اسم گذاشته بودم میت چون خیلی سفید و رنگ پریده بود) رو ازشون بگیر تا حساب کار بیاد دستشون بفهمند تو هم بله ! اونوقت گورشونو گم میکنن . (خداییش به چشم خواهری دختر قشنگی هم بود . کمی هم آرایش میکرد و به خودش میرسید و اصلا تو حلقه ی ما نبود همیشه با یکی دو تا دختر دیگه بود و پیاده هم که میشدیم دورتر از ما می ایستادن. ) یه بار که طبق معمول دورم حلقه زده بودن بلند از دختر داییم پرسیدم میگم من از این خانم ... (میت) خیلی خوشم میاد ها ا ا ا ا ا ا ...  میخوام برم مزاحمش بشم (یعنی ببینید من چقدر خر بودم نگفتم مثلا بیافتم دنبالش یا ... -میخوام برم مزاحمش بشم!!!!- یعنی الاغ بهم سه تا سور سرباز زده بود). یه دفعه همه ساکت شدن و با تعجب بهم نگاه کردن (خداییش قند تو دلم آب شد که آزادیمو دیگه بدست آوردم دلم میخواست بدوم و اتابک و ماچ کنم) . که یکی از دخترا گفت : خاک تو سرت عاشق این آشغال شدی ؟ بدبخت این برادرش معتاده باباشم میگن مواد فروشه . یکی دیگه گفت: خوب چکارش داری داداشیمو عشقش کشیده. اون یکی گفت : نه اصلا به هم نمیاین این چشماش خیلی ریزه ها!!! با آرایش خودشو این شکلی کرده . اون یکی گفت : نه آجی برو دنبالش پدر ...گ خیلی ادعاش میشه فقط من ازش یه آتو بگیرم ... یکی دیگه گفت: نه ! ایشششش ، یه بار یکی رفته بود خواستگاریش باباش پسره رو معتاد کرد و پسره تو جوب افتاد مرد .... یکی دیگه گفت : آقا ولش کنین آفرین برو دنبالش بعد بیا واسه ما تعریف کن (نزدیک بود ذوق مرگ بشه) یکی دیگشون هرهرهر یه خنده ی ریزی کرد و گفت : چه بامزه بچه ها من یه پیشنهادی بدم؟ بیاین همه با هم بعد کلاس ها بیافتم دنبالش کل بزنیم بعد این ...(داش دیوونه) بره جلو بهش گل بده... همون دختر داییم که مخاطب قرارش داده بودم گفت : خاک بر سرت کنن با این کارات یه بارم که عاشق شدی ر...دی به خودت بدبخت فردا معتاد میشی، نشی هم میشی داماد یه قاچاق فروش البته لیاقتت همینه ها بسکه تو این کوچه ها با این لات و لوتا میگردی ببین خدا چی به سرت آورد . بعدم رو کرد به همه گفت: شما هم خفه شین عوض اینکه دلتون واسش بسوزه راه یادش میدین؟ آقا ما هم که انتظار هرچیزی رو داشتیم غیر این حرفها لال شدیم تو راه برگشت هم اینبار دیگه همشون یه موضوع بهتر از خاله بازی پیدا کرده بودن تا خود خونه داشتن در این مورد یه ریز زرزر میکردن. فردا صبحشم میترا خانوم با ماشین اومد وسط راه (نمیدونم کدوم خیر ندیده ای به اون زنک زده بود اونم شبونه از تهران راه افتاده بود اومده بود اونجا) اول ماشینو پارک کرد بعدم پیاده شد وبا نگاه و چش و ابرو از دخترای اکیپ ما آدرس طرفو گرفت و جیغ کشان رفت طرف اون طفل معصوم که : پدر ... گه ... میخوای خرابکاری کنی برو یه جا دیگه ....(تو این نقطه چین ها کلی فحش زشته . ) چیکار داداش من داری ... فکر کردی پدره پدر ...گت قاچاقچیه ازت میترسم ما بختیارییم ایل و طایفمو میریزم سرت تا اون پدره پدرسوخته ات و اون داداش مفنگیتو زنده زنده آتیش بزنن . بی ...رف ، الان ج ... ت میدم خلاصه حمله کرد که بزنتش اون بدبختم هی عقب عقب میرفت و هی میگفت خانوم به خدا اشتباه گرفتی و این کولیه هار هم بدتر میکرد . بعدم دخترا از هم جداشون کردن و اونم رفت سوار ماشیشنش شد و رفت . عصرش هم اومد در خونمونو منو با خودش برد بیرون و تهدیدم کرد که اگه یه بار دیگه بعد از کلاس بفهمه رفتم خونه ی این دختره و با بابا و داداش معتادش نشستم پای بساط اول منو آتیش میزنه بعد خودشو .(خوب دقت کنید قضیه از کجا به کجا رفته بود) هرچی هم براش توضیح دادم بابا قضیه این نبوده و اون بوده درحالی که عین بید میلرزید میگفت با من بحث نکن همین که گفتم . بعدشم کشون کشون منو برد آزمایشگاه تست اعتیاد بدم . تا فرداش هم که نتیجه ی منفی تست اعتیاد ما اومد چشم از ما بر نداشت و ده بار تو کیف پولیمو جیبمو و تو کفشامو گشت . وقتی هم نتیجه ی منفی رو دید گفت : شانس آوردی که زود فهمیدم . (هیچوقت هم نفهمیدم کدوم خیر ندیده ای بهش زنگ زده بود چون تو اون جمع به غیر یکی دو نفر همه شمارشو داشتن) . از فرداش اون دختره هم تو فاصله ی صد متری ما می ایستاد و احتمالا هیچوقت هم نفهمید جریان چی بوده . و منم تا روزی که تو اونجا دانشجو بودم به وظیفه ی پاسبانی از یه مشت دختر ه خل و چل منصوب بودم . سه سال بعد از اون ماجرا هم فهمیدم دختره ی بدبخت باباش کارمند بانک بوده و داداششم صرع داشته .عصبانیعصبانیعصبانی

میدونم این باحال نبود ولی ممنونم تحمل کردید خداییش دلم میخواست اینو واسه ی شما بگم .

چون قشنگ نبود انتظار ندارم نظر بدید ولی اگه نظر دادید پیش پیش سپاس از لطفتون .