دوستای عزیزم واسه دیدن  این خاطره اگه مایل هستید به ادامه ی مطلب بروید

قلبقلبقلب


سلام بر بچه های جکستان فارسی

آقا ما یه مادره مادر بزرگ داشتیم که خدا بیامرز تو سن صدو سیزده سالگی مرد کی؟ درست شب قبل از عید نوروز آقا این بیچاره حد اقل ده سال بود که کلا نه دیگه حافظه داشت نه کسیو میشناخت نه میتونست درست حرف بزنه ونه ... آخرین باری هم که حرف زده بود از بقیه خواسته بود که دعا کنن زود بمیره ولی تا موقعی که این دعا اجابت شد یه ده سالی طول کشید . موقعی که مرد اگه زشت نبود کل فامیل مراسم جشن و پایکوبی برگزار میکردن . نه اینکه آزاری داشت ها ! نه ! از عذاب کشیدنش ملت به عذاب بودن . یعنی وقتی مرد خود مادر بزرگ خدا بیامرزم(که دخترش بود) هی خدا رو شکر میکرد . خلاصه روزی که دفنش کردیم درست روز عید بود یه بدبختیی هم کشیدیم که مرده شورو بیاریم و یکی رو واسه نماز بیاریم و ... چرا چون همه میخواستن روز عیدی خونه باشن . این فک و فامیل هم میگفتن نه نمیشه بره سرد خونه تا بعد از عید مرده نباید رو زمین بمونه و ... خلاصه با صد تا آشنا بازی دفنش کردیم .کنار قبر ایشون قبر یه دختر خانمی بود که تو سن 21 سالگی بر اثر تصادف فوت شده بودن و خانواده اش خیلی داغدار بودن. البته اون یه دو سه روز قبل تر فوت کرده بود و بیچاره ها سر خاکش هفت سین پهن کرده بودن و واسش سفره عقد چیده بودن . حالا ببینید از اینجا به بعد چه شیر تو شیری شد . اول از همه میترا خله سر خاک اینقدر جیغ کشید و خودشو زد . که خانواده ی اون دختره اومدن دلداریش دادن . (دختر بیست و یک ساله ی اونها مرده و مادره مادربزرگ صد و سیزده ساله ی ما ) . بعد کل دوستای لجن من واسه پیدا کردن سوژه از من جمع شده بودن سر خاک . یعنی یه پنجاه نفری میشدن  و نمیدونم کدوم خیر ندیده ای همه ی اینها رو  خبر کرده بود بعد اسی ملقب به ماهک ناز (یه غول بیش از دو متر و ده سانتی زشت و شدیدا بد صدا) از راه رسید و تا بچه ها اومدن بهش یه چیزی بگن یکی یکی زد تخت سینه ی هر کدومشون (و هرکی این ضربه رو خورد یه سه متری رفت هوا) و افتاد رو قبر با اون صدای دیزلیش شروع کرد به خاله خاله گفتن و گریه کردن . (ما همه مادر همدیگه رو خاله صدا میکنیم و چون مادر ما تنها کسی بود که همیشه دلش واسه ی اسی میسوخت و همیشه از من میخواست واسه شامی ناهاری چیزی دعوتش کنم خونه این بیچاره هم مادر نداشت مادر مارو مثه مادر خودش میدونست) (در این هنگام دور قبر از شدت صدای اسی یه ده متری خالی شده بود) احمق اشتباهی حالیش شده بود ننه ی من مرده و تا ننه ی من بهش گفت پاشو اسی زشته اینطور گریه نکن و اسی دید ننه ی من زندست و فهمید مرحومه یکی دیگست بلند شد و به طرف بچه های رفیقامون حمله کرد (فکر کرد عمدا سر کارش گذاشتن) و دو قدم که دنبال هر کس میدوید میگرفتش و بعد یارو عین بادبادک میرفت هوا . که خلاصه به زور منو (ش) و دو تا از عمو هامو و بابامو پسر عمو هام دست از سر ملت برداشت . حالا تو این معرکه یه پسر منگولی که همیشه سر قبرها میگشت و از این میوه و شیرینی ها بر میداشت و گدایی میکرد رفت نشست وسط سفره ی هفت سین و عقد سر خاک اون خانم جوونه و اول یه سیب از تو هفت سین برداشت و خورد و بعدم ازخانواده ی مرحومه پرسید پس عروس کی میاد ؟ خلاصه اونم رد کردن رفت . وسطهای رد کردن اون پسره بود که یکی از این سگهای ولگرد گذاشت دنبال متین (البته بچه ها میگفتن خود متین هی اذیتش کرده) حالا یه دور دیگه هم متین و سگه از وسط هفت سین بدبختا رد شدن و کل ملت برای نجات متین دنبال اونا دویدن . سگه هم ترسید و راهشو کج کرد ویکم که دور شد دو تا عوعو واسه جمعیت کرد و رفت . (همیشه فکر میکنم منظورش این بود که بابا بذارید از شر این متین راحتتون کنم البته میترا بهتر زبون سگها رو میدونه باید از اون پرسید) .همون شبم کل فامیل تو خونه ی عموم اینقدر به این حوادث خندیدن که میترا پرتقال پرید تو گلوشو داشت میمرد که چنان بامشت زدم تو کمرش که پرتقاله یه سه متر پرید بیرون بعدم دعوامون شد و تا تونستیم همو زدیم . (اما خداییش میترا تو دعوا عجب لگدی زدم تو شکمت وقتی یه چنگ از موهامو کندی ) بعدشم عموهام کلی نصیحتمون کردن که دیگه هفده سالتونه و زشته و ... . ولی بابام میخواست منو واسه ی این عقب مونده بکشه ، که زن عموم از ترس تا آخر سیزده نذاشت برم خونمون  و به عنوان جایزه ی این لگد جانانه با عموم اینها رفتیم مشهد . حالا همه ی اینها یه طرف شعر میترا رو داشته باشید که واسه مادره مادر بزرگ صد و سیزده سالش سروده . جملات داخل پرانتز از داش دیوونه هستند .

 

بی تو دنیا بوی ماهی میدهد (بوی ماهی تا حالا ترکیبی به این زیبایی شنیده بودین؟)

بوی کفتر های چاهی میدهد (یعنی فقط باید قافیه جور بشه ، حد اقل میگفتی بوی چلغوز کفتر چاهی باز یه حرفی بود )

خانه از بوی دو دستت خالی است (بد بخت مرده تا این تیکه رو شنید رفت دستاشو شست )

شعر من احساس من پوشالی است (خوب در این مورد باهات صد در صد موافقم )

بی تومن رو به جهنم میرم (به جهنم برو)

تند نه، آرام و نم نم میرم (بجنب دختر بجنب وقت نداریم پاتو تند تر بردار)

.

.

.

.

.

.

.

باز کن چشمان خود مادر منم (کاش به جای این منم یه کلمه ی دیگه میذاشتی که با نم تموم میشد خودت میدونی منظورم چیه)

سوخت از داغ نبودت این تنم.(آره ننه بزرگ چنان می سوخت که از شدت خنده یه پرتقال درسته رفت تو حلقش)

 

شاد و خوش باشید داش دیوونه