چنانچه مایلید برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید .قلب


یه چند تا خاطره ی کوچولو :

 

یه رفیق داشتیم اسمش پیام بود . آقا این یه داداش داشت اسمش پوریا بود . آقا هر بار هر کس هر چی تعریف میکرد این یه جوری همون تعریف رو گنده تر میکرد و می گفت پوریای ما ... آقا بچه ها خیلی ازش برزخ بودن . یه بار یکی از بچه ها داشت تعریف میکرد که تو یه روز دو بار با ما شین تصادف کرده . طبق معمول پیام گفت : اینو نگاه پوریای ما تو دو ساعت هفت بار تصادف کرد . که دیگه کفرم در اومد و با دست آروم زدم رو شونش و گفتم : پیام . گفت چیه ؟ گفتم من یه بار ده تا سطل ...ه رو خوردم پوریای شما چند تا خورد ؟ (آقا بچه ها تا یه سال میگفتن و میخندیدن)

 

 

آقا یه بار داشتیم با اسی (یه غول زشت و بد صدا) تو خیابون قدم میزدیم که یه بچهه هی شروع کرد هی با عجله مامان و باباشو صدا کردن تا بهش گفتن چیه؟ با دست اسی رو نشون داد و گفت : ببینید غول و جن و دیو راسته . اینهاش . بدبخت بابای بچهه با خجالت اومد طرفمونو به اسی گفت ببخشید آقا بچه است نمیفهمه . اما جواب اسی جالب بود . گفت نه آقا اتفاقا بچه ها بیشتر میفهمن ، من تا حالا فقط فکر میکردم یه غولم اما حالا متوجه شدم که جن و دیو هم هستم و این کلی برام اعتماد به نفس اضافه میاره.(طرف از خنده مرد)

 

 

یه بار چهارتایی (منو متین و رضا و ممد) رفتیم دم بوتیک یکی از بچه ها که من یه تی شرت ازش بخرم ، آقا تا این دیوونه ما رو دید گفت بچه ها یه ربع در مغازه وایسین تا من برم خونه و بیام همه ی جنسها هم روش قیمت داره (آقا این کلکش بود همیشه بچه هارو میگرفت به کار و خودش میرفت ول میگشت)بهش گفتم فلانی به خدا یه ربعت شد شونزده دقیقه مغازتو بی آبرو میکنیم ها !!! اونم گفت نه الان میام . خلاصه یه ربعش که شد شونزده دقیقه هر مشتریی که میومد تو مغازه  چهارتایی (مثه ژاپنی ها) بهش تعظیم میکردیم و هی با حالت این بچه آدامس فروشها بهش بند میکردیم  که یه چیزی بخر . خلاصه اگه میخرید هر چهار تایی وسط مغازه پهن میشدیم و بهش سجده میکردیم (مثه ژاپنی ها) و هی میگفتیم ارباب ، رئیس ، بزرگ از خریدتون ممنونیم . یارو مشتریه هم با وحشت مغازه رو ترک میکرد اگه هم خرید نمیکرد جلوی طرف  چهار تایی همو میزدیم که چون تو درست تعظیم نکردی خرید نکرد اینها هم با حالت نیمه دویدن مغازه رو ترک میکردن . از همه جالب تر اونجا بود که موقع سجده کردن به یه پیر مرده متین رو جو گرفت و های های شروع کرد به گریه کردن(کاملا جدی گریه میکرد ولی هرگز نفهمیدیم چرا) پیرمرده هم بغلش کرد و اونم های های با متین گریه کرد .  خلاصه سه ساعت بعدش صاحب مغازه  اومد .

 

آقا یه رفیق داریم اسمش پژمانه،  میدونید وقتی بچه بودیمو با یکی دعواش میشد چطور حال طرف رو میگرفت ؟ یه قوطی رنگ بر میداشت میرفت در خونه ی طرف رو کچل، کچل رنگ میکرد!!!!!!!!!

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه .

خاک پای شما داش دیوونه .