یه چند تا مطلب کوتاه از تو انبار ذهنم در آوردم و واستون نوشتم 

اگه مایلید بخونیدشون به ادامه ی مطلب بریدقلب


 

 

یه مدت تو اتوبوس که مینشستم  یهو از سر جام بلند میشدم و از تو پنجره بیرون رو نگاه میکردم و شروع میکردم به نچ نچ کردن ملت هم همه  از پشت پنجره هاشون بیرون رو نگاه میکردن ببینن من چی دیدم  او نطرفی ها هم بلند میشدن از این طرف به نگاه کردن. منم زود مینشستم سر جام . وقتی بالاخره یکی ازم میپرسید چی بود ؟منم خیلی جدی میگفتم : مگه ندیدی یه غول داشت یه جن رو میخورد؟ دیگه کسی چیزی نمیگفت و همه  با ترس نگام میکردن . و همیشه بغل دستیم خودشو جمع تر میکرد .

 

 

یه مدتم تا تو اتوبوس یا مینی بوس مینشستم شروع میکردم با یه شخصیت خیالی که یعنی کنار دستم نشسته بود به حرف زدن باورتون میشه هرگز نشد کسی بهم بگه آقا بشین اونور تا منم رو صندلی بشینم ؟ یعنی ملت رسما قبول میکردن یکی کنارمه و اونها نمیبیننش (حتی اگه مجبور بودن کل مسیر رو سر پا بایستن) . اما یه بار راننده مینی بوسه پیله شده بود که باید کرایه ی دو نفر رو بدی منم گفتم چرا دو نفر ؟ من تنهام اونم گفت نه باید کرایه ی اون دوست غیبیت رو هم بدی . گفتم : دوست غیبی کیه؟ گفت همونکه داشتی باش حرف میزدی . منم گفتم با کسی حرف نمیزدم داشتم آواز میخوندم خلاصه بهش کرایه ی دوست غیبی رو ندادم .

 

 

یه بارتو یه خیابون شلوغ دو تا پسر تقریبا همسن و سال خودم داشتن با هم قدم میزدن یهو رفتم وسطشون و دست انداختم گردن جفتشونو و الکی شروع کردم باهاشون بگو بخند . بدبختا جا خورده بودن حسابی  . حدود یک دقیقه بعد یکیشون از تو هنگ در اومد و گفت : آقا جریان چیه ؟ منم گفتم مامورای سی آی ا دنبالم هستن اگه دستمو از رو شونتون بردارم هر سه ی ما  رو میبندن به گلوله . بد بختا یهو مثه یخچال فریزر یخ کردن .بعد شروع کردم به گفتن حالا تند تر برید . حالا یواشتر . حالا تو سوت بزن تو بخند . حالا همینطوری  تند تند سرفه کنید . اونا هم عین بز هر کاری بهشون میگفتم میکردن (خدا شاهده) بعد تا به یه کوچه رسیدیم یهو گفتم ازتون ممنونم و دویدم تو کوچه . جالبتر اینکه اونها هم شروع کردن به دویدن تو خیابون .

 

 

یه بارم متین یه کاری کرد کارستون تو پارک بازی بچه ها چهار دستو پا نشست رو زمین و داد میزد بچه هاتونو بیارین سوار من بکنید و پنجاه تومن بهم بدین . آی بچه ها من یه اسب سخنگو ام . (ما هم کمی دور تر داشتیم از خنده منفجر میشیدم) جالب اینجا بود که بچه ها هم پیله کرده بودن به بابا ماماناشون که ما میخوایم سوار اسب سخنگو بشیم . اما هیچکس جرات نکرد بچشو سوار متین بکنه .(حالا به نظرتون چرا متین این کارو کرد؟ چون بهش گفتیم تو جرات نداری این کارو بکنی)

 

وجدانا هرچی مینویسم عین واقعیته نه فقط واسه خنده

 

امید وارم روز خوبی داشته باشین

منم دارم میرم ماهی گیری با عموم و داداشامو میترا خدا کنه بشه امروز میترا رو سوژه کنم .

موفق باشید داش دیوونه .