بدم میاد از اینایی که وقتی دارن از طرفشون جدا میشن براش آرزوی خوشبختی می کنن ..
داری میری برو دیگه فیلم بازی نکن ...

 

 

 

تا حالا دقت کردین تو کل کل های ایرانی‌ ها،
همیشه همه برای خودشون متاسفند؟

 

 

الان نزدیک به نیم ساعته که ایرانسل بهم اس نمیده، دلم شور میزنه

 

 

 

 

 

سلام؛یادمه وقتی دبستان میرفتم معلممون درس گرفتن مخرج مشترک رو داده بود؛منم همیشه از مادربزرگم که یه پیرزن ساده و بیسوادیه به بهانه های مختلف پول میگرفتم؛رفتم پیش مادربزرگم و گفتم مادربزرگ باید مخرج مشترک بخریم ببریم مدرسه بنده خدا هم پول داد,خلاصه چند وقت ما به بهانه ی مخرج مشترک!از مادربزگمون پول گرفتیم.یه روز که تو کلاس بودم دیدم که مدیر اومده دم در کلاس و از معلم میخواد که من به دفتر برم منم بی خبر از همه ی دنیا به دفتر رفتم که دیدم مادربزرگم اونجا نشسته!دیگه تا ته قصه رو خودتون بخونید!بنده خدا اومده بوده مدرسه و با حالت شکایت به مدیر گفته این مخرج مشترک چیه که هی به نوه ی من میگید بخره بیاره؟!!!
یادمه اون سال مدیر منو با اسم مخرج مشترک صدا میکرد!!!

 

 

 

 

 

داستان بر میگرده به 14 سال پیش ، ما یه رفیقی داشتیم یه داداشی داشت از اون داش مشتیا ، سگ سیبیلا ، آخر ادعا یه سری با رفیقمون شرط بستیم که این و سر کار بذاریم زنگ زدم بهش با صدای دختروونه اولش پا نمیداد ، گفتم تعریف مردی و مرامتو خیلی شنیدم و از این صحبتا،سرتون و درد نیارم بعد یه هفته رابطمون بجایی رسید که شبا از دوریه من پشت گوشی عر می
زد و التماس که میخوام ببینمت ، آخرش بعد کلی سوسه اومدن قبول کردم و گفتم فقط 1 شرط داره ، گفت تو جون بخواه ... گفتم من از سیبیل متنفرم باید سیبیلات و بتراشی ( بخدا قسم ) یه کم من و من کرد گفتم پس همه حرفات شعار بود و قطع کردم ... تیر ثانیه نشده زنگ زذ گفت باشه قبوله ... قرارمون شد فردا ساعت 11 ، بهش گفتم فقط من چون تا حالا ندیدمت یه روزنامه هم بگیر دستت پیش باجه وایسا با ماشین میام دنبالت ، فردا من و رفیقم نیم ساعت زود تر سر قرار بودیم تو ماشین در حالت کمین ( هندی کم به دست آماده فیلم برداری ) خلاصه این داداش رفیق ما اومد سر قرار سیبیلا تراشیده ، روزنامه به دست ، رفیقم که داشت چنگ میزد به در و دیوار از خنده منم مشغول فیلم برداری .... بعدشم از ترس جونمون قسم خوردیم که این راز بین خودمون بمونه و فیلم و منهدم کردیم .... خدا از سر تقصیراتمون بگذره 

 

 

 

 

 

دیشب خسته بودم وسط هال ولو شدم ، خوابم برد، نصف شبی یه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم، جد و آبادم اومد جلو چشم!! افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن، قشنگ اینقد سرفه کردم که بنفش شدم!
یکم که تونستم نفس بکشم تو اون تاریکی نگا بالا سرم کردم، دیدم بابام وایساده داره هر هر میخنده!!همینجوری، مات و خواب زده پرسیدم چیه؟!؟ چی شده؟؟

با خنده و خیلی ریلکس گفت:هیچی ندیدمت، پام رفت رو گردنت، بخواب بخواب!!! :|

 

  

 

تو سلمونی کارا با دمت گرم پیش میره.
داداش این پشت مو رو یه کم کوتاه کن، دمت گرم.
آره همین مدل خوبه دمت گرم.
داداش چقد میشه؟ 
فدات بشم دمت گرم