میترا جون آبجی میدونی امروز چی شد ؟ برو تو ادامه ی مطلب تا بفهمی شیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطانشیطان


میترا جون ، میتیه من . قضیه از این قرار بود اسکول ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل .

 قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

 

آقا ما قرار بود جمعه با میترا و عموم و داداشام بریم ماهی گیری منم پنج شنبه شب رفتم یک کیلوونیم ماهی بیاه (یه ماهی کوچیکه که تقریبا ده تاش میشه یک کیلو و خیلی هم ارزون قیمته) خریدم و دزدکی گذاشتم تو فریزر (که خانمم نبینه و کار رو خراب کنه ) . موقع حرکت هم گذاشتمش تو ساک وسایلم . تو حین مسیر هم کلی با میترا بد اخلاقی کردم که شعله های جنگ رو روشن کنم . به رودخونه که رسیدیم تا میترا قلابشو انداخت تو آب منم رفتم کنارش و با اخم قلابمو انداختم تو آب و بعد با خشونت بهش گفتم تو برو اونور تر ماهی بگیر . میترا هم از کوره در رفت و گفت : ببین تا نزدم تو سرت تو برو گمشو یه جای دیگه . منم شاکی وسایلمو جمع کردم و رفتم در حین رفتن هم گفتم : آره بهتره پیش تو نحس نباشم و الا یه ماهی هم نمی تونم بگیرم . اونم شروع کرد به فحش دادن که تو نحسی بدبخت ............. (این نقطه چینها جای زرزره ). خلاصه منم رفتم یه جای خیلی دور که هیچکدومشونو نبینم . بعدم ماهی هامو در آوردم تا با نور آفتاب کم کم یخشون باز بشه . کلا تو چهار ساعتی که اونجا بودم من 3 تا ماهی گرفتم . بعدم یه نخ از تو بغل آب شش هاشون رد کردمو با دوازده تا ماهیی که خریده بودم برگشتم (کلا 15 تا ماهی ) وقتی برگشتم دیدم هر کس رفته یه طرف و میترا رفته وسط رودخونه داره تلاش میکنه . یه تک درخت گنده کنار رود خونه بود منم رفتم پشتش و هی سنگ پرت میکردم طرف میترا و تا سنگ می اومد برسه می پریدم پشت درخت و از لابه لای شاخ و برگ درخت میترا رو زیر نظر میگرفتم .  اولش دو ریالیش نیوفتاد ولی وقتی یکی از سنگها نزدیکش افتاد تو آب یه دفعه یه متر پرید بالا و شروع کرد به اطراف رو نگاه کردن . که یدفعه درخت توجهشو جلب کرد و شلپ شلپ کنان اومد سمت درخت و تو راه یه سنگم برداشت . منم در امتداد دید میترا و درخت فرار کردمو خودمو توی یه گودال بزرگ که تقریبا یه بیست متری با درخت فاصله داشت قایم کردم . بعد میترا هی داد میزد ... (داش دیوونه) می دونم تویی بیا بیرون ... بیا بیرون والا میکشمت . اما من سکوت کرده بودم . همون موقع یه کلاغ زاغی رو درخت صدا کرد و میترا پا به فرار گذاشت . منم از فرصت استفاده کردمو از پشت سنگها و درختایی که اونجا بود دوباره خودمو رسوندم به یه قسمت دور رودخونه و وسایلمو دوباره علم کردمو شروع کردم به ماهیگیری یه پنج دقیقه بعد سر و کله ی میترا و داداشامو عموم پیداشد . یهو میترا با عصبانیت داد زد تو بودی آشغال . منم با معصومیت پرسیدم چی من بودم ؟ میترا باز میخواست کولی بازی دراره که عموم چشمش افتاد به ماهی های منو گفت وای ی ی ببین ... (داش دیوونه) چقدر ماهی گرفته ، نه بابا میترا اون نبوده چون انگار کلی سرش گرم بوده . منم هی تند تند می پرسیدم چی من بودم ؟ چی شده بود ؟  که میترا هم که دیگه باورش شده بود کار من نبوده گفت یکی واسم هی سنگ پرت میکرد . منم گفتم نه من نبودم و بعد از یه چند لحظه مکث گفتم آها فهمیدم حتما روح مقدس آب بوده . (آقا همه زدن زیر خنده و میترا صورتش کش اومد ) . خلاصه همه با ماهی های من یه عکس تکی گرفتن و میترا همش تو لک بود ، بعد میترا واسه اینکه بقیه به من بخندن و تلافی کنه گفت : پوستت زیر آفتاب رنگ پشکل شده . (که موجب یک لبخند در اطرافیان شد ) منم زود گفتم جون میترا جوری شبیه گوجه شدی که دلم هوس املت کرد بعدم رو کردم به عموم و گفتم : عمو با خودت تخم مرغ آوردی یه املتی بزنیم به بدن (باز همه زدن زیر خنده) . باز میترا گفت : من پشکل سرخ کرده بیشتر دوست دارم که عموی گرانقدرو عالی مقامم گفت خوب نوش جونت . (همه دوباره منفجر شدند) یعنی تا وقتی برگشتیم خونه میترا قیافش شکل پیتزا با دوغ شده بود .

میدونم زیاد بامزه نبود ولی خبر تازه ی تازه بود .

موفق باشید نظر یادتون نره