دوستان این واسه ی من یکی از خنده دار ترین خاطراتمه اگه مایل بودین بخونیدش به ادامه ی مطلب برین . قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب


یه بار داییم اینها می خواستن برن مسافرت و خونشونو سپردن دست من که دزد خونشونو نزنه . منم طبق معمول تا خونه خالی شد به بچه ها فرمان حمله دادم و خونه شد پادگان حالا کیا بودیم ؟ من (معروف به دیوونه) ، سعید (داداش شیریم و پسر عموم،معروف به پروفسور) ، (ش) (معروف به غول دریاچه) ، اسی (معروف به ماهک ناز) ، یوسف (معروف به پس فردا)، ممد (معروف به مکافات البته الان معروف به شیزو هستن)، کیوان (معروف به مکعبه عصبانی) ،نیما (معروف به سگ صورت) پژمان (معروف به اعصاب) . خلاصه مجمع روانی های بی خطر جمع بود . یکی دو روز اول هی تخته نرد بازی کردیمو هی کری واسه هم خوندیم ، دیگه کم کم داشت حوصلمون از تخته نرد سر میرفت که سعید جان رفتن و یه سگا آوردن تا با هم فوتبال بازی کنیم بچه های ما هم سگا ندیده انگار خدا دنیا رو بهشون داده بود . خداییش از اون لحظه به بعد تلویزیون و سگا خاموشی به خودشون ندیدن . هر کس یه تیم بر میداشت و یه لیگ برگزار میکردیم . کم کم جر زنی ها و دعوا ها و دست به یقه شدن ها شروع شد که همشون ریشه تو کل کل های وسط بازی داشتن . کم مونده بود که بچه ها دیگه همو بکشن که سعید گفت : بچه ها از این به بعد اگه یکیتون وسط بازی حرف بزنید همون موقع سگا رو در میارم و میبرم . خوب چون سگا مال سعید بود همه مجبور بودن قبول کنن . خلاصه دیگه بازی سوت و کور شد. شبها هم که می خواستیم بازی کنیم همه ی چراغها رو خاموش میکردیم که همسایه ها نرن تو نخمون و تا دایی بنده اومد قصه براش سر هم نکنن . یه شب که داشتیم بازی میکردیم یه دفعه (ش) رفت تو حیاط و یهو دیدم داد و قال مختصری شد و تا همه بلند شدیم ببینیم چه خبره دیدیم (ش) پس کله ی یه پسر بیست و شش هفت ساله رو گرفته و آوردش داخل خونه بعدم پرتش کرد داخل پذیرایی و گفت : بیاید دزد گرفتم تو حیاط خونه بود . آقا یعنی انگار دنیا رو بهمون داده بودن . یارو هم تا چشمش به این جمعیت خوشحاله نیش باز افتاد ، زبونش بند اومد و شروع کرد به التماس که من اصلا قصدم این بود بپرم تو خونه ی همسایه ی شما و به خدا بدبختم و ... . ولی اون بدبخت نمی دونست که ما در اون لحظه داریم به شکل تفریحات سالم بهش نگاه میکنیم نه دزد .پژمان اعصاب همون موقع پرید تو ماشینشو ویه طناب کلفت که مخصوص بکسل کردن ماشین بود و آورد و همگی آقا دزده رو با هاش سفت بستیم بعدش همه از (ش) پرسیدیم چطوری فهمیدی اومده تو حیاط؟ اونم گفت سایه اش رو دیدم شک کردم رفتم ببینم چه خبره که دیدم خدا بهمون رو کرده منم یه مشت زدم تو کله اش یهو شل شد و آوردمش اینجا (البته این (ش) یه غول گنده ی عضلانیه و تا یادم میاد گنده بود) . خلاصه به پیشنهاد اسی شورای قضاوت تشکیل شد . سعید گفت بیاین زنگ بزنیم کلانتری بدیمش دست پلیس که همه سرش داد زدن خفه شو ما گرفتیمش کلانتری کیلویی چنده ؟ خودمون کیفشمو میبریم بعدم تا دیدن سعید داره اصرار میکنه بهش گفتن اصلا اگه میخوای سگا تو بردار و برو . حالا دقیق یادم نیست اما تا اونجا که یادم میاد پژمان گفت بچه ها بیاین دهنشو ببندیم و تو حیاط از درخت انجیره یه کم دارش بزنیم تا داشت میمرد میاریمش پایین دوباره از اول دارش میزنیم . یارو شروع کرد به التماس که اسی بهش گفت : یه کلمه دیگه حرف بزنی جوراب میکنم تو حلقت ها بگیر بشین ببینیم میخوایم چه خاکی تو سرمون کنیم . کیوان مکعب گفت نه اینطوری یهوزود میمیره و بساط عشق و حالمون زود تموم میشه، بیاین ببریمش تو باغچه تا گردن چالش کنیم و دهنشم ببندیم تو این دو سه روزه که مونده صاحب خونه برگرده هر کس خواست بره دستشویی ج ...ش کنه کارشو رو سر این انجام بده .بچه ها قبول نکردن گفتن یهو یکی از همسایه ها میبینه  یا میفهمه داریم باغچه رو چال میکنیم . یوسف پیشنهاد داد بیایین مجبورش کنیم این بالش پر گنده رو تیکه تیکه بخوره و حالشو ببریم . که من گفتم نه بابا اولا بعد داییم تا سه سال سراغ بالشش رو میگیره و بعدم حتما وسط قالی میاره بالا و گند میزنه به زندگی . نیما سگ صورت گفت آقا بیاین روش شرط بندی کنیم اول پیرهنشو در می آریم و بعد به ترتیب قد یکی یکی گازش میگیریم  بعد حساب میکنیم جا دندون کی بیشتر توش رفته هر کی اول شد همون حکم میکنه  که چکارش کنیم .که همه مخالفت کردن چون از اول معلوم بود نیما میبره (آشغال فکش از یه کفتار قوی تر بود) . خلاصه هر کس یه چیزی میگفت یکی میگفت کچلش کنیم بعد به زور موهاشو بتپونیم تو گوشش و بینیش یکی میگفت حالا فعلا بیاین یه کم بزنیمش بعد فکر کنیم چکارش کنیم . یکی میگفت بیاین روش آب جوش بریزیم . یکی می گفت بیاین درازش کنیم بعد اسی و (ش) روش بپر بپر کنن تا باد ازش در بره بخندیم . یکی میگفت بیاین دستشو بکنیم تو چرخ گوشتی بعد ببریمش صدا سیما تا تو برنامه ی بچه ها مواظب باشید نشونش بدن .یکی میگفت تا شبه بیاین ببندیمش به ماشین پژمان و گاز بدیم ببینیم با چه سرعتی میتونه بدوه .یکی میگفت بیاین مجبورش کنیم توالت و حمومو با زبون برق بندازه .آقا تو همون لحظات چشمم افتاد به دزده دیدم از ترس خیس عرق شده و به پهنای صورتش داره اشک میریزه راستش هم دلم براش سوخت هم دلم نمیومد این موقعیت نادر رو از دست بدم . سعید هم منو کشید کنار و گفت فلانی تا این دیوونه ها نکشتنش یه فکری بکن به خدا گناه داره .من که تا اون موقع پیشنهاد خاصی نداده بودم به همشون گفتم لطفا همگی خفه شین . خونه خالی مال منه پس دزدش هم مال خودمه ولی چون (ش) گرفتش اونم حق داره نظر بده پس بقیه لطفا خفه بشن تا ما دو تا نظر بدیم تا اومدن اعتراض کنن اسی گفت راست میگه خفه شین ببینیم اونا می خوان چکارش کنن . از (ش) پرسیدم نظر تو چیه ؟ گفت هرچی خودت بگی منم قبول دارم . بعد منم رو کردم به دزد و گفتم : من هی بهت فرصت میدم اگه تو هر کدوم از فرصت ها برنده شدی آزادت میکنیم . اگه تو مسابقه ی فوتبال سگا از ممد بردی آزادی . خلاصه بازش کردیمو و نشست و نه بر صفر باخت . بعدبهش گفتم حالا باید اسب بشی نیما میشینه  روت تو هم چهار دست و پا باید از اینطرف پذیرایی تا اونطرف پذیرایی رو تو پنج ثانیه چهار نعل بری. تا نیما نشست روش و اومد بره کیوان بالگد زد پشتش و گفت تند بدو حیوون که دزده خورد زمین و یه باد ازش در رفت . آقا این دوستای دیوونه ی ما هم از شدت خنده کم مونده بود بر ...نن به خودشون و داشتن زمینو گاز میگرفتن . (جالب اینه که بدبخت خودشم میخندید). بعد بچه ها پیله شدن که اگه بتونه تو یه دقیقه ده تا باد بده بیرون ولش کنیم بره که بدبخت سه تا بیشتر نداشت . بعد گفتن اگه گوشاتو بتونی تکون بدی میذاریم بری . بعد شد اگه بتونه یه نوشابه خانواده رو یه نفس بخوره بعد شد اگه رو یه دست ده تا شنا بره ، بعد شد یه استکان اشک بریزه ، بعد شد اگه بتونه یه آروغ ممتد بیست ثانیه ای بزنه خلاصه تا خود صبح این بدبخت به ساز ما رقصید و ما اینقدر خندیده بودیم که یوسف و پژمان یکی یه بار رفتن تو دستشویی از شدتی که خندیده بودن بالا آوردن . صبح ساعت هشت بود که گفتم بذاریم بره پس بهش گفتم باید هفت بار لپهای اسی رو ببوسی و بعدم لپاشو بکشی و بگی گوگولی مگولی من تا بذارم بری . اون بدبختم این کارو انجام داد (فکر کنم این سخت ترین کار بود چون اسی بسکه زشته میگه یاد ندارم ننه خدابیامرزمم ماچم کرده باشه) . خلاصه صبح در حالی که ردش کردیم رفت بهش گفتیم بازم از این ورا تشریف بیارین اون بدبختم گفت چشم . بیچاره تا در رو براش باز کردیم و کوچه رو دید بهش گفتیم برو عین تیر در رفت .البته هنوز که هنوزه بچه ها بهم میگن تو خرابش کردی باید میذاشتی یه دو روزی نگهش میداشتیم .

امید وارم خوشتون اومده باشه دوستای گلم منتظر نظراتتون هستم .

مخلص تک تک شما داش دیوونه .