دوستان گرامی اگه مایلید مطلبو بخونید حتما به ادامه ی مطلب بریدقلب


بچه ها یه رفیق دارم اسمش پژمانه آقا این پژمان از بعضی لحاظ ها سر آمد روزگاره ، حالا یکدفعه همه چیزاشو لو نمیدم تا واسه آینده مطلب کم نیارم . یکی از چیزایی که توش آسمون هفتم محسوب میشه ادبیات فارسیه ،یعنی اگه شورای عالی سخن پارسی اینو دستگیر کنه حتما بهش یه حبس ابد بدون بخشش میده . شما فقط به این چند سطر نامه ای که تو دوران خدمت واسه ی من نوشته تو جه کنید :

سلام :

خوبی ... (داش دیوونه) ؟ از پسر ئمه ام (پسر عمه ام) شنیدم دانشگاه رشته اقتساد (اقتصاد) قبول شدی . ناکص (ناکس) نگذاشتی ما درس بخانیم (بخوانیم)  و حی (هی) مسقر (مسخره) بازی در آوردی و خدت (خودت) دانشگاه قبول شدی . اما خش (خوش) و هلالت (حلالت) باشه . بجاش یه آلمه (عالمه) با هم خش (خوش) بودیم . و....

خدا شاهده امشب نامه اش رو باز کردم و خوندم توی یازده خط نامه سی و سه تا غلط املایی داره . حالا حساب بکنید این پدر ادبیات پارسی یه انشا اول دبیرستان نوشت که همون موقع من اونو از تو دفترش دزدکی کندم و تا به امروز نگهش داشتم . حیفم اومد شما هم ازش بی نصیب بمونید . فقط دیگه غلط املایی هاشو نمی نویسم که خوندنش براتون سخت نشه و خدا شاهده عین لحظه به لحظه ی خوندن این انشا رو یادمه که دقیقا براتون مینویسم .

موضوع انشا : شهری را که در آن بزرگ شده اید توصیف کنید .

 

بنام خدا

شهری که من در آن بزرگ شدم خارگ بود . (معلم ، عزیزم خارگ نه خارک) خارگ شهر نیست جزیره است . جزیره یعنی یه چیزی تو آب ، نه در اصل یعنی یه عالمه خاک که وسط آب ریخته شده باشه . یادتونه خانواده ی دکتر ارنست رو ؟ همونجا که خدا زد پس سرشون و گیر کردن توش اسمش جزیره دکتر ارنست است (دقت کنید اسمش جزیره دکتر ارنست است اسمش جزیره نیست ها ) . (در اینجا دبیر انشا دو دستش را روی زانویش گذاشت و از شدت خنده وسط کلاس نشست بچه ها هم از شدت خنده کم مانده بود همگی رنگ شلوارشان قهوه ای شود .و خود پژمان متحیرمانده بود که چرا بقیه می خندند . و هی به خودش نگاه می کرد) بله همانطور که همه میدانید جزیره ها گرم هستند . خارگ هم گرم نیست داغ است اصلا جوش است حالا آن بچه هایی که خوزستان زندگی کرده اند میفهمند من چه میگویم ولی این مهرداد ... (یکی از همکلاسیهایمان) بچه سوسول نمی فهمد . (در اینجا دبیرمان در حالی که از شدت خنده به سرفه افتاده بود به او گفت برو بشین نمی خواد بقیه اش رو بخونی ، اما تا پژمان میخواست بره دوباره پشیمون شد و گفت نه بر گرد) خارگ خیلی بزمجه دارد به ارواح خاک مرده هام یه بزمجه هایی دارد اینقدر (و با دست طول بزمجه های خارک را نشان داد) . (در اینجا دبیر انشا دو دستش را به دیوار زده بود و رو به دیوار میخندید) ولی من اصلا بزمجه ها را که قاطی آدم حساب نمی کردم هر روز با تیر کمون به دنبال آنها می افتادم و آنها را جر میدادم . به طوری که تمام بزمجه های محل ما یا کور شده بودند یا شل یا دار فانی را وداع گفته بودند (یعنی فکر کنم موقعی که داشته انشا مینوشته فکر کرده برای بکار بردن ترکیب دار فانی بیست میگیره) وقتی که با تیر کمون به بزمجه ها شلیک میکنید (چیه آرپی جیه) و سنگ به آنها میخورد یه صدایی میدهند قشنگ یه چیزی تو ما یه های گلوپ یا بلوپ . اصلا در خارگ تا اسم مرا میشنیدند فکر میکردند من شکارچی بزمجه ام . یکبار یک زنی که توی کوچه مان بود یک بزمجه رفته بود زیر کولر گازیشان و آمد دنبال من تا بزمجه را بکشم که این پیام پسر داییم هم خودش را دنبال من جل کرد (جل کرد یعنی کنه شد) . تا بزمجه ما را دید به طرف ما آمد که پیام فرار کرد ولی من با تیر کمان طوری آن را زدم که یک متر رفت هوا بچه سوسول عالمم اگر دروغ بگویم . وقتی هم خورد زمین یک صدای بی ادبی در کرد . (در اینجا که معلم نزدیک به خفه شدن از شدت خنده رسیده بود و اشک از چشمانش سرازیر بود با دست به او اشاره کرد که بنشیند ولی دوباره دلش نیامد و از او خواست برگردد و ادامه دهد) بعد هم در حالیکه بزمجه نیمه جان بود رویش بنزین ریختم و آتشش زدم تا بقیه ی بزمجه های محل حساب کار دستشان بیاید . آن خانمه هم خیلی پست بود چون با اینکه من به او چه خوبیها که نکرده بودم دیگر نگذاشت با بچه اش عصرها فوتبال بازی کنم . اصلا خوبی به ما نیامده . راستی من از گربه هم خیلی بدم میآید ولی دلم نمی خواهد آنها را بکشم چون گناه است . من از گربه بدم می آید چون نه به ما شیر میدهد نه میشود از پوستش استفاده کرد و نه گوشتش را خورد پس گربه ها مثل افراد بی مسئولیت در یک جامعه هستند که وقتی کباب درست می کنیم برای گدایی می آیند و من با سیخ کباب آنها را دنبال میکنم . البته به نظر من خیلی از موجودات بی مصرف هستند مثلا کلاغ یا فیل یا قو اصلا همه ی حیوانات بی مصرف هستند به جز گاو و گوسفند وبز و شتر و مرغ و اسب .

وما از این انشا نتیجه میگیریم خارگ شهر زیباییست .

 

بعد از پایان انشا هم در حالیکه از شدت خجالت از خنده ی بچه ها و دبیر قرمز (البته در اصل ارغوانی چون سبزه بود وقتی میخواست قرمز بشه ارغوانی میشد) شده بود ایستاد تا دبیر طبق معمول ایراد ها و نقاط قوت انشاش رو بگه  و  دبیر هم که دیگه از بس خندیده بود رمقی براش باقی نمونده بود ، با دست بهش اشاره کرد که سر جاش بشینه . زنگ آخر هم با مهرداد دعوا راه انداخت که چرا وقتی انشا میخوندم تو میخندیدی هر چی مهرداد گفت خوب بابا همه میخندیدند گفت همه بخندند تو حق نداری بخندی . و بعد هم تا خورد مهرداد رو کتک زد .

البته این پژمان تو ریاضیات و فیزیک واقعا نابغه بود بدون اینکه لای کتاب رو باز کنه امکان نداشت نمره زیر هفده هجده بگیره . الانم به جرات میتونم بگم یکی از مهندسهای برق شناخته شده ی کشوره .

آخی پژمان کاشکی زود برگردی دل همه برات تنگ شده .

امیدوارم خوشتون اومده باشه منتظر نظراتتون هستم و نظر شما مایه ی دلگرمی منه .