موندم این گوشی هفصد تومنیه رو نخرم یا اون نهصد تومنیه رو !

 

 

 

 

 

یه کاسه ای هست بهش میگن کاسه‌ی صبر ! منتها من شک دارم که واقعا واسه من یکی کاسه باشه ! فک کنم از این لگن قرمزاااااس...........

 

 

 

 

 

 

 

 

لذتی که تو دست تو دماغ کردن و توده های عظیم از اون تو بیرون کشیدن سرصبح هست تو آروغ بعد از خوردن زرشک پلو با مرغ با نوشابه نیست

 

 

 

 

 

هیچوقت نفهمیدم چطوری شد که جودی نیم وجب بچه بود بابالنگ دراز اومد حضانتشو به عهده گرفت بعد جودی خرس گنده شد بابالنگ دراز یه پسر بیست و چهار ساله بود!!!
بابا لنگ دراز تو فریزر مونده بود یا جودی رفت تو زودپز آیا؟!... :)

 

 

 

 

 

سلیقه م به خواهر همه ی فروشنده ها نزدیکه !

میرم هر مغازه ای دست رو هر چی میذارم میگه اتفاقا من واسه خواهر

خودم اینو ورداشتم خیلی راضیه :| :))))

 

 

 

 

 

در زندگی مثل یک تمبر باش ، به یک هدف بچسب و اون رو به مقصد برسون

 

 

 

 

 

به تعدادی جانورشناسِ ماهر برای توجیه رفتار بعضی‌‌ها نیازمندیم ...

 

 

 

 

 

 

یه بچه دوازده ساله تو وبلاگش نوشته : زندگی‌ چرا انقد منو خسته میکنی‌"، چی‌ شده؟ باز مامانت فرستادتت نون بگیری؟

 

 

 

 

پیدا کردن یک پسرنرمال،
از پیدا کردن یک مارمولک پرنده ی سخن گوی سرخابی تو اقیانوس آرام سخت تره :|(اینم واسه خانومهایی که هی میگن چرا با خانومها لجی)

 

 

 

 

 

زن به شوهر: من پنج دقیقه میرم خونه اقدس خانم باهاش حرف بزنم .تو هر نیم ساعت یک سری به غذا بزن !

 

 

 

 

به سراغ من اگر میایی
نرم و آهسته بیای یا یورتمه کنان و جفتک اندازان فرق نمی کنه
شیشه تنهاییو ضد گلوله کردم از این خارجی خوبا :|

 

 

 

 

 

 

رفتم تو کوه داد زدم ..

یعنی از من خوشگل ترم هست !؟

صدا اومد:


هست هست هست …

هیچی دیگه 

بی شخصیت شدم برگشتم خونه!

 

 

 

 

 

یه مادربزرگ داشتم خدابیامرز سنش خیلی بالا بود، یک روز داشت از دوره رضا شاه برای من و داداش کوچیکم تعریف می کرد، اون داداش ما هم فکر کنم اولین باری بود که توی مدرسه بهشون کتاب تاریخ داده بودند. یهو دیدم پاشد رفت تو اتاق، بعد وقتی برگشت کتاب تاریخش دستش بود.

خیلی جدی کتاب رو ورق زد قسمت سلجوقیان رو باز کرد و رو کرد به مادربزرگ ما (بهش می گفتیم بی بی جان): 

بی بی جان، شما از سلجوقیان هم یادتونه!!!


من :))))))))))))))))

 

 

 

 

داره رعدوبرق میزنه مامانم میخواد بره پشت بوم لباسارو جمع کنه..
میگه وای چه رعدو برقی نکنه برق بگیرتم تو پاشو برو
من :|
مامانم :)
خواهرم :O

رعد و برق: خخخخخخخخ