یه خاطره ی قدیمی از من و سعید

اگه مایلید بخونید به ادامه ی مطلب برید قلب


من یه پسر عمو دارم که داداش شیری من هم هست (برادر میترا) حدودا یه دو سال و نیم از من بزرگتره .

سعید دکترای فیزیک داره و استاد دانشگاه توی کشور آلمانه . سعید چند سال پیش  موقعی که هنوز دانشجو بود با یه خانم بوسنیایی ازدواج کرد و بعد از شش ماه هم به دلیل اختلاف فرهنگیه عمیقی که داشتن از هم جدا شدن . از اون به بعد هم من هی صداش میکردم مطلق (چون اگه به زن بگن مطلقه پس (ه) برای مرد حذف میشه و مرد میشه مطلق دیگه ) بعد کم کم به صورت مختصر صداش میکردم طلق بعد دیدم با تلوق ترکیب جالبی ازش در می آد و دیگه به جای اسمش صداش میکردم تلق تلوق والان کلا تو خونه ی خودشون هم همینطوری صداش میکنن .ما از بچگی تا زمانی که سعید برای ادامه ی تحصیل رفت آلمان معمولا از خود صبح تا کله ی شب همیشه با هم بودیم و الان هم هر وقت ایران باشه همین وضعه .بعد از اینکه از همسرش جدا شد و اومد ایران خیلی به هم ریخته بود اینقدر به هم ریخته که سراغ منم نمی اومد و همش خودشو حبس میکرد تو خونه . عموم هم که خودش سعیدو منگنه کرده بود که باید ازدواج کنی احساس گناه میکرد و هی سعی میکرد یه جوری کمکش کنه که خلاصه این قضیه رو پشت سر بذاره .یه روز عصر عموم بهم زنگ زد و تا گوشی رو برداشتم بهم گفت : حمال ، الاغ ، معلومه داری چه غلطی میکنی ؟ بیا برادرت داره از دست میره . منم گفتم : خوب عمو منم میدونم فقط میخوام یه کم ازش دور بمونم تا اول با خودش کنار بیاد بعد میام سراغش .عمو هم داد و قال راه انداخت که : برا من روانشناس بازی در نیار عمله یه هفته وقت داری این حالش خوب بشه بعد یه هفته همش باید بخنده والا کله ات رو میکنم .  گفتم : عمو اگه همش بخنده که میبرنش تیمارستان اونم داد و قال و من این حرفها تو کتم نمیره و تو با اون بزرگ شدی و تو میتونی و .... . همون روز رفتم سراغ سعید و رفتم تو اتاقش دیدم خوابیده تا بهش رسیدم با اردنگی محکم زدم تو پشتش اونم یه متر از خواب پرید و تا منو دید دارم میخندم بلند شد و با فحش افتاد دنبالم و منم در رفتم یعنی اینقدر عصبانی بود که اگه منو میگرفت جوری میزدم که از گوشتام بشه کباب کوبیده درست کرد منم که از ترس جونم داشتم در میرفتم، رفتم تو پذیرایی که اگه منو گرفت یکی باشه جونمو نجات بده (چون هم خیلی از من درشت تره هم کلی بدن ورزیده ای داره) درست همون موقع خانواده ی عمو داشتن دور میز شام میخوردن که نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم وسط میز شام و میز برگشت رو همه و سعیدم تو همون وضع پرید رو کمرم و د بزن . بقیه هم شروع کردن به داد و قال که از هم جدامون کنن . البته ویدای بد بخت زیر آوار میز مونده بود و هی جیغ جیغ می کرد و کمک می خواست . منم زیر مشت های سعید گفتم اگه مردی بذار برگردم بعد دعوا میکنیم . خلاصه هر طور بود ما رو از هم جدا کردن منم که از سر جام بلند شده بودم سر و جونم با مرغ و خورشت سبزی و ماست و سالاد و دوغ و نوشابه یکی شده بود کلا تبدیل به شام  خانواده شده بودم . سعیدم هی داشت داد میزد لهت میکنم ، الان میکشمت ، دیوونه ، روانی ، آشغال و ....... و همزمان میترا هم داشت به جفتمون فحش میداد . منم در حالی که داشتم قهقه میزدم بهش گفتم بیا بریم  تو حیاط همو بزنیم  پروفسور (لقبی بود که از بچگی بهش داده بودم بسکه درس میخوند آخرم همون شد) ،  بعدم راه افتادم طرف حیاط خونه . خداییش هر یه قدمی که راه میرفتم یک کیلو برنج و خورشت ازم میریخت رو زمین  ویدا هم که از زیر آوار در اومده بود یه رون مرغ از رو زمین برداشت و به من داد و گفت : قبل از دعوا بخور جون بگیری منم گرفتمو شروع کردم به خوردن و گفتم سعید بذار اینو بخورم بعد میریم دعوا که سعید با دیدن این صحنه دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده .(ویدای روانی هم عمدا اون رون مرغه رو بهم داده بود تا بره دوربینشو بیاره و تو اون وضع ازم عکس بگیره به نظرش تو اون وضع در حال مرغ خوردن خیلی عکس حالت اسطوره ای به خودش میگرفت .)مرغمو که خوردم استخونش رو پرت کردم واسه سعید و گفتم بیا تو حیاط . اونم که دیگه داشت روده هاشو بالا می آورد بهم گفت تو برو گمشو تو حموم حالم از ریختت به هم خورد . منکه رفتم حموم سعید و میترا هم رفتن خونه ی ما که برام لباس بیارن تا اونها رفتن بیرون عموم و زن عموم در حموم رو گرفتن که چی شد ؟ منم گفتم سعید خواب بود با اردنگی زدمش اونم گو ... ید دعوامون شد (البته اینو الکی گفتم  تا اگه بعد سعید واسم دست گرفت منم یه مدرک جعلی واسش ساخته باشم تا منم واسش دست بگیرم) بعدش که از حموم اومدم عموم هی داشت به زن عموم میگفت دیدی بهت گفتم چاره کار دست این مردتیکه دیوونست (بنده منظورشون بودم ) هی گفتی نه ، این بد بخت چکار میتونه بکنه ببریمش دکتر، نه دیدی خانوم دیدی ، برا همینه وقتی من میگم یه چیزی میدونم نباید با من بحث کنید . بعدشم که لباسامو آوردن ننه بابای منم باهاشون اومده بودن که یه سری اونجا بزنن ، شبش تو حیاط میترا پرسید دقیقا چی شد که دعواتون شد منم گفتم هیچ سعید خواب بود با اردنگی زدمش بادش در رفت عصبانی شد ، که خود سعید پرسید : وجدانا بادم در رفت ؟ منم محکم ایستادم که آره بد جورم صدا داد چطور میگی نفهمیدم ؟ دوباره بساط خنده شروع شد . فردا صبحش هم منو سعید و (ش) و اسی رفتیم شمال و خداییش این مسافرت یکی از خنده دار ترین مسافرتهای عمرمون بود . که اگه خواستید پیغام  تا اونو هم واستون تعریف کنم البته شاید یه کم طولانی بشه ولی آخر خندست . باورتون میشه اون عکسی که تو اون وضع ویدا ازم گرفته رو سعید بزرگ کرده و تو آلمان زده وسط دیوار اتاق خوابش و میگه هر وقت حوصله ندارم نگاش میکنم و یه ساعت میخندم  و باورتون میشه الان سعید که داره اینو میخونه برای اولین بار بعد از سالها میفهمه با خوردن اون اردنگی هیچ صدای ناهنجاری تولید نکرده و باورتون میشه الان تا فهمیده یه عمر سر کار بوده اولش خنیده بعد عینکش رو داده بالا و فحشم داده . (جهت اطمینان هر چی گفتی خودتی) . باورتون میشه فردا پروفسور تلق تلوق زنگ میزنه خونه و به همه میگه اون ننگ عمری با دروغ من به دامنش بوده . و باورتون میشه اینو به درخواست خود سعید نوشتم و دستمزدمم یه کاپشن توپه ؟

سعید جان خوش باشی داداش

خواننده های عزیز وبلاگم خوش بودن رو واسه تک تک شما هم آرزو دارم .