اگر مایل هستید برای خواندن این خاطره به ادامه ی مطلب بروید .قلب


سفر شمال :

(قسمت اول)

منو اسی و (ش) و سعید صبح ساعت ده از اصفهان به قصد رامسر حرکت کردیم  (اون زمان همه ی ما مجرد بودیم و فقط سعید مطلق یا همون تلق تلوق بود) .  بدون اینکه سعید چیزی بدونه به اسی و (ش) گفته بودم بچه ها باید به سعید خوش بگذره (چون هنوز فشار طلاق روشه) پس از هیچ دیوونه بازیی دریغ نکنید . حالا اولین چیز خنده دار این بود که من با دو تا غول (اسی و (ش) ) و یه آدم گنده (سعید) همسفر شده بودم . سعید که یه گنده ی بی آزار بود ، (ش) یه بدن ساز گنده و ساکت ولی همیشه آماده ی خرابکاری اسی هم که معرف حضورتون هست یه آدم فوق غول که بسکه زشته بهش میگیم ماهک ناز . (خودش میگه در باره قیافم بنویس که به هر آیینه ای نگاه کنم آیینه از از شدت زشتیم موج بر میداره) . هنوز یه نیم ساعتی از شهر بیرون نزده بودیم که به پلیس راه رسیدیم جلومون و گرفتن و از سعید کارت ماشین و مدارک رو خواستن . بعد از چک کردن مدارک یهو پلیسه چشمش افتاد به اسی که داشت بهش لبخند میزد اولش یه نیم متر پرید هوا و بعدش گفت : تو چرا ماسک زدی؟ (وجدانا اینو واسه خنده اضافه نکردم) زبون بسته پلیسه فکر کرد اسی از این ماسکها که صورت های وحشتناکن زده به صورتش . اما یه لحظه بعد دوریالیش افتاد و عذر خواهی کرد و رفتیم و همه از خنده منجر شدیم . اسی هم داشت عشق می کرد که طرف یه لحظه جا خورده . واسه ناهار تو کاشان رفتیم رستوران بیرون رستوران اسی دستشو کرد تو جیب (ش) و (ش) هم دستشو کرد تو جیب شلوار اسی و بعد به ما گفتن بچه ها ضایع نکنین همینطوری میریم تو رستوران اگه کسی چیزی پرسید میگیم ما دو قلو های به هم چسبیده ایم (منو سعید هم اول کلی خندیدیم و بعد خودمونو جمع کردیم رفتیم داخل) هیچکس تو رستوران نبود اما حسابداره تا ما رو دید از شدت ترس از جاش بلند شد و منم خیلی عادی رفتم طرف رستورانیه و بهش سفارش غذا دادم بعدش یارو با ترس و لرز پرسید اینها چرا اینطورین ؟ منم گفتم اینا دوقلو های بهم چسبیدن داریم میبریمشون تهران از هم جداشون کنیم . یارو یواشکی ازم پرسید یعنی دستشون به جیب شلوار هم چسبیده ؟ منم گفتم انگار حالت خوش نیست ها اینها پشت دستشون به رون هم چسبیده واسشون لباس مخصوص دوختن که ضایع نباشه یارو هم با ترس هی نگاهشون میکرد و رفت دستور غذا رو بده . بعد که برگشت اسی و (ش) که با همون وضع رو صندلی نشسته بودن بلند شدن تا برن یه آبی به دست و صورتشون بزنن حالا دستشویی هم کنار در رستوران بود یعنی یارو کامل میدیدشون . حالا اسی دستشو میبرد زیر شیر و با دستش صورت (ش) رو میشست .بعد شین دستشو آب میکرد و صورت اسی رو میشست . قیافه ی یارو طوری شده بود که هر لحظه منتظر بودم بلند بشه جیغ بزنه و فرار کنه . منو سعید هم طوری با هم آروم حرف میزدیم و نمی خندیدیم که طرف کامل باورش شده بود اینها دوقلو های به هم چسبیدن . هنوز غذا نیومده بود که طرف با چشم و ابرو هی بهم اشاره کرد که برم پیشش ، منم رفتم طرفش و تا بهش رسیدم یارو گفت میگم : اینها چطورتو خونه شلوارشونو در میارن ؟ منم خیلی سریع گفتم اینها فقط میتونن یه لنگ شلوارشونو در بیارن و همینطوری  هم میرن حموم و تو حموم هم رو اون لنگ شلوارشون که پاشونه لیف و صابون میزنن . بعد میشینن تو آفتاب تا خشک بشن اون بنده خدا هم گفت : آخی ببین مردم چه دردهایی دارن و ما که هیچ چیزیمون نیست ناشکری میکنیم . خلاصه اون دو تا دیوونه هم تا آخر غذاشونو تو همون وضع خوردن البته اینم بگم این قاشق میذاشت دهن اون و اونم میذاشت دهن این . کم کم کل پرسنل رستوران دزدکی اومده بودن داشتن نگاهمون می کردن . وسط غذا خوردن هم یعنی با هم دعواشون شد و اسی میزد تو گوش (ش) و اونم میزد تو گوش اسی . که یعنی ما زود جداشون کردیم و در ادامه دو باره با آرامش شروع کردن قاشق دهن هم گذاشتن . آخر سر هم رفتم چهار تا غذایی که سفارش داده بودم تو ظرف یه بار مصرف بذارن (چون این دو تا با یه وعده غذای آدمیزاد سیر نمیشن) گرفتم و حساب کردیم و رفتیم یه چند دقیقه بعد یه گوشه زدیم کنار و اینقدر خندیدیم که سعید حالش بد شد و بالا آورد و اینبار من نشستم پشت فرمون و حرکت کردیم ...

(اگر خدا بخواهد و شما مایل باشید ادامه دارد)

 

بچه ها اگه مایل بودید بقیه ی داستان رو هم براتون بنویسم  تو قسمت نظر ها برام بنویسین تا بقیه اش رو هم واستون بگم اگر هم مایل نیستید بازم بگید تا ادامه ندم . من نظرات مخالف و موافق رو میشمارم هر کدوم بیشتر بود طبق همون عمل میکنم . البته واسه بازار گرمی نیست که بقیه اش رو ننوشتم ها حکایت اینقدر طولانیه که نمیشه همشو یه جا بنویسم . خلاصه من منتظر رای شما هستم  که این قضیه رو بقیه اش رو هم بنویسم یا نه . (سعید فکر کن هر کاری که کردیم و واسم ایمیل کن تا چیزی از قلم نیوفته )

موفق باشید  خاک پای همه ی شما هستم .

داش دیوونه