اگر دو  خاطره ی قبلی رو هنوز نخوندید پیشنهاد میکنم برای درک بهتر  حتما اول اونها رو بخونید

داش دیوونه

برای خواندن این مطلب به ادامه ی مطلب بروید قلب


سفر شمال :

(قسمت دوم)

نرسیده به قم یه چیزی توجه منو جلب کرد راننده تریلی هایی که توی پارکینگ های کنار جاده ای نگه داشته بودن و داشتن یا ناهار میخوردن یا چای دم میکردن یا استراحت میکردن . یهو یه چیزی به ذهنم رسید گفتم بچه ها میاین بریم پیش اینها سر به سر شون بذاریم  پرسیدن چطوری ؟ منم بهشون نقشه رو گفتم و (ش) و اسی قبول کردن و سعید گفت : نه من روم نمیشه این کارو بکنم . بهش گفتم پس تو وایسا و از دور نگاه کن . اولین جایی که دیدیم چند تا راننده تریلی پارک کردن و تو سایه ی ماشیناشون نشستن و دارن چایی دم میکنن نزدیک یکی از فروشگاههای زنجیره ای سوهان حاج حسین و پسران بود . خلاصه پارک کردیم و رفتیم پایین سه تا راننده تریلی نشسته بودن داشتن روی یه گاز پیکنیکی آب جوش می آوردن که چای دم کنن و همزمان یکی دیگشون داشت یه خربزه رو پاره میکرد که بخورن من و اسی و (ش) رفتیم طرفشون و تو فاصله ی سه چهار متریشون ایستادیم و هر سه گردنمونو کج کردیم بدون یه کلمه حرف همینجوری زل زدیم بهشون و با حسرت شروع کردیم بهشون نگاه کردن اولش متوجه ما نشدن بعد کم کم یکیشون متوجه ما شد و ما رو به اون دو تای دیگه نشون داد ، اونی که ازبقیشون مسن تر بود با حرکت دست بهمون اشاره کرد که چی میخواین ؟ ما هم که منتظر همین لحظه بودیم (البته قبلا نقشه رو کشیده بودیم) هر سه کمی زبونمون رو در آوردیم و با انگشت به زبونمون اشاره کردیم که یعنی گشنه ایم .اونا هم بی محلی کردن و مشغول به کار خودشون شدن فقط هر چند لحظه یکبار به اسی نگاه میکردن و آروم یه چیزی به هم میگفتن و یواشکی میخندیدن . خلاصه تا اولین قاچ خربزشونو خوردن و پوستشو پرت کردن تو بیابون من با تمام سرعت دویدم دنبال پوست خربزهه و برش داشتم و یعنی میخواستم بخورمش که اسی و (ش) از راه رسیدن و شروع کردن به زور زدن که از من بگیرنش ،منم تلاش میکردم که ندمش خلاصه پوست خربزهه توی گرد و خاکی که به پا کرده بودیم سه تیکه شد و هر کدوم یعنی یه تیکشو داشتیم میمکیدیم (چون فاصلمون زیاد نزدیک نبود نمیتونستن درست ببینن که ما اون پوست خربزه ی خاکی رو نمی خوریم ) که یکی دیگشون یه پوست خربزه ی دیگه پرت کرد طرفمون . دوباره سه تایی دویدیم طرف پوست خربزهه که اسی زود تر از ما بهش رسید و برش داشت و شروع کرد به دویدن و ما هم دنبالش دویدیم و دوباره مثل دفعه قبل تیکه تیکه اش کردیم و پشت به اونا شروع کردیم مثلا به خوردن تو همون  زمان یهو اون رانندهه که مسن تر بود برامون سوت زد و وقتی برگشتیم دیدیم بقیه خربزهه رو یه چاقوی میوه خوری کرده توش و یکم دور تر از خودشون واسمون گذاشته رو زمین که زیر لبی به بچه ها گفتم خربزه رو نخورید فقط دنبال من بیاید . وقتی به خربزهه رسیدیم من چهار دست و پا شدم و شروع کردم به بو کردن خربزه (عین سگ) بعدم بلند شدم و بدون اینکه نگاهشون کنم آروم آروم رفتم اسی و (ش) هم همین کارو کردن . خلاصه آروم آروم رفتیم تا به ماشین خودمون رسیدیم  و منم پشت رل نشستم و حرکت کردیم .سعید که شاهد ماجرا بود بسکه خندیده بود نفسش به خس خس افتاده بود . تو آیینه ی ماشین که به راننده ها نگاه کردم دیدم هر سه بلند شدن و دست به کمر دارن نگاهمون میکنن . یه کم که دور تر شدیم من و (ش) و اسی از خنده منفجر شدیم (بیچاره سعید دیگه نای خندیدن نداشت و فقط تند تند سرفه میرد) . اسی هی میخندید و بین خنده هاش هی بریده بریده میگفت : الان میرن واسه بقیه تعریف میکنن که یه موجوداتی تو بیابون دیدیم شبیه انسان که فقط پوست میخوردن . دوباره از خنده منفجر شدیم . سعید به التماس افتاده بود که تو رو خدا دیگه بسه دوباره داره حالم به هم میخوره ... .  عصر که شد تو جاده چالوس بودیم اول جاده چالوس که رسیدیم ، دیدم یه نفر ایستاده کنار جاده و دست بلند میکنه و می خواد با این ماشین عبوری ها بره یهو یه فکر دیگه به سرم زد به بچه ها گفتم بچه ها اگه یه مسافر تکی دیگه دیدیم سوارش میکنیم و نقشه رو واسشون گفتم هرچی سعید گفت نه تورو خدا اینو بیخیال شید گفتم مرگ تو اصلا راه نداره . خلاصه یه نیم ساعت بعد یه نفر رو گیر آوردیم که داشت واسه ماشینها دست بلند میکرد تا سوارش کنن . یه پسری بود تقریبا هم سن و سال خودمون . کنار که زدم ازش پرسیدم : کجا میری اونم یه اسمی آورد  که الان یادم نیست(مثلا کلاه چماق) و هی تاکید میکرد که تو مسیره و ... بهش گفتم ببین آقا سوارت کردیم حق نداری یک کلمه با ما حرف بزنی ها ما اعصاب حرف زدن رو نداریم ها تا به خود (مثلا کلاه چماق) هم نرسیدیم نمیگی پیاده میشم ها . یارو هم یه کم فکر کرد و گفت باشه و نشست عقب پیش اسی و (ش) . تا سوار شد و اسی رو دید بد جور جا خورد اما حرفی نزد یه صد متر که رفتیم اسی آروم به سعید گفت : دو سعیدم گفت : نه چهار (ش) گفت : نه هشت  منم گفتم : چی زر میزنی پنج . (ش) با عصبانیت سر من داد زد : به کی میگی زر میزنی؟ اسی هم عربده (اسی وقتی آروم حرف میزنه قناریها لال میشن ببینید صدای عربده اش چطوره ) زد به توی نسناس وقتی آقای راننده بهت میگه زر نزن زر نزن دیگه دسته بیل. (ش) هم یه کشیده زد به اسی اونم دستشو گذاشت رو صورتش و از مسافره پرسید: آقا به نظرت درد داشت ؟ طرف مات و مبهوت گفت : چی بگم والا ؟ تو آیینه نگاش کردم و گفتم : مگه نگفتم شما نباید در حین مسیر صحبت کنید ما اعصاب نداریم . طرف گفت : من حرف نزدم ، (ش) هم نگاهش کرد و گفت : حالا که حرف زدی . طرفم گفت : ببخشید دیگه حرف نمیزنم و بهت زده به ما نگاه میکرد . یهو (ش) برگشت و به اسی گفت : راستی حال عمه ات چطوره ؟  اسی هم انگار که نه انگار یه ثانیه قبل از (ش) کتک خورده گفت : فارغ شد و اون دوتا گرم صحبت شدن  تو آیینه ماشین دیدم طرف کم کم داره از حالت بهت بیرون میاد و چیزی نمونده حالش عادی بشه که یهو داد زدم :شیش اونا هم یکدفعه بحثشونو قطع کردن و اسی گفت : دو سعید گفت : یازده (ش) گفت : هشت که ایندفعه اسی با کشیده زد تو صورت (ش) و گفت : هشت ؟ مردتیکه هشت ؟ د جواب بده حال ایل و طایفه ی آدم رو میپرسی بعد میگی هشت ؟ که یارو طرف گفت آقای ببخشید رسیدیم . پرسیدم مطمئنی اینجا (مثلا کلا چماقه ؟) . طرفم گفت آره دستتون درد نکنه . گفتم الکی نمیگی ؟ یارو گفت نه . ما هم پیادش کردیم و تا خود چالوس خندیدیم .

 بچه ها دیگه وقت ندارم بقیه اش رو امروز واستون بنویسم انشا ا... باشه واسه فردا خداییش وقت نمیکنم و گر نه همشو الان براتون مینوشتم . اگه هم خوشتون نیومد بگید تا ادامه ندیم .

موفق باشید منتظر نظراتتون هستم همتون رو تا آپ بعدی به خدا میسپارم .

داش دیوونه .