توصیه میکنم اگرسه قسمت قبلی را نخوانده اید قبل از خواندن این قسمت ابتدا آنها را مطالعه بفرمایید .

دوستان شر منده ام امروز وقت نکردم زیاد بنویسم چون یه کم کارم سنگین شده وقت کم میارم 

لطفا به ادامه ی مطلب بروید قلب


سفر شمال :

(قسمت سوم)

...به چالوس که رسیدیم حسابی خسته شده بودیم با هم به این نتیجه رسیدیم که شب همونجا یه ویلا بگیریم و فرداش حرکت کنیم به سمت ویلای عموم اینها توی رامسر(البته این یکی از چهار تا ویلاشون تو شماله) ، خلاصه واسه یه شب یه ویلا کنار ساحل گرفتیم و رفتیم توی شهر واسه ی شام سعید و اسی و (ش) پیله کردن که بریم همبرگر بخوریم ولی من بیشتر دلم می خواست بریم کبابی ولی خوب تو جنگ سه به یک من باختم حتی نذاشتن من برم کباب بخورم و اونا برن همبرگر بخورن، کنه شدن که نه همه بریم یه جا شام بخوریم . اون موقع تا یادم میاد تو چالوس یه ساندویچیه خیلی بزرگ بود ،(البته شایدم بیشتر داشت ولی ما همون یکی رو گیر آوردیم ) . موقعی که رسیدیم توی ساندویچی یه دو جفت عاشق و معشوق اونجا نشسته بودن و یه پسر تنهای شونزده هفده ساله که پسره تا ما داشتیم جا گیر میشدیم و از یارو ساندویچیه می پرسیدیم آقا چی داری و چی نداری ؟ داشت حساب میکرد و میرفت اما تا برگشت و چشمش به اسی افتاد یهو جا خورد و بی اختیار یه نگاهی به طول و عرض غول آسا و صورت نتراشیده و نخراشیده ی اسی کرد و گفت : یا خدا ، اسی هم یه نگاه به یارو انداخت و چشماشو گرد کرد و عین سگ هار قبل از حمله کردن واسش خرناس کشید و دندونهای کج و کوله اش رو نشونش داد یارو هم با سرعت در حالی که داشت پشت سرشو نگاه میکرد اومد از در ساندویچیه بره بیرون که نرسیده به در خورد زمین تا خورد زمین (ش) الکی گفت : بگیریدش . یارو هم باورش شد و بلند شد که در بره که دوباره با سر رفت تو میز یکی از اون عاشق و معشوقا  ولی خرت و پرتهای رو میزشون نریخت و خلاصه یارو در رفت .شاید باور نکنید ولی هنوز تعداد همبر گر هایی که بچه ها سفارش دادن یادمه (ش) هشت تا اسی یازده تا سعید چهارتا ولی من پیتزا سفارش دادم .وقتی سفارش دادیم به ساندویچیه گفتم جا نخوردی چهار تا آدم اینقدر بخورن طرف هم گفت نه والا من که اینجا دو تا آدم میبینم و دو تا غول . بچه ها هم به یارو گفتن غذاها رو بذار تو پلاستیک تا ببریم ، موقعی که منتظر بودیم تا سفارشمون آماده بشه گرفتیم رو صندلیها نشستیم و متوجه شدم اون چهار تا لیلی و مجنونا همینطور دارن به اسی نگاه میکنن و یواش یواش غذاشونو میخورن . که یه فکر پلید کوچولو به سرم زد . بلند شدم و کمر بندمو درآوردمو آروم بستمش دور گردن اسی و ته کمر بند و گرفتم دستم (اون موقع چشماشون چهارتا شده بود) . بعد رو کردم به اونا و گفتم راحت غذاتونو بخورین  سفت گرفتمش که حمله نکنه اسی هم همینطور که نشسته بود سرشو گذاشت رو میز و زل زد بهشون . مرد و مردونه یهو شروع کردن با سرعت غذاشونو خوردن و کمتر از دو دقیقه بعد رفتن بیرون . قبل از اینکه ما بخندیم دیدیم کل کارکنان ساندویچیه از خنده ترکیدن و پهن زمین شدن . خداییش بعدشم یه دقیقه کار میکردن و یه دقیقه هی با زبون محلیشون با هم حرف میزدن و دوباره میخندیدن آخر سر هم یکیشون از اسی پرسید ببخشید آقا اسم شما چیه ؟ اسی هم گفت ماهک ناز میدونم باورش سخته ولی من بابام یه شاعر با روحیه ی لطیفه (یعنی خداییش بعد از این حرف اسی دیگه داشتن زمینو از خنده گاز میگرفتن). شام و گرفتیم و برگشتیم لب ساحل که شامو اونجا بزنیم . زیلو رو که پهن کردیم و داشتیم شام میخوردیم یه دفعه سعید بهمون گفت بچه ها این پسره رو نگاه کنید تنها نشسته اونجا لب آب داره شن بازی میکنه و سیگار میکشه ، خداییش از این مجنوناییه که لیلی قالش گذاشته بیاید بریم بیاریمش سر فرم . که یهو (ش) بهمون گفت : بچه ها سریع کوفت کنید که یه نقشه ی توپ دارم و در حین غذا خوردن هم نقشه اش رو گفت . تا غذا رو زدیم تو رگ . هر چهار تایی بلند شدیم و آروم و بی صدا تو تاریکی شب رفتیم طرف یارو و یه دفعه اسی شروع کرد به دست زدن و آهنگ لب کارون رو خوندن (اونم با اون صدای هشت ریشتریش که از اون روز تا حالا من موندم چرا دریا خشک نشد) ما هم دور یارو شروع کردیم به چرخیدن و کف زدن و همراه اسی خوندن (البته صدای ما در برابر صدای خرکی اسی  مثه این بود که انگارصدای یه واکمن قدیمی رو از زیر لحاف بشنوی اونم با این وصف که داشتیم خودمونو جر میدادیم) . خوب که دقت کردیم دیدیم بابا طرف اصلا یه پیرمردست که لباس جونها رو پوشیده و اونم خل و چل تر از ما پا شد و اومد تو حلقه و شروع کرد به کف زدن و دور چرخیدن و رقصیدن بعد یه پنج دقیقه خل بازی گرفتیم نشستیم و سعید ازش پرسید : عامو چت شده بود مثه این کشتی شکسته ها نشسته بودی سیگار میکشیدی ؟ گفتیم بیایم بیاریمت سر حال . پیرمرده هم گفت هیچی بابا اومدم لب آب قدم زدم خسته شدم یه کم نشستم که یهو دیدم این پری دریایی (منظورش اسی بود) شروع کرد به دیوار صوتی رو شکوندن و شما هم رقصیدین منم گفتم بذار یه حالی به شما بدم . بعدشم خیلی راحت از اسی پرسید عمو جون تو چرا اینقدر زشتی؟ (که ما از خنده منفجر شدیم و پهن شدیم رو شنها ). که اسی هم بهش گفت هیچی جان عمو بچه بودم پا رو نون گذاشتم خدا این شکلیم کرد (که ایندفعه پنج تایی منفجر شدیم) . خلاصه تا دوازده شب با اون یارو که از اون پیرمرد مشتی های تهرونی بود گفتیم و خندیدم و بعدش هم خدا حافظی کردیم و رفتیم و فرداش هم روندیم به سمت رامسر...

ببخشید بقیه اش واسه آپ بعد اگه عمری بود چون الان دیگه وقت ندارم به خدا شرمنده ی این همه محبت هاتونم ولی چه میشه کرد وقت محدوده و آرزو بسیار .

منتظر نظرات شما هستم اگه خوبه یا بده بهم خبر بدید دوستای گلم .

آرزو میکنم همتون به همه ی آرزوهاتون برسید داش دیوونه .